X
تبلیغات
دنیا خانه من است

دنیا خانه من است

وب نوشته های احمد افرادی(حلقه نیلوفری/3)

   شعبده با تاریخ

در نقد کتاب ِ« نگاهی به زندگی سیاسی دکتر محمد مصدق » ، نوشته ی دکتر جلال متینی

بخش دوم

                                                           

ابوالفضل  بیهقی : من چون این کار پیش گرفتم، می خواهم که داد ِ این تاریخ به تمامی بدهم و گِرد زوایا و خبایا برگردم ، تا هیچ چیز از احوال پوشیده نمانَد .

 

 احمد افرادی

بررسی کتابِ « نگاهی به کارنامه سیاسی دکتر محمد مصدق»  و پاسخ به ادعاهای دکتر متینی، کاری نیست که در حوصله ی یک نقد کوتاه باشد. مشکل ، در تخصصی بودن و پیچیدگیِ کارِ پژوهشیِ مؤلف کتاب نیست ( که اساسأ، پژوهشی در کار نیست) . مشکل، از آن جا ناشی می شود که ( به منظور نشان دادن سوء نیتِ مؤلف و نادرستی ادعاهایش)  باید ـ هر بارـ  همه  و یا گزیده ای از آن چه را که ( در ربط با موضوع مورد مناقشه ) در کتاب ایشان گِرد آمده است، باز نویسی کرد ( تا خواننده ای که کتاب مذکور را نخوانده است ، بداند که بحث بر سر چیست ) و آنگاه کوشید ( با تکیه بر اسناد تاریخی ) نا درستی آن ادعا را اثبات کرد. و اگر بدانیم  که دکتر متینی ، در بازنویسی رویدادهای تاریخی چه گشاده دستانه عمل کرده است و ( از هر جا ) هر آن چه را ، که بوی مخالفت با دکتر مصدق می دهد  ( و یا می تواند ذهن و ضمیرِخواننده را ، درراستای پذیرش مدعیات پژوهشی ِ ! جناب متینی آماده نگهدارد) در کتابش گردآورده است ، آن گاه  دردِ سر ِ منتقد ِ کارش ( و همین طور، خواننده ی نقد ) آشکارتر خواهد شد.

   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پیشتر گفتم ، دکتر متینی  در تحمیل ادعاهایش بر خواننده، از همه ی تَرفَند های نوشتاری بهره می بَرَد. از جمله ی این ترفند ها،  « عناوین»  و سرفصل های جعلی ، شبهه انگیز و گمراه کننده ی  کتابش است ، که  با حروف درشت نوشته می شوند ، تا راحت تردروجدان خواننده خانه  کنند . ترفندها و تردستی های نوشتاری از این دست ( که  عمومأ در آگهی های تجارتی  به کار می آیند) نوعی   Manipulation   یا  « دستکاری ِ» ذهن و ضمیرخواننده است.

 

نمونه :

 

1ـ: « دکتر مصدق با چند تاریخ تولد » (عنوان صفحه ی  2 کتاب ِ دکتر متینی )

 

  جناب دکتر متینی، نیک می داند  که ، پیام مستتر در «عنوانِ » مذکور ( این که ، « دکتر مصدق چند تاریخ تولد » دارد )  جعل آشکار تاریخ است. از این رو ، به منظور باز گذاشتن راه گریزِ پژوهشی ، بلافاصله ، در ذیلِ « عنوانِ » مذ کورمی نویسد ، « دکتر مصدق برای تولد خود دو تاریخ   ذکر کرده است : 1258 و 1261 شمسی » ؛

و از این جا ، جناب پژوهشگر تاریخ ، همه ی تلاش محققانه اش ! را، در راستای اثبات مدعای اخیر ( یعنی ، دو تاریخ تولد داشتن دکتر مصدق )  به کار می گیرد .

اما  تا  خواننده ( درپیچ و خم  « سَنَدبازی » های پژوهشگرمحترم )  به خود بیاید  ( که این وسط  چه اتفاقی افتاده است ) تر دستیِ نوشتاری ایشان ، کارش را کرده است و «عنوانِ »  مذکور ( « دکتر مصدق با چند تاریخ تولد » )  به مثابه ی واقعیت مُسلّم ِ تاریخی، در حافظه ی خواننده حَک شده است. 

استاد پیشینِ زبان و ادبیات دانشگاه مشهد و نایب رئیس سابقِ  فرهنگستان ایران ( که  روزگارش در حَشر و نَشر با  کلمه و  کلام  می گذرد  و بر اهمیتِ  نقش و جایگاه ِ واژگان  در کلام  و تأثیرگذاری آن ها به خوبی واقف است )  نیک  می داند که « دو » ، عددی است  معین  ( پس از یک و  پیش از سه ) . در حالی که  قید ِ مقدار ِ « چَند » ، عددی است مبهم ، که می تواند ، همچون « اَند » ، به یکی از اعداد کمتر از دَه  اشاره داشته باشد .   

بنا بر این ، آیا می توان پذیرفت که گزینش عبارت ِ « دکتر مصدق با چند تاریخ تولد »  ، به جای، «دکتر مصدق ، با دو تاریخ تولد » ، از سر سهو و « فارسی ندانی »!! جناب دکتر متینی بوده است؟! 

در ادامه ی نوشته ی پیش ِ رو خواهیم دید ، که  حتی حکایت « دو تاریخ تولد » داشتن دکتر مصدق نیز، آن گونه نیست که جناب محقق تاریخ  وانمود می کند . 

طنز تلخ  تاریخ را ببینیم ، که دکتر عباس میلانی (متأثر از همین کشف تاریخیِ ! آقای متینی ) در کتابی که اخیرأ در مورد محمد رضا  شاه  نوشته است ، می فرماید :

« همه چیز در مورد [ دکتر مصدق ] از جمله تاریخ تولدش موضوع مناقشه  شده است ». (1)   

  

حال ببینیم که حکایت « دو تاریخ تولد » داشتن دکترمصدق از چه قرار است  و آیا ، در این مورد ، اساسآ «مناقشه » ای در کار است؟

این را ، پیشتر گفته باشم که  مأخذ بسیاری از کشفیات تاریخی ِ! جناب جلال متینی،  یادداشت های زنده یاد دکتر مصدق است. آن سان که ، اگر دکتر مصدق ( برخلاف قاطبه ی اهالی فرهنگ و سیاست ما )  رویدادهای زندگی اش را ، در معرض نگاه و نظرِ اکنونیان و آیندگان  قرارنمی داد، بیش از دو سوم ِ  کتاب ( در واقع ، « خرده گیری » های  ) جناب ِ دکتر متینی  موضوعیت نمی یافت.

من  امیدوارم ، دکتر متینی نیز خاطراتی از گذشته ی خود ( به خصوص آن چه که به سال های خدمتش در مقام رئیس دانشکده ادبیات دانشگاه مشهد و ـ به  مَثَل ـ ملزم کردن اساتید به حضور و غیاب دانشجویان مربوط می شود ) گِرد آورد ! تا سیه روی شود ، هر که در او غش باشد.

 

   به دنباله ی ماجرا بپردازم .

دکتر مصدق، در بخشی از خاطراتش می نویسد :

« در کابینه ی وثوق الدوله که هنور قرارداد [استعماری 1919] تصویب نشده  ولی َرویّه ی دولت معلوم بود ، من می خواستم از ایران بروم  و در یکی از ممالک اروپا اقامت کنم ،  احتیاج به گذرنامه داشتم که طبق تصویب هیئت دولت گذرنامه به کسانی داده می شد که دارای سجل احوال باشند. نظر به این که سال ولادتم در پشت قرآنی نوشته شده بود که در دست نبود ،آن را بدون تحقیق و تشخیص ِ  اختلاف سال قمری با شمسی در کلانتری 3 شهر تهران نوشتم که شناسنامه صادر شد. » پایان نقل قول

 

در واقع ، گرچه تاریخ تولد دکتر مصدق 29 اردیبهشت 1361 ه.ش (29 رجب 1299 ه.ق) است ، اما به شرحی که درخاطرات  دکتر مصدق آمده است ، «  در شناسنامه[ اش ] ، سال ولادت را1258 شمسی نوشته اند [ که ] در حدود سه سال با سن حقیقی اختلاف دارد ... ».

  موضوع به همین روشنی و  سادگی است .

 

بنا بر این :

اولا ـ حکایت « چند تاریخ تولد داشتن دکتر مصدق » (که دکتر متینی می کوشد با ترفند نوشتاری به خواننده تحمیل کند ) اساسأ  نادرست است . می مانَد ، مسئله  « دو تاریخ تولد داشتنِ دکتر مصدق » ، که شرحش را ، از قلم دکتر مصدق خوانده ایم.

ثانیأ ـ  آن چه که دکتر متینی ، به مثابه کشف تاریخی خود ، بر سَرَ عَلَم کرده است ، چیزی جز باز نویسی گوشه ای از خاطرات دکترمصدق و سوء استفاده ی غیر منصفانه از آن نیست. 

 

توضیح واضحات :

 پیش از آن که ( در زمان رضا شاه ) گرفتن شناسنامه اجباری شود ،  تاریخ تولد اشخاص ، عمومأ  در پشت قرآن ( آن هم ، غالبأ به سال و ماه ِهجری قمری ) نوشته می شد و چه بسا ، آن چه که به عنوان تاریخ تولد نوزاد ثبت می شد، با واقعیت همخوان نبود . به علاوه ، اقدامی از این دست ( ثبت تاریخ تولد ، در پشت قرآن ) در آن زمان عمومیت نداشت وتنها در میان خانواده های مُتشخّص و کسانی که دستی در نوشتن داشتند ( آن هم نه همیشه )  معمول بوده است. در تاریخ داریم ، که توده مردم ، سال تولد خود را ، در ربط با  بعضی حوادث طبیعی، مثل سال وقوع فلان «زلزله» ، « قحطی» ، « طاعون» و یا  « قتل شاه شهید»  و غیره به یاد می آوردند .

  از این رو ، اگر پای تحقیق و بررسی به میان آید ، چه بسا تاریخ تولد بسیاری از رجال سیاسی و ادبی سال های دور و نزدیک ایران ، آن چیزی نباشد که در شناسنامه ی رسمی آن ها آمده است. سه نمونه ی دم ِدستی ، پیش رو قرار می دهم  :

 

الف ـ آقای حمید سیف زاده ( از مریدان دکترمظفر بقایی ) در نوشته ای تحت عنوان ِ« زندگینامه ی دکتر مظفر بقایی کرمانی» می نویسد:

« دکتر مظفر بقایی را، به تفاوت ، متولد [ سال های ] 92 12، 91 12و 1290ه.ش گفته اند... » . (2)

 

ب ـ آقای نجف دریابندری ، در گفتگو با مهدی مظفری ساوجی می گوید :

« من در سال 1309  [ شمسی] ، در آبادان به دنیا آمده ام . البته در شناسنامه ام سال 1308 نوشته شده ... » (3 )

 

ج ـ تاریخ تولد زنده یاد حسن مستوفی ( مستوفی الممالک) در منابع مختلف، به چند گونه آمده است :

 

شرح حال رجال ایران ، نگارش مهدی بامداد: « میرزا حسن آشتیانی مستوفی الممالک ِ سوم ، پسر یوسف مستوفی الممالک در سال 1292 ه.ق. متولد شده و در اوائل سال 1299ه.ق. در سن 6 یا 7 سالگی ، پدرش او را با لقب مستوفی به جای خود گمارد.» ( 4 )

 

رهبران مشروطه ، نگارش ابراهیم صفایی : « میرزا حسنخان مستوفی در پنجم رمضان  1291 در تهران متولد شد ... و در 1301 ه.ق. مقام و لقب مستوفی الممالک گرفت . »(5)

 

بگذرم و به دنباله ی ترفند های نوشتاری جناب دکتر متینی بپردازم :

 

2 ـ  « عدم حضور[ دکتر مصدق] در انقلاب مشروطه » ( عنوان مندرج، در صفحه ی7 کتاب دکتر متینی) 

 

این « عنوان » ( که با حروف درشت نوشته شده است )  نمونه ی  دیگری از Manipulation)  (   دستکاری ِ ذهن و ضمیر خواننده است.

جناب دکتر متینی ، بابرجسته کردن این « عنوان » ، این توهم را در خواننده ایجاد می کند  که مصدق جوان ، هرگز در انقلاب مشروطه حضور نداشته است. در حالی که محقق محترم ِ تاریخ ، در همان سطور آغازین مربوط به این بخشِ کتابش، معترف است که دکتر مصدق السلطنه ( به قول معروف) « کمی تا قسمتی» ! با انقلاب مشروطه همراهی داشته است :

 

دکتر متینی : « ... اما وی [ دکتر مصدق ] در دوران اول زندگانی اش که مقارن بوده است با انقلاب مشروطه و پیروزی آزادیخواهان و صدور فرمان مشروطیت و حوادث پس از آن که [ به ] به توپ بستن مجلس شورای ملی به فرمان محمدعلی شاه منجر گردید و حوادث پس از آن ، تقریبأ  [!] با مشروطه طلبان همکاری نداشته است .» پایان نقل قول

 

جناب محقق منصف ! در ادامه ی همین مطلب (صفحه 9 کتاب)  ، مجددأ کمی « تخفیف» می دهد و غیبت مصدق جوان ( درانقلاب مشروطه ) را ، تنها به پیش از انتشار« نظامنامه ی انتخابات دوره ی اول مجلس شورای ملی » محدود می کند. به عبارت دیگر، آقای متینی ( برخلاف آن چه که ، در« عنوان ِ» موضوع مورد بحث ، تصریح کرده است) می پذیرد که مصدق جوان ، دست کم از فردای انتشار« نظامنامه ی انتخابات » ، در حرکت مشروطه خواهی مردم ایران حضور داشته است :

 

دکتر متینی : « تا انتشار " نظامنامه ی انتخابات » دوره اول مجلس شورای ملی ... از همراهی و همگامی دکتر مصدق ( میرزا محمدخان مصدق السلطنه ی آن زمان ) در مبارزه ی مردم  سراسر ایران برای بر انداختن استبداد و جایگزین ساختن حکومت قانون به جای آن اثری به چشم نمی خورد» . پایان نقل قول

 البته ، معنی  ِ «...اثری به چشم نمی خورد »، می تواند  این باشد که جناب دکتر متینی ، در اسناد و یافته های تاریخی اش ، به چنین موردی برنخورده است !  

 حکایت ، به همین جا ختم نمی شود . اشتیاق ِ مفرط به تداومِ « مچ گیری » از دکتر مصدق ، گاه ، دکتر متینی را ، چنان از خود بیخود می کند که فراموش اش می شود ،  در سطور پیشین کتابش ، چه ادعایی کرده است و چه سان مدعی  عدم حضور  دکتر مصدق، در انقلاب مشروطه بوده است.

 

دکتر متینی : « وی [ دکتر مصدق ] در دو کتاب تقریرات و خاطرات، تنها به چند موضوع که به گونه ای با مشروطیت ارتباط پیدا می کند، اشاراتی کرده است بدین شرح :

[ محمد علی شاه ] روزی  در صاحبقرانیه به من [ محمد مصدق ] گفت چون شما با آقای سید عبدالله بهبهانی مربوطید آیا ممکن است میانه ی او را با من گرم کنید ؟ گفتم شاه چه احتیاجی به ایشان دارد... ایشان [سید عبدالله بهبهانی] دکانی باز کرده اند و متاعی می فروشند که آن مشروطیت است و مشتریان زیادی خریدار این متاع اند. شما هم اگر چنین دکانی باز کنید من تردید ندارم که دکان ایشان تخته می شود و مشتریان ایشان در مقابل دکان شما جمع می شوند . [ شاه] گفت حالا فهمیدم که سر شما هم بوی قرمه سبزی می دهد ! در همان روز عصر که فصل تابستان بود مرحوم بهبهانی را در خانه ی خودش ملاقات کردم و قضیه را برایشان شرح دادم . خندید و گفت مطلب همین است که شما گفته اید. »(6)

 

تا این جا معلوم شد که ، « عدم حضور[ دکتر مصدق] در انقلاب مشروطه » ( که دکتر متینی با حروف درشت ، در سر فصل مطلب نوشته است )  چیزی جز اِغفال خواننده نیست !

حکایت آن گاه جالب تر می شود که بدانیم ، مصدق جوان ، در تشکیلاتی  « به نام "  کمیسیون حَرب " ( که  ـ بعضآ ـ در تدارک مبارزه ی مسلحانه با محمد علی شاه بود)نیز  شرکت داشته است :

با هم بخوانیم :

 

دکتر متینی : «... در دوره ی محمد علی شاه که انجمن های مختلفی، برای حفظ مشروطیت تشکیل شده بود، حسن مستوفی الممالک نیز « مجمع انسانیت » را تشکیل می دهد که مصدق، یکی از دو نایب رئیس آن مجمع بود.روزی انجمن مظفری از همه ی انجمن ها می خواهد تا نماینده ای تام الاختیار، با مُهر انجمن به آن انجمن بفرستد ...مصدق السلطنه با مُهر مجمع انسانیت به آن جا می رود.جلسات با حضور نمایندگان تام الاختیار انجمن ها ، درمسجد سپهسالار تشکیل می شود.پس از آن کمیسیونی به نام " کمیسیون حرب " ، برای ترسیم نقشه ی مبارزه با دولت تشکیل می شود که مصدق نیز عضو این کمیسیون بوده است ... ». (7)

 

کوتاه کنم و ازجناب  دکتر متینی بپرسم  :

 اگر( عطف به « عنوان»  این بخش از کتاب تان ) مصدق جوان ، در انقلاب مشروطه شرکت نداشته است، تکلیف خواننده با روایت های منقول شما ( که همگی ناظر بر حضور مصدق در انقلاب اند)  چیست ؟  و چنانچه ( بر اساس این روایت ها ) مصدق السلطنه در انقلاب مشروطه حضور داشته است ، « عنوان» ی که شما ، برای این بخش از کتاب تان برگزیده اید، چه وَجهی دارد ؟ 

جز این است که شما، در این جا هم (با درشت نویسی  آن «عنوان»  گمراه کننده و اساسآ نادرست )  کوشیده اید ، در ذهن خواننده دستکاری (Manipulation)  کنید و این جعل تاریخی را  به خوردش بدهید که « مصدق ، هرگز در انقلاب مشروطه حضور نداشته است » ؟

 

 دکتر متینی ، در زیر نویس صفحه 318 کتابش می نویسد :

 

« نویسنده ی این سطور[ دکتر جلال متینی] ... به یاد دارد که وقتی انتخابات دوره ی هفدهم مجلس شورای ملی در زمان نخست وزیری دکتر مصدق برگزار شد و یاران او در تهران انتخاب شدند ، یکی از روزنامه های مخالف ، کاریکاتوری از مصدق چاپ کرد به این صورت که نخست وزیر را در حالی نشان می داد که به جای مستراح ، از نوع ایرانی آن ، بر سر در مجلس شورای ملی نشسته بود، یک پای خود را روی یکی از پایه های سَردَر "عدل مظفر " گذاشته بود و پای دیگرش را روی پایه دیگر آن ، و در آن حال مشغول " قضای حاجت " بود ، و به جای مدفوع ، سرِ یکی یکی نمایندگان را دفع می کرد.یعنی مصدق به انتخابات آن دوره و به مجلس شورای ملی تغوط کرده است... این روزنامه چاپ و منتشر شده بود ولی البته از سرنوشت روزنامه و مدیر آن خبری ندارم .» پایان نقل قول

 

به این می گویند پژوهش تاریخی ، با تکیه بر اخلاق  و انصاف پژوهشی  و البته مبتنی بر شیوه های نوین و دانشگاهی ِ نقدِ تاریخ !!

 

می پرسم : جز این است که آقای محقق تاریخ ، با تأکید بر این که ، « ...این روزنامه چاپ و منتشر شده بود ولی البته از سرنوشت روزنامه و مدیر آن خبری ندارم .» ، می خواهد این توهم را درخواننده به وجود آورد که ، مدیر روزنامه ی مذکور ، از سوی عوامل دولت دکتر مصدق ، سر به نیست شده است؟!

زهی انصاف و مروت !

 

ایجاد توهم ِ « انگلیسی » بودن دکترمصدق :

 

دکتر متینی ، به دفعات ( در بخش های مختلف کتاب ) این توهم را در خواننده ایجاد می کند که ، دکترمصدق ، از سال های جوانی یک انگلوفیل تمام عیار بوده است!

 

الف ـ عنوان صفحه  ی 31 کتاب،  که با حروف درشت نوشته شده است :

 

ملاقات [ دکترمصدق ] با سِرپِرسی کاکس، عاقد قرار داد 1919 »

 

آقای جلال متینی ، در زیراین «عنوان » ، از قول مصدق ، شرحی می نویسد، که من نسخه ی برابر اصل  آن  را ( نه آن چنان گزینشی ، که جناب پژوهشگر تاریخ ، در کتابش نقل کرده است) ، از کتاب « خاطرات و تآلمات مصدق »  باز نویسی می کنم :

 

دکتر مصدق : « از مارسی با یک کشتی که پانزده روز بعد به " بمبائی" [ بمبئی ] می رسید،حرکت کردم و ار بَحر اَحمَر که می گذشتم ، یک شب پس از صرف شام ، " سرپرسی کاکس " ، همان وزیر مختار انگلیس که قرارداد وثوق الدوله را امضاء کرده بود و به سِمَت کُمیسرعالی انگلیس به بغداد می رفت خود را به من نزدیک نمود و پس از معارفه سئوال کرد ، چند روز در " بمبائی " می مانم و بعد به کدام یک از بنادر خلیج فارس وارد می شوم . گفتم توقف من در بمبائی زیاد نخواهد بود و مایلم در بصره پیاده شوم و از آن جا با راه آهن ِ بغداد مسافرت نمایم ، که وعده داد در عَدَن تحقیقات کند و مرا از چگونگی وضعیات آن ... مُطلع نماید. شب ِ دیگر، باز، پس از صرف شام نزدیک من آمد و گفت تحقیقاتم به این نتیجه رسید که راه آهن  بغداد را اعراب خراب کرده اند و اکنون از این خط نمی توان عبور نمود .گفتم در این صورت ناچارم در یکی از بنادر ایران ، شاید بوشهر پیاده شوم که نگاهی به من نمود و گفت " بوشهر بندر ایران است [ ؟ ] "  که من هیچ  نگفتم و از او جدا شدم  » . پایان نقل قول (8)

 

دکتر متینی ، آنگاه ، با حروف درشت  می نویسد :

 

« از آن چه مصدق در این باب نوشته است ، چنین بر می آید که حداقل سرپرسی کاکس ، عاقد قرارداد 1919 که اکنون  " به سِمَت کمیسر عالی انگلیس به بغداد " می رفته است، نه فقط مصدق را می شناخته ، بلکه آشنایی آن دو با یکدیگر در حدی بوده است که وی داوطلبانه به راهنمایی مصدق پرداخته و مصدق هم بر طبق آن عمل کرده است » . پایان نقل قول

 

 از جناب دکترمتینی می پرسم : از کجای گفته ی مصدق برمی آید که سرپرسی کاکس  و دکتر مصدق یکدیگر را می شناختند ؟

این که سرپرسی کاکس، دکتر مصدق را می شناخت ، می تواند مُحتمل باشد. ( تکرار می کنم : می تواند محتمل باشد ) اما ، ازجناب دکترمتینی می پرسم : چنانچه ، دکترمصدق هم ، سرپرسی کاکس را می شناخت ، آیا عاقد قرارداد 1919،  نیازی به معرفی خود ( یعنی، «معارفه ») داشت ؟! به بیانی روشنتر، آیا لازم بود خود را به دکتر مصدق معرفی کند؟

محض محکم کاری و التفات ِ بیشتر جناب متینی ، عبارت مورد نظر را، مجددآ بازنویسی می کنم  :

مصدق : « سرپرسی کاکس... خود را به من نزدیک نمود و پس از معارفه سئوال کرد ... ».

 

   از آقای متینی می پرسم : گیریم ( به فرض محال ) مصدق ، سرپرسی کاکس را ، از پیش می شناخت. جناب متینی ( با طرح این ادعا) قراراست چه چیزی را ثابت کند؟! که مصدق انگلیسی بود ! و با سِر پرسی کاکس سرو سِرّ و بده و بستان داشت؟!

 برای خواندن دنباله بخش اول مقاله ، بر روی « ادامۀ مطلب » کلیک  کنید.

  
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 19:21  توسط احمد افرادی  | 

 

 شعبده با تاریخ

در نقد ِکتاب ِ« نگاهی به زندگی سیاسی دکترمحمدمصدق »، نوشتۀ دکتر جلال متینی *

بخش اول

 

 

                                                                    سخن مانَد از تو  همی یادگار                                                                      سخن را چنین خوارمایه مدار  

 احمد افرادی

 

در این که بی طرفیِ محض، در پژوهش های تاریخی  ممکن نیست  و عوامل و فاکتورهای بسیاری می توانند در نوع نگاه محقق، به رویدادهای  تاریخی و شیوه ی تحلیل آن رویدادها دخیل باشند ، حرفی نیست . اما پیشداوری در مورد  وقایع  تاریخی ، با چاشنی  جعل، تحریف و سیاه نمایی ِعملکردِ  برخی شخصیت های تاریخی ( لَه ِ برخی دیگر ) نه تنها ربطی به تحقیق ِ تاریخی ندارد،  بلکه ( با دامن زدن به سوء تفاهم های تاریخی) برشکاف موجود بین نیروهای سیاسی نیزمی افزاید .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تاریخ کمتر کشوری ، همچون « تاریخ معاصر ایران » ، محل مناقشات  و کشمکش های  مستمر بین نحله های گوناگون سیاسی است . آن گونه که  توافق بر سر روایتی مشترک از آن ( به دلیل تعلقات گروهی ، ملاحظات عاطفی ، ارزشداوریِ رویداد ها و شخصیت های سیاسی  و ...)  عملأ غیر ممکن شده است.

گرچه  شکوفایی و باروری  اندیشه ـ  به نوعی ـ در گرو بحث ها،جدل ها و حتی منازعات  فکری ( بین  محقققان،  اندیشه ورزان و کوشندگان فرهنگی و سیاسی ) است ؛ اما ، آن گاه که انگیزه ی  محقق  در بازخوانی تاریخ ، نه روشنگری  و نگاهی از منظری دیگر به تاریخ ، بلکه استفاده ی ابزاری از واقعیت ها و نیمه واقعیت های تاریخی (  لَه این جریان و علیه آن گروه سیاسی )  باشد ، نتیجه ی کار چیزی جز اغتشاش در پژوهش های تاریخی و  مخدوش  شدن حافظه ی تاریخی مردم  نخواهد بود .

در این که بی طرفیِ محض در پژوهش های تاریخی  ممکن نیست  و عوامل و فاکتورهای بسیاری می توانند در نوع نگاه محقق به رویدادهای  تاریخی و شیوه ی تحلیل آن رویدادها دخیل باشند ، حرفی نیست . اما پیشداوری در مورد  وقایع  تاریخی ، با چاشنی  جعل، تحریف و سیاه نمایی ِعملکردِ  برخی شخصیت های تاریخی ( به نفع برخی دیگر ) نه تنها ربطی به تحقیق تاریخی ندارد،  بلکه ( با دامن زدن به سوء تفاهم های تاریخی)  بر شکاف موجود بین نیروهای سیاسی نیز می افزاید .

مشکل نوشته هایی از این دست ، از آن جا آغاز می شود که  اساس کار نه  بر « تحقیق تاریخی » ، بلکه  بر « تبلیغ تاریخی » نهاده شده است . به این معنی که ، محقق ( که در این جا تا سطح  «  مبلغ » سقوط  کرده است )  به جای « تحلیلِ » رویدادهای تاریخی (  که عمومأ ،  ذهن خواننده  را به  « پرسش»  و « چون و چرا » وا می دارد )  نوشته اش را با « یقین » می آغازد و با « حکم » به پایان می برد . و از آن جا که   توفیق در اَمر ِ « ابلاغ ِ » احکامِ تاریخی  و « القا ء»  آن به خواننده ، در گرو ذهن پذیرایِ خواننده است ،  شگردهای زبانی و نوشتاری نیز( همراه با  « تحریف » و « سند سازی»)  کارساز می افتند.    

 از جمله وقایع تاریخ معاصر ایران ، که از حد مناقشه در گذشته و به عامل ستیز بین برخی نیروهای سیاسی تبدیل شده است ،حکایت ملی شدن صنعت نفت ایران و نقش زنده یاد دکتر محمد مصدق، در آن است.

گرچه ، له و علیه دکتر مصدق کتاب ها و مقالات بسیاری نوشته شده است ؛ اما به باور من ، شمار کتب و نوشته هایی که با پایبندی به پرنسیپ های نقد و مبانی  تحقیق تاریخی و با نگاهی به دور از شیفتگی  یا دشمنخویی  به وقایع آن سال ها پرداخته اند ، از شمار انگشتان دو دست  فراتر نمی رود.  و هزارالبته که ، این  کارنامه ی پژوهشی ِ اسفبار و رقت انگیز، برای جامعه ای که می کوشد  نگاهی عقلانی و نقادانه به تاریخ خود داشته باشد و آن را چراغ راه آینده کند ، سخت مأیوس کننده است .

و چنانچه ( در این آشفته بازار تحقیق و تفحص)  نوشته هایی را که صرفآ به منظور تسویه حساب با دکتر مصدق و «  نهضت ملی ایران »  ساخته و پرداخته شده اند ،  به حساب آوریم ، آنگاه  پریشانیِ حال و سردرگمی نسل جوانی  که در تکاپوی ِ درکِ و دریافتِ مقرون به حقیقتِ وقایع تاریخی آن سال ها است، ملموس تر می شود.

*******   

در نقدی که حدود چهار سال قبل ، در ربط با جعل ، وارونه نویسی ، سند سازی و خطاهای تاریخی ِکتاب « آسیب شناس یک شکست »  ( ساختۀ علی میرفطروس ) نوشته بودم ، قرار بر این نهادم که ( در فرصتی مقتضی) به کتاب « بررسی کارنامه ی سیاسی دکتر محمد مصدق » ( تحقیقِ آقای دکترجلال متینی ) نیز بپردازم . نوشته ی پیش رو ، حاصل آن قول  و قرار است .(1)

در بخش آغازین نقد مذکور، آورده ام که :

1ـ کار تحقیقی آقای جلال متینی  چیزی جز انباشتن  اسناد و مدارک تاریخی، علیه دکتر محمد مصدق نیست .

  این که ، محقق محترم (  به قصد تنظیم و تکمیل کیفرخواست، علیه دکتر مصدق ) هر جا و در هر نوشته ای ، نشانی از نگاه انتقادی  به مصدق یافت ، آن را در کتابش گردآورده است.

   این که محقق  محترم ، چونان مدعی العمومِ تاریخ معاصر ایران، همه ی زوایای آشکار و پنهان زندگی مصدق را ، به قصد یافتن مدرک جرم (علیه او) کاوید  و از همه ی شیوه ها و شگردهای نوشتاری ، به منظور تخفیف مصدق و تحمیل دیدگاه هایش  برخواننده بهره برد.

در این این جا، این را هم بیفزایم  که حکایت سوء تحقیق ِتاریخی جناب متینی ، نسبت به دکتر مصدق ، تنها به این موارد محدود نمی شود.

در نوشته ی پیش رو می کوشم ، این داوری را مستدل کنم .

آقای جلال متینی ، عنوان ِ« نگاهی به کارنامه ی سیاسی دکتر محمد مصدق » را برای کتاب خود بر می گزیند . از این رو، من ِ خواننده ، خود را آماده می کنم که با تحلیلی علمی و رَوِشمند ،از نقشِ تأثیر گذارِ دکتر محمد مصدق در تاریخ معاصر ایران رو به رو شوم. و از آن جا که نویسنده ی کتاب  ـ به سالیانی چند  ـ مدرس  و سپس رئیسِ دانشکده ی ادبیات  دانشگاه مشهد و ( در سال پایانی رژیم پیشین) نایب رئیس فرهنگستان ادب و هنر ایران بوده است (2)، این انتظار در منِ خواننده  تقویت می شود که  رساله ای مبتنی بر شیوه های نوین  نقد تاریخی  پپش رو داشته باشم . در حالی که ، با نگاهی ( هر چند  گذرا ) به کتاب ِ مذکور ، خواهیم دید  که  نه تحلیلی در کار است و نه ژرف نگریِ تاریخی . بلکه ، همه ی تلاش محققانه ی آقای متینی ، عمدتأ  مصروف ِ دستچین کردن و کنارهم قراردادن اسناد تاریخی، به مثابه ی مدارک جرم علیه دکتر مصدق شده است. ( و این البته همه ی ماجرا نیست.)

هم  از این رو است که ، مؤلف محترم خود را ملزم می بیند که ، در دو جای دیباچه ی کوتاه  کتابش ، به « قسم  حضرتِ عباسِ»  بی طرفی ( در به کارگیری اسناد تاریخی ) متوسل شود :

دکتر  جلال  متینی : « کوشش مؤلف بر آن بوده است که با بی طرفی  بر اساس اسناد و مدارک ، کارنامه ی سیاسی دکتر مصدق را ... از نظر خوانندگان بگذراند » .

و از عجایب این که ، همین معنی ، درچند سطر بعد همین مقدمۀ کوتاه ، به بیانی دیگر تکرار می شود  :

دکتر متینی : « ... نویسنده هر گز مدعی استقصای [ استقصا = جهد و کوششِ تمام کردن ، تفحص کامل کردن  ]  کامل در باره ی مطالب مذکور در کتاب نیست ، ولی کوشیده است مدارک لازم را بیطرفانه در اختیار خوانندگان قراردهد » . پایان نقل قول

در این جا و تا مدعای  جناب جلال متینی ، پیش روی ما قرار دارد ، نمونه ای از بی طرفی ِ تاریخی ِ!! ایشان را در معرض نظر خواننده قرار می دهم :

دکتر متینی : « بدیهی ست که دکتر مصدق  [ پس از اشغال ایران ، از سوی متفقین] از همان نخستین روز آزادی از احمد آباد در صدد بوده است بار دیگر در صحنه ی سیاست ایران ظاهر گردد تا  داد دل از مهتر و کهتر بستاند . برای اجرای این مقصود، وی خود را برای نمایندگی مجلس چهاردهم از تهران کاندیدا کرد.( 3)

و این، یعنی  بررسی بیطرفانه ی تاریخ !!

 

پیشتر گفتم ، دکتر جلال متینی ، به سالیانی چند،استادیار، دانشیار و استاد زبان دانشکده ی زبان و ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد و نایب رئیس فرهنگستان ادب و هنر ایران بود. از این رو ، باید با تاریخنگاری نوین و سنجشِ علمی و متدیک رویدادهای تاریخی آشنا باشد  و این پشتوانه ی تئوریک را ، در بررسی تاریخ معاصر ایران به کار گیرد. اما، بانگاهی کوتاه به کتاب ِ «نگاهی به کارنامه ی سیاسی دکتر محمد مصدق »   وهمین طور،کتاب ِ پژوهشی دیگر ایشان : « دکترعلی شریعتی، جلال متینی، انتشارات آرش استکهلم ، تیر ماه 1385» ، در می یابیم  که به جای پژوهشگر تاریخ ، انگار با « ردیه نویس » سر و کار داریم . 

به عنوان نمونه :

در کتاب « دکترعلی شریعتی » ، همه جِدّ و جَهد ِ پژوهشی آقای محقق تاریخ ، مصروف ِاثبات نکاتی از این دست است که ( به مَثَل ) مدرک دکترای علی شریعتی از دانشگاه سوربن فرانسه ، « دکتری دانشگاهی » بوده است و نه « دکتری دولتی » . و این که « دکتری دانشگاهی»  فاقد ارزش علمی است . تا خواننده  نتیجه بگیرد که « دکتر شریعتی» ، چندان هم « دکتر شریعتی » نبوده است! ( 4)

و یا ، در بخش دیگرِ کتاب ِ« دکتر شریعتی» ،  تلاش محققانه ی دکتر متینی ، در راستای  اثبات  این موضوع است  که مرگ نا به هنگام دکتر شریعتی ، ناشی از سکته  قلبی  بوده است ، نه سوء قصدِعوامل  ساواک ؛ تا نتیجه بگیرد که، دکتر شریعتی را نباید در شمار ِ « شهدای تاریخ » منظور کرد !!

و این یعنی پژوهش تاریخی . آن هم در مورد یکی از بحث انگیز ترین شخصیت های سیاسی ـ مذهبی تاریخ معاصر ایران .

قاطبه ی محققان و صاحبنظران تاریخ معاصر ایران ، براین باور اند که دکترشریعتی تأثیر گذار ترین رجل سیاسی ـ مذهبی ِ سال های پایانی سلطنت محمدرضا شاه  بود ؛ بسیاری  بر این یقین اند که سخنرانی های دکتر شریعتی  ماشین محرک « انقلاب اسلامی » بوده است و مهمتر این که ، بنیانگذار واقعی  جمهوری اسلامی هم اوست.

اما ، دکتر متینی ، در پاسخِ به  خواست و درخواستِ یکی از پرسشگران کتاب ِ « دکتر علی شریعتی » ، مبنی بر این  که :  « خوبست آثار دکتر شریعتی از نظر محتوی نیز  بررسی و ارزیابی شود »  ، می فرماید :

«[ بررسی آثار دکتر شریعتی ، از نظر محتوی]، کاری ست سودمند، ولی کار بنده نیست. شخص واجد صلاحیتی باید قدم پیش بگذارد و بیطرفانه آثار وی را ارزیابی کند» .

و  سپس ، فرمایش سنجیده اش را این گونه پی می گیرد:

« زیرا وقتی گفته می شود سی و پنج جلد آثار دکتر شریعتی ، شخص ناوارد ممکن است گمان کند این مجلدات کثیر از یک دایره المعارف هم مفصل تر است . در حالی که مفصل ترین کتاب او « اسلام شناسی » است در 627 صفحه ، ولی بقیه آن ها جزوه هایی ست در ده بیست صفحه ». (  5)

این که دکتر متینی ، برای ارزیابی آثار دکتر شریعتی ، خود را « واجد صلاحیت »  و « بی طرف »  نمی داند، لابد اعترافی است صادقانه ، که البته به خودشان مربوط است. شاید امر پژوهش تاریخی از نگاه ایشان، تنها پاسخ به برخی کنجکاوی های روزمره و پرداختن به موضوعاتی از آن دست باشد ، که در کتاب « دکترعلی شریعتیِ»  گرد اورده است .

اما ، به منِ خواننده مربوط است که از ایشان بپرسم : چگونه می توان در مورد دکترشریعتی کتاب نوشت ، اما، مجلدات کتاب هایش را، حتی از نظر نگذراند؛ و با وصف این ، در مقام ِ « شخص ِ وارد !» ، قاطعانه و به یقین مدعی شد که ، جز کتاب اسلام شناسی ، « بقیه کتاب های [دکتر شریعتی ]  جزوه هایی ست در ده بیست صفحه » !!  ( 6 )

  

برای آن که ببینیم ، جناب دکتر متینی ( با ادعای فوق ) چه دسته گلی به آب داده است  ( به عنوان نمونه ) نام چند کتاب شریعتی را، با تعداد صفحاتش در زیر می آورم :

1ـ روش شناخت اسلام ، 686 صفحه  2ـ  علی ،  698 صفحه  3ـ  هبوط در کویر،  643 صفحه 4ـ  گفتگوهای تنهایی ، 688 صفحه 5ـ میعاد با ابراهیم ، 704 صفحه 7ـ  چه باید کرد، 596 صفحه  و ...

می پرسم : « شَهرِ » تحقیق و پژوهش اینقدر « هِرت » است ؟!

 

بررسی کتابِ « نگاهی به کارنامه سیاسی دکتر محمد مصدق»  و پاسخ به ادعاهای دکتر متینی، کاری نیست که در حوصله ی یک نقد کوتاه باشد. مشکل ، در تخصصی بودن و پیچیدگیِ کارِ پژوهشیِ مؤلف کتاب نیست ( که اساسأ، پژوهشی در کار نیست) . مشکل، از آن جا ناشی می شود که ( به منظور نشان دادن سوء نیتِ مؤلف و نادرستی ادعاهایش)  باید ـ هر بارـ  همه  و یا گزیده ای از آن چه را که ( در ربط با موضوع مورد مناقشه ) در کتاب ایشان گِرد آمده است، باز نویسی کرد ( تا خواننده ای که کتاب مذکور را نخوانده است ، بداند که بحث بر سر چیست ) و آنگاه کوشید ( با تکیه بر اسناد تاریخی ) نا درستی آن ادعا را اثبات کرد. و اگر بدانیم  که دکتر متینی ، در بازنویسی رویدادهای تاریخی چه گشاده دستانه عمل کرده است و ( از هر جا ) هر آن چه را ، که بوی مخالفت با دکتر مصدق می دهد  ( و یا می تواند ذهن و ضمیرِخواننده را ، درراستای پذیرش مدعیات پژوهشی ِ ! جناب متینی آماده نگهدارد) در کتابش گردآورده است ، آن گاه  دردِ سر ِ منتقد ِ کارش ( و همین طور، خواننده ی نقد ) آشکارتر خواهد شد.

و  درد ِسر ِ منتقد ، آن گاه دوچندان خواهد شد که پای نازک اندیشی ها و ظرایف  تاریخی در میان باشد و به ویژه آن که ، درک و دریافت و پیگیری ِ آن ظرایف تاریخی، در حوصله یِ خواننده  متعارفِ نقد نباشد . 

پیشتر گفتم ، کتابِ « نگاهی به کارنامه ی سیاسی دکتر محمد مصدق » ، نه پژوهش تاریخی که نوعی «  ردیه نویسی » ، در حوزه ی تاریخ معاصر ایران است. و در این جا می افزایم  ( و درربط با مباحث مطروحه در کتاب مذکور، نشان خواهم داد ) که همه ی جد و جهد پژوهشگرانه ی جناب محقق ( در این کتاب) مصروف ِ« مچ گیری » از دکترمصدق است .

نمونه ی آغازین این ( به اصطلاح )  « مچ گیریِ تاریخی » ، به انتخابات مجلس اول و اقدام دکتر مصدقِ جوان ، برای ورود به مجلس شورای ملی مربوط می شود.

دکتر متینی ( در ص 9 و 10) کتاب می نویسد :

« ...پس از صدور آگهی انتخابات دوره ی اول مجلس شورای ملی ، بر اساس   نظامنامه ی انتخابات مجلس شورای ملی " ، مورخ 19 شهریور رجب المرجب  1324 قمری » مصدق السلطنه نیز در صدد بر می آید که به عنوان نماینده ی « اعیان و اشراف » تهران به مجلس برود « .

 آن گاه  ( در ادامۀ شرح ماوقع ) بخشی از خاطرات دکتر مصدق را این گونه  بازنویسی می کند:

« دکتر مصدق : « مقام نمایندگی حقوق نداشت و کمتر کسی داوطلب بود . برای من [ محمد مصدق ] نیز سهل بود که مثل بعضی از همقطارانم به نمایندگی یکی از طبقات وارد مجلس بشوم و آن چیزی که مانع از هر اقدام گردید نداشتن سن سی سال [ شمسی ]  بود. ولی بعد که اعتبارنامه ی بعضی از نمایندگان کمتر از سی سال به تصویب رسید من [ محمد مصدق ] نیز به فکر افتادم  و چون در تهران محلی برای انتخاب نبود به جهات ذیل داوطلب نمایندگی از شهر اصفهان شدم .

1ـ از طبقه ی اعیان و اشراف در آن شهر کسی انتخاب نشد و محل خالی بود.

2ـ همسرم در اصفهان ملک موروثی داشت ... که این علاقه [ متَعلَقات ، املاک] سبب شد با بعضی از رجال آن شهرآشنا شوم .

3ـ شاهزاده سلطان حسین میرزا نیرالدوله حاکم اصفهان و یکی از مالکین مهم نیشابور ، سال ها در نیشابور حکومت می کرد و با من که مستوفی خراسان بودم ارتباط داشت.

4 ـ دوستان دیگری هم در تهران داشتم که می توانستند به من بسیار کمک بکنند، ولی غافل از این که در آن دوره نیز مثل ادوار بعد، اعتبارنامه هایی که قبل از رسمی شدن مجلس مطرح شد ، بدون اعتراض گذشت و اعتبارنامه ی من که بعد می خواستند مطرح شود، در شعبه ی مأمور رسیدگی مورد اعتراض قرار گرفت . [  به همین دلیل، از نمایندگی مجلس صرف نظر کردم ] ... ».  پایان نقل قول  (8)

دکتر متینی ، پس از بازنویسی این اطلاعات ( که  برگرفته از نوشته ها و خاطرات دکتر مصدق است ) به طرح  « خرده گیری»  هایش می پردازد :

  دکتر متینی  : « ... مصدق با علم به این که سنش کمتر از سی سال [ شمسی ] بوده ، داوطلب نمایندگی مجلس شده بوده است   ... پس چرا باید... [ متعاقب]ایراد نماینده کرمان ... ، از نمایندگی  اصفهان " صرف نظر"  کند . »  پایان نقل قول  (  8)

پاسخ : اگرعبا رت بالا را درست فهمیده باشم ، سر زنش آقای جلال متینی ، به دکتر مصدق از این بابت است که مصدق جوان ، با علم به این که سنش کمتر از 30 سال شمسی است ، نمی بایست داوطلب نمایندگی مجلس اول می شد.  به عبارت دیگر، مصدق ، پیش از اعتراض و « ایراد نماینده کرمان » ، می بایست فکر نمایندگی مجلس اول را ازسربه در می کرد .

دکتر مصدق در بخشی از خاطراتش ( که از قضا جناب متینی  آن را ، در صفحه 9 کتابش باز نویسی کرده است و من آن را در چند سطر پیش نقل کرده ام )  پیشا پیش به این ایراد جناب محقق ِ منصف ! پاسخ داده است. محض یادآوری! و مُحکم کاری ، توضیح مصدق را مجددآ نقل می کنم :

 « برای من [ مصدق ] نیز سهل بود که مثل بعضی از همقطارانم به نمایندگی یکی از طبقات وارد مجلس بشوم و آن چیزی که مانع از هراقدام گردید، نداشتن سن سی سال بود. ولی بعد که اعتبارنامه ی بعضی از نمایندگان کمتر از سی سال به تصویب رسید من نیز به فکر افتادم  » . پایان  نقل قول

از جمله ی « بعضی از نمایندگان کمتر از سی سال » ی  ، که اعتبارنامه اش به تصویب رسید ، سید حسن تقی زاده بود .

 سید حسن تقی زاده که متولد 30 رمضان 1295 قمری ( پنجم مهر 1257 )  است ( 9 ) ، دراوائل شوال 1324  قمری   ( تاریخ  1285 شمسی)  به نمایندگی مجلس برگزیده می شود؛  در حالی که  کمتراز 29 سال قمری « سِن» داشته است . ( 28 سال و حدود پنجاه روز شمسی )  10

تقی زاده ، در چند جا ( و در مناسبت های  گوناگون)  به  این موضوع اشاره می کند . از جمله ، در کتاب« زندگی طوفانی » ( در بخشی تحت عنوان " ورود به مجلس اول " ) ، خود  معترف است که :

« من سنم کم بود و بد تر از آن ،  با  این که بیست و نه سال داشتم، به حساب قمری 30 سال حساب کردند ( وارد سی سال شده بودم ) » پایان نقل قول (11 )

که البته  ، درست  نیست . همان گونه که دیدیم  ، تقی زاده  در هنگام ورود به مجلس ، کمی بیشتر از 28 سال شمسی و کمی کمتر از 29 سال قمری « سن » داشته است .

کتاب ِ« زندگی طوفانی، خاطرات سید حسن تقی زاده » ، در شمارِ منابع تحقیقی آقای جلال متینی است. آیا می شود باور کرد که ایشان کتاب مذکور را نخوانده و با سند تاریخی فوق رو به رو نشده باشد ؟!

 کاش، جناب متینی ، در مورد قانون شکنی های انتخاباتی در عصر رضا شاه (به عنوان نمونه ، انتخابات مجلس پنجم ) و محمد رضا شاه  تحقیقی می فرمود؛تا سلامت داوری و بی طرفی پژوهشی خود را در معرض نظر خوانندگان قرار می داد!!

 

  برای خواندن دنباله بخش اول مقاله ، بر روی « ادامۀ مطلب » کلیک  کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 5:21  توسط احمد افرادی  | 


  فروغی در گذر تاریخ

بخش پایانی      

                                                      حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد                                                             زمانه را سندی ، دفتری و دیوانی ا ست       

احمد افرادی 

«تاریخ جباری در ایران  ِ دیروز، کار محقق امروزی را مشکل می‌کند. اهل سیاست و قلم، از بیم داغ و درفش ،  یادداشت‌های خصوصی، و گاه حتی اسناد و مدارک عمومی را، یا نیست می‌کنند، یا چنان پنهان‌شان می‌دارند که عملاً به نابودی‌شان می‌انجامد. نه تنها سنت آرشیوداری در ایران مهجور بوده بلکه خاطره‌نویسی ، حفظ یادداشت‌های روزانه، حتی زندگی‌نامه نویسی نقاد هم هیچکدام محلی از اِعراب نداشت ».

  ****************************************************

«فروغی در دوران دوم نخست‌وزیری خود دست به یک سلسله فعالیت‌های فرهنگی زد. تأسیس دانشگاه تهران، تأسیس فرهنگستان ایران، برگزاری جشن هزاره‌ی فردوسی با شرکت ده‌ها تن از مستشرقان و ایران‌شناسان در مشهد توسط او انجام شد. تشکیل انجمن آثار ملی برای احیاء فرهنگ ملی ایران به همت او جامه‌ی عمل پوشید. تجدید ساختمان آرامگاه حافظ و تعمیر بنای سعدی از دیگر اقدامات فرهنگی او است. ریاست فرهنگستان و انجمن آثار ملی ، در دوران نخست وزیریش با او بود».(92)

تأسیس فرهنگستان ایران، یکی از خدمات بزرگ فروغی به زبان فارسی است.

«در سال 1313، ناگهان اندیشه‌های تندی در باب اصلاح زبان فارسی به وجود آمد... برای بعضی علاقمندان به ترقی زبان فارسی این فکر پیش آمد که برای معانی‌ای که امروزه الفاظ فارسی برای آن‌ها وجود ندارد یا استعمال نمی‌شود، اصطلاحات وضع کنند... [در پی این هدف ] اشخاصی در وزرات‌خانه‌ها و موسسات دولتی و غیر دولتی انجمن‌هایی تشکیل دادند و هرکدام مطابق ذوق و سلیقه‌ی خود لغات و اصطلاحاتی... جعل کرده در مقالات و رسالات خود به کار می‌بردند. یکی از این انجمن‌ها، که در وزارت جنگ تشکیل شده بود غالباً با شتابزدگی و بدون مطالعه‌ی کافی، هر هفته تعداد زیادی از لغات را، که مدعی بودند برخی از آن‌ها از زبان‌های قدیم قبل از اسلام اقتباس شده، با لطایف‌الحیل به تصویب مقامات عالیه رسانیده و استعمال آن‌ها را بر وزارتخانه‌ها تحمیل می‌کردند... در نتیجه این وضع اغلب مقالات، روزنامه‌ها و مکاتبات اداری نامفهوم شده بود و اگر آن روش دوام می‌یافت، به زودی هرج و مرج چاره ناپذیری بر زبان فارسی مستولی می‌شد».(93)

فروغی، در اوایل سال 1314، در آن دوره که، به قول او «باد سفاهتی می‌وزید»، با رویکرد به رضاشاه و توضیح ماوَقَع، اجازه تأسیس فرهنگستان را از او می‌گیرد. آنگاه ، با همکاری علی‌اصغر حکمت (وزیر معارف و اوقاف وقت) فرهنگستانی مرکب از دانشمندان و اهل لغت و محققان تشکیل می‌دهد و با تدبیر ، «دستگاه‌های گوناگون و رنگارنگ لغت‌شناسی اشخاص غیرمسئول و انجمن‌های افراطی و غیر صالح را» بر می‌چیند. 

  درماه های نخست تأسیسِ فرهنگستان ایران ، اداره و نظم و نسق جلسات ، عملآ  با فروغی بود . به قول رعدی آذرخشی ، « سرپرستی فروغی [ در فرهنگستان ]  جنبه ی تبلیغاتی نداشت و منحصر به اداره ی جلسات نبود ، بلکه او، در این مقام ، از طرفی این مؤسسه را در برابر فشارها و توقعات بی جای بعضی از مقامات و گروه های متنفذ حمایت می کرد و از طرف دیگر ، مانند یک مرشد و راهنمای مورد احترام می کوشید در داخل فرهنگستان بین اعضای آن ، که بعضی تند رو و بعضی میانه رو و برخی محافظه کار بودند ، با استدلالی متین و بیانی دلنشین توافق و تفاهمی برقرارکند » .

 گرچه فروغی ، پس از آن که مورد غضب رضاشاه قرارگرفت  از ریاست فرهنگستان ایران  کنار گذاشته شد . اما ، همچنان عضو فرهنگستان بود .با وصف این، فرهنگستان، به تدریج از وظایف اصلی خود منحرف شد  و به بیراهه رفت .

فروغی، با مشاهده‌ی این وضع، رساله ی  بلندی به نام «پیام من به فرهنگستان» نوشت  و به چاپ رساند ؛  تا از طریق آن ،  با آگاهی دادن به افکار عمومی، در حد امکان از ادامه‌ی انحراف فرهنگستان جلوگیری کند. «پیام من به فرهنگستان»، به دلیل اهمیت آن توسط هانری ماسه ترجمه شد و در سال 1318 به چاپ رسید.

همان‌طور که پیشتر گفته شد، تأسیس «انجمن آثار ملی»  نیز ، یکی دیگر از خدمات فروغی است . ناگفته نماند که  طرح تشکیل «انجمن آثار ملی» ، به  پیشنهاد ارنست هِرتزفلد خاورشناس و ایران‌شناس آلمانی بود. «انجمن آثار ملی»، شامل جمعی از دانشمندان و رجال معروف آن زمان بود که برای حفظ آثار باستانی ایران همت کرده بودند. این انجمن در آذرماه سال 1304 تأسیس شد و در آغاز ریاست آن با محمد علی فروغی بود. انجمن « نخستین قدم را برای ساختن آرامگاه فردوسی در طوس برداشت و پس از برگزاری جشن هزاره‌ی فردوسی، ساختن آرامگاه مذکور تعطیل شد و مجدداً در سال 1323 شمسی دایر گردید... [ انجمن آثار ملی] به برگزاری جشن هزاره‌ی ابن‌سینا و ساختمان آرامگاه وی ، ساختمان آرامگاه سعدی، نادر، خیام، و تعمیر آرامگاه عطار و...و انتشار یک سلسله کتب توفیق یافته است».(94) فروغی، با آن که مورد غضب رضاشاه قرار گرفته بود، کارش ، برخلاف  دولتمردانی  مثل تیمورتاش، نصرت‌الدوله فیروز، صارم‌الدوله و... نه تنها به زندان و آمپول هوا کشیده نشد، که سهل است ، حتی از عصویت در  نهادهایی مثل فرهنگستان و  شیر و خورشید سرخ کنار گذاشته نشد . و افزون بر این ، ریاست شورای عالی انتشارات و تبلیغات نیز به او سپرده شد .  نصرالله انتظام در تأیید این معنی می‌گوید :

« فروغی، به معنای واقعی مغضوب رضاشاه نبود و اگر بود به عضویت مؤثر فرهنگستان باقی نمی‌ماند، یا در دانشکده معقول و منقول سخنرانی نمی‌کرد و تألیف فرهنگی به او سپرده نمی‌شد. راست است که قسمتی از این مشاغل نتیجه‌ی مساعی مرحوم اسمعیل مرآت وزیر فرهنگ بود که می‌خواست به هر وسیله از صاحبان فضل و هنر قدردانی کند، اما بی اجازه‌ی تصویب شاه جرئت آن مساعدت را نمی‌کرد».(95)

سال‌های خانه‌نشینی فروغی به ترجمه، تحقیق، تألیف و ایراد سخنرانی در دانشکده‌ها و مجامع فرهنگی می‌گذشت. این دوران از زندگی فروغی یکی از پربارترین دوران حیات فرهنگی او است، که پرداختن به آن مجال دیگری را می‌طلبد.

با حمله‌ی متفقین به ایران( در سوم شهریور 1320 ) علی منصور ـ نخست وزیر وقت ـ  بر کنار می‌شود و فروغی ـ در مقام نخست وزیرـ مسئولیت مذاکره با متفقین را به عهده می‌گیرد. از میان روایت‌هایی که ، در مورد حضور مجدد فروغی درعرصه‌ی سیاست در دست است، به گمان من روایت نصرالله انتظام (رئیس دفتر تشریفات رضاشاه)، همخوانی بیشتری با واقعیت دارد .  رضاشاه ، به دنبال فشار منتفقین ( روس ها  و به ویژه انگلیس ها ) تصمیم به استعفاء می‌گیرد. نظر سهیلی بر آن است که «برای اثبات تغییر سیاست خارجی بهتر است دولت استعفاء کند...». رضاشاه پاسخ می‌دهد « یا من مطلب را درست نفهماندم، یا شما [هیئت دولت] آن‌طور که باید منظور مرا درست درک نکردید. با تغییر دولت منظور [ متفقین ]  حاصل نمی‌شود، باز هم در نظر سابق [یعنی استعفاء] هستم». علی منصور، بالاخره رضاشاه را از استعفاء منصرف می‌کند. آن‌گاه بحث و گفتگو( بر سر کسی  که بتواند در مقام ریاست دولت ، مذاکره با متفقین را با درایت پیش بَرَد )  در می گیرد .

انتظام روایتش را این گونه ادامه می‌دهد:

«سهیلی مرا کنار کشید و گفت گمان دارم تنها کسی که در این موقع بتواند عهده‌دار نخست‌وزیری بشود فروغی باشد. من [ نصرالله انتظام ]  هم نظر او را تأئید کردم. گفت خیال دارم امشب فروغی را به شاه پیشنهاد کنم. گویا صبح همین روز، عامری هم این پیشنهاد را به شاه کرد. اعلیحضرت به کنایه فرموده بودند چرا وثوق‌الدوله و قوام‌السلطنه را پیشنهاد نمی‌کنید؟ [عامری] عرض می‌کند آن‌ها را نمی‌شناسم...».(96)

رضاشاه، پس از گفتگو با وزرا و متعاقب آن موافقت با نخست‌وزیری فروغی، امر به احضار او می‌کند.

نصرالله انتظام در مورد ملاقات رضاشاه با فروغی می‌نویسد:

«شاه پس از خوش و بش، به فروغی تکلیف نخست‌وزیری می‌کند. [فروغی] جواب می‌دهد اگر چه پیر و علیل هستم ولی از خدمت دریغ ندارم، شاه می‌فرماید هر کدام از وزرا را هم که خواسته باشید تغییر دهید آزادید. فروغی عرض می‌کند چون همه خدمتگزارند فعلاً حاجت به تغییری نیست. شاه می‌گوید پس سهیلی وزیر خارجه بشود و عامری به وزارت کشور برود. در همین جلسه تصمیم به ترک مخاصمه گرفته شد... در این موقع شاه از اطاق بیرون آمد و به ولیعهد گفت فروغی گرچه پیر است ولی در چنین موقعی برای خدمت بسیار مناسب می‌باشد... [ من ، انتظام ] حس می‌کردم، شاه که قطعاً از رجال سابق ـ که فروغی هم یکی از آن ها بود ـ بارها نزد فرزندش بد گفته، اینک که مجبور به احضار و ارجاع خدمت  [ به او ] شده، ناراحت است و توضیحاتی که راجع به صلاحیت فروغی برای نخست‌وزیری می دهد، بیشتر از آن جهت است».(97)

فروغی، فردای آن روز (ششم شهریور) کابینه‌اش را به مجلس معرفی می‌کند و بی آن که وارد «برنامه تفصیلی ِ» دولت شود، نمایندگان را در جریان تصمیم دولت ، مبنی بر ترک مقاومت قرار می‌دهد. آنگاه ، « به عنوان این که دولت باید فوراً مشغول مذاکره شود، رأی اعتماد [می‌خواهد] و مجلس با اکثریت آراء به کابینه‌ی ایشان رأی [می‌دهد]».(98)

فروغی، سپس با اسمیرنوف (سفیر کبیرشوروی) و سِر ریدر بولارد (وزیرمختار انگلیس) وارد مذاکره می‌شود. ریدر بولارد، در تلگرافی که در تاریخ 6 شهریور 1320، به وزارت خارجه انگلیس فرستاد، می‌نویسد:

«1ـ از قرارمعلوم فروغی برای خوشایند ما به نخست‌وزیری منصوب گردیده است. سهیلی وزیر خارجه در وزارت امور خارجه‌ی [انگلستان] به خوبی شناخته شده است... 2ـ دلیلی در دست نیست که کابینه به اندازه‌ی ما مورد رضایت روس‌ها قرار گیرد. علائم روشنی وجود دارد که حکومت ایران به جلب حمایت ما علیه روس‌ها امیدوار است و به این موضوع باید توجه شود»(99)

وزیرمختار انگلیس، در تلگرف دیگری ( که در همین تاریخ برای وزارت امور خارجه انگلیس ارسال داشت )  می‌نویسد:

«قوام [ السلطنه ]  بعد از گفتگو با شاه به دیدار من آمد و چنین گفت: "شاه بعد از شنیدن این که روس‌ها ممکن است به درگیری ادامه دهند و تهران را فتح کنند خیلی ناراحت است و نمی‌داند در این صورت چه بر سر مملکت و او خواهد آمد.

"بعضی افسران به شاه توصیه کرده بودند مجدداً اسلحه بردارد و تا آخر بجنگد، اما قوام خلاف آن را توصیه کرده و گفته تنها امید شاه در آن چه انگلیسی‌ها احتمالاً توصیه می‌کنند نهفته است...»(100)

  مذاکره‌ی فروغی با وزیرمختار انگلیس و سفیر شوروی موفقیت‌آمیز بود. متفقین، از دولت ایران ضمانت‌هایی را می‌خواستند که که پذیرفته شد. تلگراف تاریخ 8 شهریور سر ریدر بولارد، به وزارت خارجه‌ی انگلیس به همین معنی نظر دارد:

«ما باید تا حد امکان کارها را برای حکومت ایران آسان کنیم، به شرط آن‌که آن‌ها ما را در پاره‌ای اصول راضی نمایند».(101)

عوامل مختلفی، از جمله فرستاده شدن اعضاء خانواده‌ی سلطنتی به اصفهان، شایعه‌ی فرار رضاشاه، انحلال ارتش و خالی شدن پادگان‌ها (که با احتمال قریب به یقین، بدون اطلاع رضاشاه عملی شده بود) و به خصوص، صف بی‌انتهای سربازان گرسنه و سرگردان در خیابان‌ها، سخت موجب هراس و نگرانی مردم شده بود . در این میان، فرار سران ارتش و رجال سیاسی نیز وضع را وخیم‌تر کرد. دولت، برای مسلط شدن بر اوضاع، به حکومت نظامی و منع عبور و مرور در شب متوسل شد.

رضاشاه، که از انحلال ارتش و فروپاشی یک شبه‌ی نظام، سخت به خشم آمده بود، روز نهم شهریور امرای ارتش را احضار کرد و پس از پرس و جو، سرلشگر احمد نخجوان (کفیل وزیر جنگ) و سرتیپ علی ریاضی را، به عنوان مسئول انحلال ارتش و ازهم پاشیدگی امور کشور (پس از ضرب و جرح و خلع درجه) به زندان انداخت. آن گاه، بدون مشورت با فروغی، سرلشگر امیر نخجوان را به وزارت برگزید.

«تاریخ جباری در ایران دیروز، کار محقق امروزی را مشکل می‌کند. اهل سیاست و قلم، از بیم داغ و درفش یادداشت‌های خصوصی، و گاه حتی اسناد و مدارک عمومی را، یا نیست می‌کنند، یا چنان پنهان‌شان می‌دارند که عملاً به نابودی‌شان می‌انجامد. نه تنها سنت آرشیوداری در ایران مهجور بوده بلکه خاطره‌نویسی، حفظ یادداشت‌های روزانه، حتی زندگی‌نامه نویسی نقاد هم هیچکدام محلی از اعراب نداشت».(102)

از این‌رو، تنها روایت‌های منقول از این و آن (که آن هم عموماً با بی‌مبالاتی و یا حب و بغض همراه است) می‌تواند بخشی از دستمایه محقق تاریخ برای جدا کردن سره از ناسره باشد. این مشکل، در مورد فروغی دو چندان است. آن چه که از فروغی در مورد رضاشاه ـ به شکل مکتوب ـ در دست است، یا مداهنه است یا دعای بلا گردان. فروغی، حتی، پس از معرفی کابینه اخیرش به مجلس نیز، از فرمول معمول و معهود دست بر نمی‌دارد:

«خاطر آقایان نمایندگان محترم از نیات مقدس اعلیحضرت همایون شاهنشاهی در باره‌ی اصلاحات و پیشرفت امور کاملاً مستحضر است و...».(103)

از فرزندان فروغی (محمود و محسن فروغی)، در مورد پدرشان مطالبی در دست است  اما   (به باور من) اظهارات آن‌ها، در بزنگاه‌های تاریخی، عموماً، یا با ملاحظات و عافیت طلبی همراه است یا کلی‌گویی است. البته محسن فروغی، در گفتگو با دکتر باقرعاقلی، گاه دل به دریا می‌زند و از «اسرار مگو» می‌گوید:

«در تابستان 1319... وقتی فرشته خواهرم ماجرای بیماری شوهرش [پسرمحمدولی خان اسدی، در زندان بیرجند] را برای پدر [فروغی] بیان می‌کرد... پدرم او را به بردباری و آرامش دعوت می‌کرد... در این موقع مرحوم عموجان [ابوالحسن فروغی] که حاضر بود و با دقت به حرف‌های برادرزاده‌ی خود گوش می‌داد رنگش برافروخته گردید. با وجود احترام فوق‌العاده‌ای که برای برادرش [محمد علی فروغی] داشت با صدای لرزان و عصبانی خطاب به پدرم گفت: داداش، شما هم در به وجود آوردن این اوضاع خفقان‌آور مقصرید. زیربنای این ساختمان جهمنی را شما و چند نفر دیگر بنا کردید، حالا دختر خودتان پاداش خدمات شما را دریافت می‌کند. پدرم با مهربانی جواب داد: من مقصر نیستم، ولی گول خوردم. این مرد (رضاشاه) در ابتدای سلطنت دم از قانون می‌زد و می‌گفت کارها باید در پناه قانون باشد. نباید کسی کار غیرقانونی انجام دهد. حالا فهمیدم که آن گفته‌ها و تظاهرات برای اغفال بنده و امثال من بود...».(104)

آیا پذیرفتنی است که انسان اندیشمند و عالمی مثل فروغی، از رضاشاه «گول خورده» و یا «اغفال شده باشد»؟ یا آن که ، فروغی (متاثر از به هم ریختگی عصبی دختر دردمندش، همین‌طور برآشفتگی و اعتراض برادرش) در وضعیت روحی غیرمتعارف آن عبارات را بر زبان آورد؟ برای فروغی، رضاشاه نمی‌توانست تنها در جباریت‌اش خلاصه شود. آن ساختمان هم ـ دست‌کم از نگاه فروغی ـ نمی‌بایست همه‌اش «جهنمی» باشد. فروغی، نقش خود را بر بیشتر نهادهای نوین و تازه تأسیسی که ، در زیر سایه‌ی همین جباریت بر پا شده بود، می‌دید و به آن مباهات می‌کرد. از نگاه معلم و رئیس سابق مدرسه‌ی علوم سیاسی ، بسیاری از آرمان‌های مشروطیت و ایده‌های روشنفکرانی مثال خود او ، از طفیل حضور بیست ساله‌ی رضاشاه، درعرصه‌ی سیاسی کشور ، امکان تحقق یافته بود . در این صورت، آیا این‌گونه نیست که فروغی، با اعتراف به «اغفال شدن» و «گول خوردن»، در واقع «عطای» نوسازی عصر رضاشاهی را به «لقای» حکومت خودکامه‌ی رضاشاه بخشیده بود؟ نمی‌دانم. اما این را می‌دانم که سئوال‌های بی پاسخی از این دست هم (که گاه می‌تواند غیرمنصفانه باشد) از تبعات همان جباریت است. در واقع، در فضای ترس و عدم امنیت و از سر عافیت‌طلبی است که بسیاری ـ از جمله محقق قرهیخته‌ای چون حبیب یغمایی ـ آن جا که باید دهان بگشاند، با معاذیر و بهانه‌هایی زبان در کام می‌کشد.

حبیب یغمایی، که از سال 1312 تا هنگام وفات فروغی، در تصحیح و مطابقه‌ی متون ادبی با او محشور بود و در نتیجه، از فروغی بسیار می‌دانست، به رغم آن که مطالب مفیدی «در احوال و اوصاف فروغی» قلمی کرد، اما آن‌جا که به شرح «قضایای سیاسی و کشورداری او» می‌رسد، به یادش می آید که نباید بیش از این مصدع اوقات شریف مستمعین شود !  :

«از قضایای سیاسی و کشورداری او [فروغی] نیز داستان‌ها دارم و همچنین خاطرات دیگر از این گونه که نمونه‌اش به عرض رسید. اما از این بیش تصدیع روا نیست».(105)

خوشبختانه، منابعی مثل یادداشتهای دیپلمات‌های خارجی و یا اسناد از رده خارج شده‌ی وزارتخانه‌های کشورهایی مثل انگلیس، آمریکا و... با پرتو افکندن بر برخی از گوشه‌های تاریک تاریخ معاصر، تا حدودی کمبودهای منابع داخلی را جبران می‌کنند.

از جمله، با مراجعه به کتاب‌های «ایرانیان در میان انگلیسی‌ها»، از دنیس رایت (سفیرکبیر سابق انگلیس در ایران) و خاطرات «سر ریدر بولارد»، می‌توان سر نخی‌هایی در مورد رویدادهای شهریور بیست و نقش فروغی در آن‌ها به دست آورد، که به یکی ـ دو مورد آن در زیر اشاره می‌کنم.

بولارد، در تلگراف ارسالی تاریخ 12 شهریور 1320ـ به وزارت خارجه‌ی انگلیس ـ به جریان کتک خوردن سران ارتش، توسط رضاشاه اشاره دارد :

«یک اشاره‌ی ساده به استقرار "حکومت مشروطه" در ایران به وسیله‌ی رادیو تهران، در چند روز پیش تا حدی به همه‌ی ایرانیان امیدواری داد. حالا همه دچار یأس شده‌اند. شاه بار دیگر در امور هر وزارتخانه‌ای دخالت می‌کند، وزرا را می‌زند... وزرا به وسیله‌ی پیکی به من پیغام دادند که شاه قابل تحمل نیست و نخست وزیر [فروغی] که هنوز بیمار است، با نگرانی می‌گوید که شاه غیرقابل تحمل است...»(106)

در این مجال تنگ، قصد پرداختن به قضایای شهریور بیست و تبعات حضور متفقین در ایران نیست .  آن چه که اهمیت دارد، انگیزه‌ی فروغی، برای حضور مجدد در صحنه‌ی سیاسی کشور است. اما، از آن‌جا که حضور و عملکرد فروغی در وقایع شهریور بیست، محل مجادله و بحث‌های متعارض است (و از این‌رو نگاه همه جانبه‌ی به آن، مجالی در خور را می‌طلبد) به درنگی کوتاه بر آن بسنده می‌کنم؛ آن‌گاه با پیش ‌رو گذاشتن یکی از داوری‌های رایج در مورد نقش فروغی در شهریور بیست، به این مقال خاتمه می‌دهم.

با تجربه‌ی تلخی که فروغی از رضاشاه داشت، حضور مجدد او در عرصه‌ی سیاسی کشور و قبول پست نخست‌وزیری امر متعارفی نبود. اگر پیری و بیماری قلبی او را هم به آن تجربه‌ی تلخ بیفزاییم، آن‌گاه فروغی باید ـ برای همکاری مجدد با رضاشاه و قبول مذاکره‌ی نه چندان  ساده با متفقین ـ  دلایل مهم دیگری داشته باشد. مضافاً آن که، در یادداشت‌های بسیاری از معاشران فروغی می‌خوانیم، که او گوشه‌ی خلوت و کار تحقیق را بر مشاغل سیاسی ترجیح می‌داد و آرزو داشت که او را از مشاغل اجرایی معاف کنند. با توجه به آن چه که در بالا آمد، پرسیدنی است که فروغی با چه انگیزه‌ای به پیشنهاد رضاشاه گردن نهاد؟

نصرالله انتظام( پس از انتصاب فروغی به نخست‌وزیری و تصمیم رضاشاه مبنی بر اعلام ترک مخاصمه) می‌نویسد:

«گذشته از علاقه و احترامی که به این مرد [فروغی] داشتم، چون در سنوات اخیر و مخصوصاً ایام بی‌کاریش با او محشورتر شده بودم، بیشتر به صفاتش پی بردم و هرچه اشخاص بی‌سواد و بی اطلاع سر کار آمدند از برکناری او متأسف‌تر شدم. بارها آرزو می‌کردم کاش ستاره‌ی اقبال او دوباره طلوع کند و زمام امور را دوباره در دست بگیرد. نقایصی که مرحوم فروغی داشت بر من پوشیده نبود و شاید در موقعی با کمال بی‌طرفی محسنات و نقایص او را سنجیده بنویسم. ولی چیزی که برایم مهم بود در همچو موقع مشکلی که عقل و متانت و نکته‌سنجی مهمتر از عزم و شهامت و همت است، جز فروغی کس دیگری از عهده‌ی این مهم بر نمی‌آمد».(107)

سهیلی و عامری می‌گویند:

«تنها کسی که در این موقع بتواند عهده‌دار نخست وزیری بشود، فروغی است».

نصرالله انتظام، می‌گوید «جز فروغی کس دیگری از عهده‌ی این مهم» بر نمی‌آید.

احتمالاً مراد هر سه این است که تنها فروغی می‌تواند اوضاع را در مسیری پیش ببرد که نیاز به استعفای رضاشاه نباشد.

پرسیدنی است که آیا، انگیزه فروغی هم ، از قبول مسئولیت، تنها کمک به رضاشاه برای ماندن در سلطنت بود، یا آن که، سیاستمدار پیر هدف والاتری پیش رو داشت؟

به باور من، فروغی  ِ فرزانه، ادیب و قانون‌دان، که سال‌ها پیش رساله‌ی "حقوق اساسی، یعنی آداب مشروطیت دول" را نوشته بود، نمی‌توانست با نوع حکومت رضاشاه موافق باشد. امیدی هم به دموکرات شدن او ، بعد از اشغال ایران توسط متففین نداشت. از این‌رو، می‌توان تصور کرد که برکناری رضاشاه از سلطنت، نباید او را چندان متأسف کرده باشد که سهل است، یادداشت ریدر بولارد، از خوشحالی او، پس از خلع رضاشاه حکایت می‌کند:

« [فروغی پیش از رفتن به مجلس] متن استعفاء نامه‌ی [رضا] شاه را به سفارت انگلیس آورد تا آن را به رؤیت من برساند. من در این ملاقات فروغی را خیلی خوشحال می‌دیدم و این طور به نظرم آمد که او احساس می‌کند در ایران ورق برگشته و اوضاع دگرگون شده است».(108)

آیا خوشحالی فروغی ناشی از آن نبود که با فروپاشی حکومت خودکامه‌ی رضاشاه و برتخت نشستن جوانی که درس خوانده‌ی سوئیس است و تربیت قزاقی ندارد، آرزویش را در برپایی حکومتی قانون‌مدار و دموکرات در ایران محقق می‌دید؟

هر چند داوری در مورد عملکرد فروغی (در وقایع شهریور بیست) بحثی همه سویه را می‌طلبد. اما، با اطمینان می‌‌توان گفت که اگر در آن لحظات مخاطره‌آمیز، تدبیر و تدبر فروغی کارساز نمی‌افتاد، تجزیه و فروپاشی تمام عیار کشوربسیار محتمل بود.

این معنی را در برخی از مراسلات ریدر بولارد ،به وزارت خارجه‌ی انگلیس، به وضوح می‌توان دید. تلکراف تاریخ 17 شهریور 1320:

«من تردید ندارم که روس‌ها کوشش خواهند کرد که شمال ایران را بلشویک مـآب کنند...».(109)

تلکراف تاریخ 21 شهریور 1320:

«روس‌ها غنی‌ترین بخش مملکت را اشغال کرده‌اند. شاید دولت شوروی با گوشه‌ی چشمی به ضمیمه کردن بی دردسر شمال ایران به روسیه در زمان آینده، به عمد به آن توجه نشان می‌دهند».(110)

در تاریخ معاصر، کمتر با داوری منصفانه و حتی متعادل در مورد فروغی رو به رو هستیم. برای اجتناب از طولانی‌تر شدن این  نوشته، از میان داوری‌های رایج در مورد فروغی یکی از غریب‌ترین و باور نکردنی‌ترین آن‌ها را پیش رو قرار می‌دهم، تا حد پایبندی برخی محققین، به انصاف و ضابطه‌های تحقیق بر ما معلوم شود:

«معروف است، و مورخین عصر پهلوی، بیشتر برای تزئین چهره‌ی فروغی، می‌نویسند که در سال 1314 به خاطر یادداشتی که از او نزد محمدولی خان اسدی (نایب التولیه‌ی مغضوب آستان قدس رضوی) یافت شد، از نخست‌وزیری کناره گرفت و خانه‌نشین شد. با توجه به مقام مهم و یگانه‌ی فروغی، چنین واقعه‌ای، در صورت صحت، نمی‌تواند چیزی بیش از یک توجیه باشد برای کناره‌گیری سنجیده و عامدانه‌ی فروغی از صحنه‌ی علنی سیاست. شاید او می‌خواست و تمایل داشت که در پس پرده باشد و به کارهای "بزرگتر"، که به فراغت نیاز داشت، بپردازد و در عین حال وجهه‌ی "روشنفکری" و "فاضلانه‌ی" خود را برای "آینده" محفوظ دارد. اگر فروغی در اوج دیکتاتوری نفرت‌زای رضاشاه، که جان و مال و ناموس نه تنها «عامه» بلکه بخش وسیعی از «خواص» نیز ملعبه‌ی دست مختاری‌ها بود، بر مسند رئیس‌الوزرایی قرارداشت، به راستی آیا می‌توانست در روزهای سرنوشت‌ساز شهریور 1320 چنان نقشی ایفاء کند و به عنوان نخست‌وزیر «مدیر» و «مدبر» در روزهای سیاه اشغال کشور توسط بیگانه چهره نمایی کند؟! آری، فروغی برای کسب چنین «محبوبیتی» و ایفاء چنین نقشی به چنان «مغضوبیتی» نیاز داشت».(111)

بعد التحریر: این نوشته (همان گونه که از نامش پیداست) می‌کوشد تا بر حضور و نقش فروغی، در منزلگاه‌های تاریخ معاصر ایران و در متن رویدادهای تاریخی درنگی داشته باشد. از این‌رو، مدعی پرداختن همه جانبه به وجوه شخصیت سیاسی و فرهنگی فروغی نیست.. هرچند کارنامه‌ی فروغی، در کلیتی همپیوند با حیات فرهنگی ـ سیاسی تاریخ معاصر ایران معنی می‌یابد؛ اما، به گمان من، هر یک از جلوه‌های حضور فرهنگی و سیاسی فروغی باید به طور مستقل بررسی شود. به عنوان مثال، در نوشته‌ی دیگری از این قلم ـ که به برخی از روشنفکران عصر پهلوی اول می‌پردازد ـ تعارض بین نگاه فروغی به مقوله‌ی "دموکراسی و حقوق شهروندی" و نقش مماشاتگر او ، در رویارویی با دیکتاتوری پیشرونده‌ی رضاشاه مورد مطالعه قرارگرفته است. دو دیگر آن که، در این نوشته ـ به ضرورت ـ از مؤسس سلسله‌ی پهلوی سخن به میان آمد. اما ـ ناگفته پیداست ـ که داوری همه سویه در مورد رضاشاه و «عصر رضاشاهی» ، در گرو مجالی دیگر و نوشته ای  مستقل  است . **********************************************************  پانوشت : 

92 ـ همان منبع، ص 23

93 ـ رعدی آذرخشی، پژوهشگران ایران، جلد اول، صص 68ـ 69

94 ـ فرهنگ معین، جلد پنجم، صص 182ـ 183 تحت عنوان انجمن آثار ملی 

95ـ خاطرات نصرالله انتظام، صص 191ـ 192

96ـ همان منبع، ص 47 

97ـ همان منبع، 49ـ 50

98 ـ همان منبع، ص52

99ـ «خاطرات سر ریدر بولارد، غلامحسین میرزاصالح، چاپ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ دوم 1378، صص 114ـ 115» 

100ـ همان منبع، ص 115

101ـ همان

102ـ معمای هویدا، عباس میلانی، نشر اختران ـ آتیه، چاپ ششم، ص12. محمود فروغی، در ص 59 کتاب «خاطرات محمود فروغی می‌نویسد: بعد از نهم شهریور 1320، بیماری محمدعلی فروغی شدت می‌گیرد. از این‌رو، رضاشاه، به منظور چاره‌اندیشی، به منزل فروغی می‌رود و در خلوت با او به گفتگو می‌نشیند. «از آن مذاکرات من خبر ندارم... عموی من [ابوالحسن فروغی] می‌دانست که فوت شد. هیچ‌جا ننوشت. خیال می‌کنم، یک حدس قریب به یقین است. مرحوم دکتر [قاسم] غنی خبر داشت و یادداشت کرد. یادداشت‌ها باید، انشاء‌الله، پهلوی آقای سیروس غنی باشد که یک مقدار کتاب چاپ کرده... ولی آن [یادداشت‌ها] را هنوز چاپ نکرده. حالا محذوری دارد؟ آن‌ها را دیگر من وارد نیستم چون نمی‌دانم مطلب چیست». 

103ـ خاطرات نصرالله انتظام، ص 51. از این تاریخ به بعد، در اعلامیه‌های فروغی، از این تعارفات! خبری نیست.

104 ـ ذکاءالملک فروغی و شهریوربیست، صص 50 ـ 51

105 ـ مقالات فروغی، جلد 1، نکاتی در احوال و اوصاف فروغی، ص سی و سه 

106ـ خاطرات سر ریدربولارد ، ص 116 

107ـ خاطرات نصرالله انتظام، صص 50ـ51

108 ـ شترها باید بروند، سر ریدر بولارد، ترجمه‌ی حسن ابوترابیان، ص 58

  109ـ خاطرات سر ریدر بولارد، ص 122 

110ـ همان منبع، ص 129 

111ـ ظهور و سقوط پهلوی (خاطرات فردوست)، جلد 2، پیوست ویراستار، صص 37ـ38  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1391ساعت 5:20  توسط احمد افرادی  |