تبليغاتX
دنیا خانه من است

دنیا خانه من است

وب نوشته های احمد افرادی(حلقه نیلوفری/3)

فروغی در گذر تاریخ

بخش دوم



حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد

زمانه را سندی ، دفتری و دیوانی است

 

 

 

  فروغی : حاصل این که حرف همان است که همیشه می‌گفتم، ایران نه دولت دارد و نه ملت. جماعتی که قدرت دارند و کاری از دست‌شان ساخته است مصلحت خودشان را در این ترتیب حالیه می‌پندارند. باقی هم که خوابند... اگر ایران ملتی داشت و افکاری بود اوضاع خارجی از امروز بهتر متصور نمی‌شد. با همه قدرتی که انگلیس دارد و امروز یکه‌مرد میدان سیاست است با ایران هیچ کار نمی‌تواند بکند... فقط کاری که انگلیس می‌تواند بکند همین است که خود ما ایرانی‌ها را به جان هم انداخته پوست یک‌دیگر را بکنیم

 


 احمد افرادی

afradi@gmx.de
در همان زمان  که مشاورالممالک ، هنوز سرپرستی هیئت ایرانی را در پاریس به عهده داشت ، فروغی  ـ از پاریس ـ  نامه‌ای دردمندانه و افشاگر (در مورد قرارداد 1919 و وضع پریشان کشور)   برای ابراهیم حکیمی (حکیم‌الملک) می‌نویسد. از آن‌جا که این نامه در بردارنده ی  دیدگاه‌های سیاسی فروغی ، به خصوص نگاه و نظرش در مورد انگلیس است ، نقل بخش‌هایی از آن می تواند ، در تعدیل داوری‌های غیرمنصفانه‌ی رایج در مورد او مفید باشد .  

گرچه گیرنده‌ی نامه، آقای حکیم‌الملک است، اما فروغی آن را « برای اطلاع خاطر دوستان صدیق» قلمی کرده است؛ و از آن جا که شرایط حساس است، فروغی به گیرنده‌ی نامه هشدار می‌دهد که «انتشار این مطالب البته هرچه بیشتر بهتر، اما به طوری که معلوم نشود از طرف ما نوشته شده، و رعایت احتیاط، لازم نیست سفارش کنم . هرگاه مقتضی و لازم [بود] که بعضی از رجال هم مطلع شوند و بخوانند، البته بعد از حصول اطمینانِ ِ لازم باید بشود، که به عملیات ما در این جا لطمه نخورد ».

فروغی سپس به تلاش هیئت اعزامی ،  در راهیابی به کنفرانس صلح پاریس و موانع ایجاد شده  در مقابل آن می پردازد :

«آن چه ممکن بود و به عقل ما می‌رسید بدون این که از جاده‌ی حزم و احتیاط خارج شده باشیم، کردیم... از هیئت دولت [وثوق الدوله] حق داریم خیلی گله‌مند باشیم. در بدو ورود ما به پاریس تلگرافی از رئیس‌الوزرا [ وثوق الدوله ]  رسید که اقدامی که دولت را داخل در تعهدی کند ننمایید تا خبر ثانوی به شما برسد. چون مطلب مجمل بود، ما هم چهل روز بود از تهران بی‌خبر بودیم به کلی بی‌تکلیف ماندیم و ندانستیم چه باید کرد و چه باید گفت و مقصود چیست ؟» .

هیئت ِ پنج نفره، پیش از عزیمت به پاریس، در جلسه ی هیئت دولت ِ  [ وثوق الدوله ]  بر ضرورت استخدام مستشاران خارجی تأکید می‌کند .  وثوق‌الدوله و وزرایش، نه تنها تلاش ، در جهت تحقق این خواسته را جزء بخشی از وظایف هیئت در پاریس رقم می‌زنند، بلکه تأکید دارند که مستخدمین مالیه باید از فرانسه و صاحب‌منصبان نظامی از امریکا باشند. وثوق‌الدوله، «در همان جلسه برای [هیئت اعزامی] حکایت می‌کند که وزیر مختار انگلیس به [او] گفته است، حالا اگر مایل باشید دوباره شوستر را بیاورید، مانعی نیست».

هیئت اعزامی ، در راستای دستیابی به این هدف ، با آمریکایی‌ها (در پاریس) ارتباط برقرار می‌کند. وزیر امورخارجه‌ی آمریکا (در مهمانی‌ای که از سوی علیقلی‌خان نبیل‌الدوله ـ شارژ دافر ایران در آمریکا ـ  برگزار می‌شود و بسیاری از رجال مهم امریکایی شرکت کننده‌ی در کنفرانس پاریس هم  در آن حضور دارند) وعده‌ی صریح دولتش را در مساعدت به هیئت ایرانی ابلاغ می‌کند. اما کرزن ـ به محض آن که در جریان ماوقع قرار می‌گیرد ـ مؤکداً با استخدام هرگونه مستشار از کشوری جز انگلیس مخالفت می‌کند.

فروغی در ادامه‌ی نامه‌اش می‌نویسد:

«کیف ما کوک شده بود که یک مرتبه از آقای رئیس‌الوزرا [ وثوق الدوله ]  تلگرافی رسید که بی‌احتیاطی و بی‌مبالاتی نکنید و مملکت را به خطر نیندازید و ما را با مشکلاتی نظیر آن چه در واقعه‌ی شوستر واقع شد مبتلا نسازید. دست و دل ما سرد شد... پی در پی تقاضا و التماس کردیم که ما را هم از اوضاع تهران و ایران مسبوق کنید... اگر [در این جا] از مقاصد دولت در اصلاح امور را از ما بپرسند چه بگوییم؟... وانگهی هر کاری باید کرد چرا نمی‌کنید تا ما بتوانیم بگوییم ما مشغول هستیم... آخر همه را که نمی‌توان مغلطه کرد و گفت ایران مملکت داریوش و انوشیروان است. من چند مرتبه بوذرجمهر و نظام‌الملک و فردوسی و خواجه‌نصیر تحویل مردم بدهم. چقدر شعر بخوانم و عرفان ببافم؟.. قریب پنج‌ماه است در پاریس هستیم به کلی از اوضاع مملکت و پلیتیک دولت و مذاکراتی که با انگلیس کرده‌اند و می‌کنند و نتیجه‌ای که می‌خواهند بگیرند، مسلکی که در امور خارجی دارند بی‌اطلاعیم، و نه یک کلمه دستورالعمل و ارائه طریق... به ما نرسیده. حتی... تلگراف‌های ما را مسکوت می‌گذارند... استعفا می‌کنیم قبول نمی‌کنند. دو ماه است برای پول معطلیم و نسیه می‌خوریم، پول نمی‌فرستند.».

 این بخش از نامه ی فروغی ، نه تنها خط بطلانی بر برخی   داوری های نادرست تاریخی می کشد ، بلکه بازخوانی کارنامه ی سیاسی فروغی را ( برای ترسیم تصویری مقرون به حقیقت ، از او ) ضرور می کند .

  همان گونه که در ادامه ی این نامه  خواهیم دید ،، فروغی ـ برخلاف باور رایج ـ از مخالفین قراراد 1919 و از اولین افشاگران آن است ؛  نه عاملی در جهت تحقق آن . دیگر آن که ،  فروغی  و دیگر اعضای هیئت پنج نفره ی اعزامی به کنفرانس صلح پاریس ، در تخالف با سیاست خارجی انگلیس و لرد کرزن  عمل می کنند . آن گونه که ، از سوی وزارت امور خارجه ی انگلیس ( و به خصوص ، لرد کرزن)  به عنوان عناصری نامطلوب و مخل  به حال و مقال آن ها ارزیابی می شوند  . با هم بخوانیم :  

«چیزی که از تلگرافات طهران و اطلاعات واصله از وزارت امور خارجه‌ی پاریس و حرف‌های انگلیسی‌ها استنباط کرده‌ایم این است که انگلیسی‌ها اوضاع طهران را مساعد و مغتنم شمرده‌اند که ترتیباتی داده شود که مملکت از حیث امور سیاسی و اقتصادی در دست خودشان باشد. چون اوضاع دنیا و هیاهوی ما در پاریس طوری پیش آورده که صریحاً و بر حسب ظاهر نمی‌توانند بگویند ایران را به ما واگذار کنید، می‌خواهند ایرانی‌ها را وادار کنند که خودشان امور خود را به آن‌ها واگذار کنند و امیدوار هستند این مقصود در طهران انجام بگیرد و وجود ما در پاریس مخل این مقصود است... چون انگلیسی‌ها تصور می‌کردند که ما می‌خواهیم از فرانسه مستخدم مالیه بگیریم، از فرانسه به طور خصوصی خواهش کرده بودند که از دادن مستخدمین مالیه به ایران امتناع کنند. فرانسوی‌ها هم به قدری گرفتاری دارند که نمی‌توانند در مقابل انگلیسی‌ها مقاومت کنند... با مسطورات فوق، بی‌مهری انگلیسی‌ها نسبت به ما طبیعی است و به همین جهت از بدو ورود ما علاوه بر برودتی که رجال آن‌ها نشان دادند روزنامه‌جات نیم‌رسمی از قبیل طیمس [تایمز] مقالات مخالفت‌آمیز نوشته گاهی استهزاء کردند، گاهی تهدید و به طور کلی خواستند دماغ ما را بسوزانند. ما از ابتدای کار ملتفت بودیم که نباید بهانه به دست آن‌ها بدهیم. در لوایحی که برای کنفرانس نوشتیم هیچ‌گونه شکوه و شکایتی از انگلیس‌ها نکردیم، بلکه هر جا اقتضا داشت که اسمی از آن‌ها برده شود دوستانه ذکر می‌کردیم... چندی قبل لرد کرزن که امروز سلسله‌جنبان پلیتیک آسیایی انگلیس است به پاریس آمد. مشاورالممالک را واداشتیم کاغذ خیلی مؤدب گرمی به او نوشته تقاضای ملاقات کرد. لیکن او یک روز بیشتر در پاریس نماند و ملاقات حاصل نشد.».

فروغی ، آن گاه  به این واقعیت می‌پردازد که کنفرانس صلح پاریس، به رغم امیدهایی که در دولت‌های  ضعیف برانگیخت، به ابزاری برای پیشبرد مطامع «دول معظمه انگلیس و فرانسه و آمریکا» تبدیل شده است . مرور این بخش از نامه ی فروغی  ـ به خصوص ـ  برای شناخت داوری او در مورد سیاست خارجی « انگلیس » می تواند مفید باشد  :

 «کنفرانس صلح، از بدو انعقاد آن عناوین قشنگ حق و عدالت و مساوات و انصاف را کنار گذاشته، دول کوچک را عقب زده، دول معظمه‌ی انگلیس و فرانسه و آمریکا کارها را به دست خود گرفته، هر طور خواستند موافق مصلحت و هوسناکی خود ترتیباتی داده‌اند».

«فرانسوی‌ها [هم] تمام حواسشان مصروف این است که کاری بکنند که چند سال دیگر آلمان نتواند از آن‌ها انتقام بگیرد و فعلاً توی سر خود می‌زنند که جنگ ما را خانه خراب کرده چطور زندگی بکنیم. آمریکایی‌ها هم که در اروپا منافعی ندارند و مستر ویلسون دست و پا می‌کند اصول چهارده‌گانه‌ی خود را حفظ کند، آن هم میسر نمی‌شود... [در این حال و هوا] انگلیسی‌ها موقع را مغتنم شمرده چون در اروپا چندان غرض ندارند در آسیا و آفریقا تمام مقاصد خود را بدون سر و صدا حاصل می‌کنند... در آسیا هم فقط دولت روس مدعی بود که فعلاً از میان رفته و میدان خالی شده. این است که [انگلیسی‌ها] می‌خواهند تمام آسیا را ببلعند... تمام دنیا ضعیف شده، مدعی‌های بزرگ [انگلیس] از پا در آمده‌اند... [انگلیسی‌ها] افغانستان را که سابقاً در زیر دست خودشان بود حالا تعرضات او را به هندوستان بهانه قرارداده در صدد هستند که به درستی آن را در چنگ بگیرند... بین‌النهرین را که حقاً متصرف شده‌اند...عربستان را که استقلال داده‌اند. معنی استقلال عربستان با امیرفیصل یا امیرحسین که جیره‌خوار انگلیس هستند معلوم است چیست...».

ادامه ی نامه ی فروغی گرچه ، به لحاظ تاریخی حاوی نکات مهمی است . اما ، به گمان من ، اهمیت آن دراین است که تصویر روشنی از فروغی و نگاه و نظر  او ،  نسبت به  « انگلیس » پیش روی ما  قرارمی دهد  :

 «اما کارهای خودمان. قلم این‌جا رسید سر بشکست. عضویت ایران در کنفرانس به مسامحه و طفره و تعلل گذشت و با اوضاعی که از دولت خودمان و رفتارش با انگلیس و با این هیئت اعزامیه مشاهده شد، البته غیر از این مترتب نبود. عنوان بی‌طرفی ایران هم خوب مستمسکی بود برای این که بگویند مناسبتی ندارد ایران در ترتیب مواد مصالحه دول محارب با آلمان و اطریش دخالت داشته باشد. خاصه این که روزنامه رعد [سید ضیاءالدین] که فعلأ زبان ایران است، خودش تصدیق می‌کند که دول محارب حق دارند نمایندگان ایران را به پاریس راه ندهند و آن‌ها را بیرون کنند و از هیچ‌جا صدای مخالفی بلند نمی‌شود... مختصر مات و متحیر مانده‌ایم. اگر راه بیفتیم به ایران برگردیم، ممکن است در این جا مصالحی فوت شود... و اگر بمانیم معلوم نیست تا کی باید منتظر شد و برای چه می‌مانیم و چه می‌خواهیم بکنیم. حاصل این که حرف همان است که همیشه می‌گفتم، ایران نه دولت دارد و نه ملت. جماعتی که قدرت دارند و کاری از دست‌شان ساخته است مصلحت خودشان را در این ترتیب حالیه می‌پندارند. باقی هم که خوابند... اگر ایران ملتی داشت و افکاری بود اوضاع خارجی از امروز بهتر متصور نمی‌شد. با همه قدرتی که انگلیس دارد و امروز یکه‌مرد میدان سیاست است با ایران هیچ کار نمی‌تواند بکند... فقط کاری که انگلیس می‌تواند بکند همین است که خود ما ایرانی‌ها را به جان هم انداخته پوست یک‌دیگر را بکنیم... البته من می‌گویم با انگلیس نباید عداوت بورزند. برعکس عقیده‌ی من این است که نهایت جد را باید داشته باشیم با انگلیس دوست باشیم... اما این مستلزم آن نیست که ایران در مقابل انگلیس کالمیت بین یدی الغسال باشد. من این فقره را کتباً و شفاهً به انگلیسی‌ها گفته‌ام و می‌گویم [آن‌ها هم] تصدیق می‌کنند. اما چه فایده، یک ‌دست بی‌صداست. ملت ایران باید صدا داشته باشد. ایران باید ملت داشته باشد... می‌گویند اگر خلاف میل انگلیس رفتار کنیم فرضاً اعمال قوه‌ی قهریه نکند اعمال نفوذ و دسیسه می‌کند. ملت را منقلب ساخته اسباب تجزیه آن را فراهم می‌کند... کسی نمی‌گوید خلاف میل انگلیس رفتار بکنید فقط مطلب در حد تسلیم نسبت به انگلیس، که لازم نیست ما خودمان برویم به او التماس بکنیم که بیا قلاده به گردن ما بگذار... [من معتقدم] اگر با انگلیس مساعدت کنیم، با ما مساعدت می‌کند. خیلی خوب هم مساعدت می‌کند. [اما] مقصود از مساعدت ما با او چیست؟ آیا تسلیم محض است. والله خود انگلیس هم به این اندازه که حالا پیشرفت دارد امیدوار و مترتب نبود... ایران باید وجود داشته باشد تا بر وجودش اثر مترتب شود. وجود داشتن افکار عامه است. وجود افکار عامه بسته به این است که جماعتی ولو قلیل باشند، از روی بی غرضی در خیر مملکت کار بکنند و متفق باشند. اما افسوس، بس گفتم زبانم سوخت».(40)

فروغی، نزدیک به دو سال در اروپا ماند و در این مدت «چند سخنرانی مهم در باره‌ی تاریخ و ادبیات ایران در محافل فرهنگی فرانسه و آلمان ایراد کرد که شناخت مستشرقین را نسبت به آثار گذشته‌ی ایران بیشتر نمود».(41)

بازگشت فروغی از اروپا به ایران، یک هفته پیش از کودتای سیدضیاء ـ رضاخان ، در سوم اسفند 1299 است.(42)

سید ضیاءالدین طباطبایی، در نخستین روز کودتا، اعلامیه مفصلی صادر می‌کند، که بخشی از آن به رئوس برنامه‌های «دولت انقلابی» او اختصاص دارد.

یکی از برنامه‌های سید ضیاء، تجدید سازمان عدلیه بود. گرچه «تجدید سازمان عدلیه به جایی نرسید، ولی برنامه‌ی سنگین اصلاح قوانین موجود به تعدادی قضات سپرده شد. افراد برگزیده عبارت بودند از: مصطفی عدل، محمدعلی فروغی، نصرالله تقوی، محمد بروجردی، محمد قمی و علی قمی. مدرکی در دست نیست که این کمیته تشکیل شده باشد».(43)

رضاخان، پس از صد روز به حکومت سید ضیاء پایان می‌دهد و او را از کشور اخراج می‌کند. براساس اسناد وزارت خارجه‌ی انگلیس، با سقوط کابینه‌ی سید ضیاء، احمدشاه، حسن پیرنیا (مشیرالدوله) را کاندید رئیس‌الوزرایی می‌کند، که با امتناع او رو به رو می‌شود؛ آنگاه به سراغ مستوفی‌الممالک می‌رود، که او هم از پذیرش مسئولیت سر باز می‌زند.

«حسن مشار (مشارالملک) که به سفارش سید ضیاء وزیر دربار شده بود، انتظار داشت این مقام به او داده شود. مشار در برکناری سید ضیاء با شاه همکاری کرده بود و بنابراین منتظر پاداش خود بود. ولی به دلایلی که کاملأ روشن نیست مقام ریاست وزیران به او داده نشد.ـ شاید چون در سقوط سید ضیاء نقش مزورانه‌ای بازی کرده بود، نه شاه به او اعتماد داشت نه رضاخان. نرمن [وزیرمختار وقت انگلیس] هم، که از نقش مشار در سقوط ناگهانی سید ضیاء عصبانی بود، با همه‌ی دوستی و نزدیکی او به سفارت انگلیس، احتمالأ اقدامی برای نخست‌وزیری او نکرد».(44)

انتخاب سوم احمدشاه ،  قوام‌السلطنه بود، که می‌پذیرد و در 14 خرداد 1300 کابینه‌ی خود را تشکیل می‌دهد. درکابینه‌ی قوام، پست وزارت  جنگ کماکان در اختیار رضاخان است.

انتخابات مجلس چهارم، که در زمان وثوق‌الدوله برگزار شده بود، تحت تأثیر شرایط بحرانی ناشی از قرارداد 1919 نیمه کاره ماند. نتیجتاً ـ  به دلیل فراهم نیامدن حد نصاب لازم ـ مجلس باز نشد. پس از سقوط وثوق‌الدوله و فراهم آمدن شرایط مناسب، مابقی انتخابات در دوره صدارت مشیرالدوله آغاز می‌شود و در زمان صدارت سپهدار(فتح‌الله خان اکبر) به پایان می‌رسد. سپهدار، در تدارک بازگشایی مجلس چهارم بود، که کودتای سوم اسفند رخ داد و بازگشایی مجلس، تا زمان صدارت قوام‌السلطنه، یعنی اول تیرماه 1300 به تعویق افتاد.

قوام‌السلطنه، در 29 دی ماه 1300 ـ پس از قریب هشت ماه حکومت ـ به دنبال مخالفت مجلس با لایحه‌ی اختیارات وزیر مالیه‌اش (مصدق) استعفا داد. جانشین قوام ـ رجل فاضل و دانشمند ـ حسن پیرنیا (مشیرالدوله) بود، که رضاخان را، به عنوان وزیر جنگ بالای سر خود داشت.
«یکی از برنامه‌های اصلی دولت [پیرنیا] اصلاح قوانین بود. پیرنیا، خود در روسیه حقوق خوانده بود و... قانون اساسی چندین کشور را به فارسی ترجمه کرده و رساله‌ای در باره‌ی منابع اروپایی قانون اساسی ایران نوشته بود. وقتی خودش وزیر عدلیه بود سعی کرد جنبه‌هایی از ساختار دادگاه‌های فرانسوی را وارد نظام قضایی ایران کند ولی تلاشش به جایی نرسید. حال انتظار داشت که [وزیر عدلیه‌اش] تیمورتاش دست به اصلاح عدلیه بزند... [اما] عمر کابینه پیرنیا چندان کوتاه و چندان دستخوش مسائل مهمتر بود که تیمورتاش قادر نشد اثر شایانی بر نظام قضایی بگذارد».(45)

احمد شاه، پس از معرفی کابینه ی  مشیرالدوله به مجلس، به بهانه‌ی استراحت به اروپا سفر کرد. اما ، مشیرالدوله ـ رئیس‌الوزرای فرهیخته و مسالمت‌جو ـ حریف مناسبی در مقابل تندروی‌های رضاخان نبود. از این‌رو، با خروج شاه از کشور، زیاده ‌خواهی‌ها و قانون شکنی‌های رضاخان شتاب بیشتری گرفت .

نظامیان رضاخان ، تا می توانستند  ـ  با بگیر و ببند  و ایجاد فضای رعب و وحشت ـ عرصه را از همه سو بر دولت مشیر الدوله  تنگ کردند . و حتی کار را به ایجاد حکومت نظامی کشاندند . تا این جا ، رفتار دولت پیرنیا ، با رضا خان ، مبتنی بر نوعی مماشات و صبر و انتظار بود . اما ، آن گاه که رضا خان ـ بر خلاف قانون ـ  اداره ی کل غله و نان و اداره کل خالصجات را در اختیار می گیرد و در آمد آن ها را به وزارت جنگ تخصیص می دهد ، با مخالفت به حق مشیرالدوله  رو به رو می شود .

. «یکی از روزنامه‌ها رضاخان... را دیکتاتور خواند و گفت قدرت سایر وزارتخانه‌ها را از آن‌ها گرفته است... رضاخان از پیرنیا خواست روزنامه را توقیف و سردبیرش را زندانی کند. پیرنیا طفره رفت که مجلس لایحه‌ی مطبوعات را که معوق مانده به تصویب نرسانده [از این‌رو] نمی‌تواند کاری بکند.»(46)

از پس پاسخ دندان شکن پیرنیا ، رضاخان و نظامیانش خود وارد عمل شدند. از یک‌ سو ، رضاخان، دندان مدیر روزنامه‌ی حیات جاوید را با مشت شکست و بدن مدیر روزنامه ایران را با شلاق سیاه کرد، از سوی دیگر، نظامیانش به اداره روزنامه ی  وطن یورش آوردند و پس از آن که ـ میرزا هاشم‌خان ـ مدیر آن را تا حد مرگ کتک زدند ،روزنامه‌هایش را به آتش کشیدند.

مشیرالدوله که توان رویارویی با رضاخان و نظامیانش را در خود نمی‌دید ـ در تاریخ 18 اردیبهشت 1301 ـ با ارسال تلگرافی به شاه استعفا کرد؛ اما، به اصرار احمدشاه و پا درمیانی وکلای مجلس ـ با اکراه  ـ به ماندن رضایت داد ؛  به رغم این، آن‌گاه که در ترمیم کابینه‌ی خود، با مداخله رضاخان و تحمیل چند وزیر از سوی او رو به رو شد ـ در تاریخ 27 اردیبهشت 1301ـ تصمیم قطعی‌اش را برای استعفاء به اطلاع مجلس رساند.

متعاقب استعفای پیرنیا ، احمد شاه ـ در تاریخ 21 خرداد 1301 ـ با ارسال تلگرافی برای قوام‌السلطنه، مجدداً او را به تشکیل کابینه دعوت کرد. در کابینه‌ی دوم قوام (که در تاریخ 26 خرداد به مجلس معرفی شد) گرچه پست وزارت جنگ همچنان در اختیار رضاخان ماند ، اما، قوام‌السلطنه، نه تنها دست او را در انتخاب وزرا کوتاه کرد، بلکه سرپرستی دو وزارتخانه مهم داخله و خارجه را نیز خود به عهده گرفت. به علاوه ، به نمایندگان مجلس هم تعهد داد که به حکومت نظامی خاتمه دهد.

رضاخان، به جای هر نوع واکنش مخالف  (  متعاقب موفقیت هایی که  در عملیات نظامی در آذربایجان و لرستان و سرکوبی شورش کردها به دست می آورد )  موقعیت خود را به عنوان وزیر جنگ محکم‌تر می کند ؛ آن گاه  ـ  با تکیه بر این موفقیت‌ها ـ  دور تازه‌ای از قانون شکنی و تجاوز به حریم آزادی‌های مندرج در قانون اساسی ، آغاز می شود . اما  ـ  از سوی دیگر ـ  مجلس ومطبوعات هم بی کار نمی نشینند  و همزمان رفتار وزیر جنگ را سخت به باد انتقاد می گیرند . 

رضاخان ـ که انتقاداتی در این سطح را پیش‌بینی نمی‌کرد ـ شدیداً نگران شد. از این‌رو، به تاکتیک استعفاء روی آورد. اما ـ پیشترـ فرماندهان نظامی را در جریان استعفای خود قرارداد، تا آن‌ها با تهدید و ایجاد فضای رعب، هم زمینه‌ی بازگشت او را فراهم آورند و هم از « مخالفانش »  زهرچشم گرفته باشند.

برنامه‌ی باز گرداندن رضاخان و زهرچشم گرفتن از مخالفان ـ آن گونه که طراحی شده بود ـ پیش رفت. به محض علنی شدن استعفای رضاخان (با  تکاپوی  نظامینش) تظاهراتی گسترده   ـ در تهران و ولایات ـ علیه « مخالفان »  به راه افتاد.

با پادرمیانی محمدحسن میرزا (ولیعهد) ـ که سخت از واکنش نظامیان و گسترش ناامنی به هراس افتاده بود ـ رضاخان از استعفا منصرف می‌شود، و با حضور در مجلس شورای ملی، نه تنها بر وفاداریش نسبت به قانون اساسی تأکید می‌کند، بلکه به وکلا اطمینان می‌دهد که گذشته از لغو حکومت نظامی، اداره کل غله و نان و اداره کل خالصجات را (که پیشتر از سوی نظامیانش به تصرف وزارت جنگ در آمده بودند) مجدداً در اختیار وزارت مالیه قرار دهد.

قوام‌السلطنه که در ماه‌های آخر زمامداری خود، تنها با اتکاء به مدرس و هواداران او سرپا مانده بود، به دلیل ناکام ماندن تلاشش در ایجاد توافق با شوروی‌ها (بر سر امور بازرگانی)   حدود دو ماه پس از بازگشت احمدشاه از اروپا (در پنجم بهمن 1301) مجبور به استعفاء شد.

با ابراز تمایل اکثریت مجلس نسبت به مستوفی‌الممالک (که سوسیالیست‌ها، به رهبری سلیمان میرزا اسکندری، در آن نقش تعیین کننده‌ای داشتند) احمدشاه ـ در روز 25 بهمن 1301 ـ فرمان نخست‌وزیری را به نام او صادرکرد. فروغی، در این کابینه، برای اولین‌بار عهده‌دار وزارت امور خارجه شد.

دولت مستوفی‌المالک، از همان آغاز با مخالفت مدرس رو به رو شد. « مدرس معتقد بود که در آن موقع قوام‌السلطنه بهتر می‌تواند... در مقابل [تند روی‌های] سردارسپه مقاومت نماید.(47) از این‌رو می‌کوشید تا با حذف مستوفی، زمینه را برای ریاست‌وزرایی مجدد قوام‌السلطنه فراهم سازد.

یکی از دلایلی که مستوفی ِ زود رنج، در مقابل مخالفت و کارشکنی‌های آشکار و پنهان اکثریت مجلس چهارم ـ به رهبری مدرس ـ ایستادگی کرد و حاضر به استعفاء نشد، ظاهر شدن علائم حسن‌نیت دولت شوروی برای رفع اختلافات بازرگانی با آن کشور بود.

شومیاتسکی، دومین سفیر دولت نوپای شوروی، نسبت به دولت ملی مستوفی نظر خوبی داشت. از این‌رو، مذاکرات بازرگانی بین ایران و شوروی، بر سر تعرفه‌های گمرکی (که در زمان قوام‌السلطنه به بن‌بست خورده بود) مجدداً از سر گرفته شد و به دنبال تلاش بی وقفه‌ی مستوفی، فروغی (وزیر خارجه) و تقی‌زاده (که بار دیگر در تعقیب این هدف، به مسکو رفته بود) به انجام رسید.

نمایندگان مخالف ـ برای ساقط کردن دولت مستوفی ـ به استیضاح متوسل شدند. اما، «از آن‌جا که امور داخلی در دست توانای سردارسپه بود و [آن ها] جرئت ستیز با او را نداشتند، سیاست خارجی را پیش کشیدند، تا حمله متوجه‌ی وزیر جنگ نباشد.(48)

مدرس (سخنگوی استیضاح‌گران) مقالات تحسین‌آمیزِ آن زمانِ مسکو ( نسبت به مستوفی‌الممالک ) را بهانه قرارداد و عبارت «حفظ مناسبات حسنه با دول محابه» مندرج در بند اول «مواد پروگرام» دولتِ مستوفی را، نشانه‌ی سرسپردگی دولت مستوفی به شوروی ارزیابی کرد.


از آن‌جا که، موضوح استیضاح، سیاست خارجی جاری کشور بود، فروغی می‌بایست پاسخگو باشد. به گفته‌ی نصرالله انتظام، فروغی، با پاسخ مستدل و متین به استیضاح مدرس، و «مدح ظریف و ماهرانه‌ای که... از سردارسپه کرده بود... سردارسپه را شیفته‌ی خود ساخت». در واقع، «همکاری و نزدیکی [رضاخان] پهلوی با وی از آن‌جا شروع شد(49) و از آن زمان به بعد، فروغی، تقریباً بالاستمرار در همه‌ی دولت‌ها عضویت داشت».(50)

با استعفای مستوفی‌الممالک، احمدشاه مجدداً به سراغ مشیرالدوله رفت. مشیرالدوله با پیش کشیدن تجربه تلخ کابینه‌ی پیشین و سرکشی رضاخان، ابتدا زیر بار نرفت؛ ولی با پافشاری شاه، کوتاه آمد. در کابینه‌ی جدید مشیرالدوله ـ که در تاریخ 24 خرداد 1302 تشکیل شد ـ پست وزارت خارجه به مصدق و مالیه به فروغی واگذار شد. وزارت جنگ ـ بی چون و چرا ـ همچنان در دست رضاخان بود.

تشکیل کابینه ی مشیرالدوله، مقارن با انتخابات دوره‌ی پنجم مجلس شورای ملی بود. « غیر از انتخابا ت تهران که در آن آزادی مطلق وجود داشت، در تمام شهرستان‌ها نظامیان انتخابات را تحت کنترل شدید داشتند و فقط کاندیداهایی که به تأیید کمیته‌ی خاصی که در تهران تحت ریاست امیر لشگر خدایارخان رسیده بود از صندوق‌ها بیرون آمدند».(51)

رضاخان، از همان آغازِ تشکیل کابینه، نسبت به مشیرالدوله بی‌اعتنا بود.

 یحیی دولت‌آبادی، می‌نویسد:

«سردارسپه به ِسمّت وزارت جنگ، گاه گاه در هیئت وزرا حضور می‌یابد، آن هم برای دادن دستورهایی به آن‌ها [وزرا] و مجبور هستند هرچه امر کند اطاعت نمایند... مشیرالدوله در طلیعه‌ی دستور [برنامه]‌ی دولت خود حفظ قوانین جاری مملکت را از روی اساس مشروطیت اول وظیفه‌ی خود دانسته است، در صورتی که برای او اختیاری نیست و هر ساعت در تهدید وزیر جنگ و فرمانده‌ی کل قواست. این است که دوامی نکرده. روزی امیر اقتدار محمودخان انصاری که گاه گاه به نیابت و نمایندگی از طرف وزیر جنگ در هیئت وزرا ظاهر می‌شود به دستور وزیر جنگ [ رضاخان ]  با مشیرالدوله در هیئت خشونت می‌کند و به او می‌فهماند که باید کناره‌گیری نماید. چرا؟ چون که زمینه برای ریاست‌وزرایی وزیر جنگ آماده است»(52)

طرح مدرس، به میدان آوردن مجدد قوام السلطنه بود . اما، رضاخان پیش‌دستی کرد. در تاریخ 16 مهرماه 1302، قوام‌السلطنه به اتهام شرکت در توطئه‌ی ترور رضاخان دستگیر و محاکمه شد. نتیجه‌ی محاکمه، حکم اعدام بود. اما، «رضاخان از حق خصوصی خویش طبق موازین شرعی علیه قوام گذشت» و او را به خارج تبعید کرد. مشیرالدوله که حتی پیش از این واقعه، رغبتی برای ماندن نداشت، با «مات» شدن قوام، در تاریخ اول آبان 1302 ـ پیش از بازگشایی مجلس پنجم ـ استعفای خود را تقدیم شاه کرد و میدان را برای رئیس‌الوزرایی رضاخان بازگذاشت.

متعاقب آن، احمدشاه به ناچار ـ در تاریخ سوم آبان 1302 ـ رضاخان را به ریاست‌وزرایی برگزید و خود به خارج سفر کرد.

رضاخان، کابینه‌اش را، در تاریخ سوم آبان 1303 (در ساعات پایانی دوره‌ی چهارم مجلس قانونگذاری) به مجلس معرفی کرد. در کابینه‌ی رضاخان، پست وزارت امور خارجه به فروغی واگذار شده بود.

رئیس‌الوزرای جدید، آن‌گاه شورایی مرکب از مستوفی‌الممالک، میرزا حسن مشیرالدوله، مؤتمن‌الملک، تقی‌زاده، محمدمصدق، یحیی دولت‌آبادی، حسن خان علا، مخبرالسلطنه هدایت و همین طور فروغی ـ وزیر خارجه ـ تشکیل می‌دهد، تا نشان دهد که در اداره‌ی کشور، با رجال خوشنام و موجه مشورت می‌کند. این شورا، پس از مدتی (که دیگر ضرورتی به وجود آن نبود) جمع شد.

این باور وجود دارد که رضاخان، از آن رو فروغی را به جمع فوق افزود، تا از طریق او در جریان نگاه و نظر هیئت مشاوره قرار گیرد.

تکیه‌ی رضاخان ـ در مجلس چهارم ـ بر اقلیت سوسیالیست‌ها، به رهبری سلیمان میرزا بود. «رضاخان بسیار مدیون سوسیالیست‌ها بود. آن‌ها تنها گروه متشکلی بودند که از آغاز مجلس چهارم از او حمایت کرده و در برابر مدرس ایستاده بودند» .(53)

با تشکیل مجلس پنجم (که در 22 بهمن 1302 افتتاح شد) توازن قوا در مجلس، به نفع رضاخان به هم خورد. جناحی به نام «تجدد»، با 35 عضوـ به رهبری تدین ـ در مجلس وجود داشت، که سخت از رضاخان حمایت می‌کرد. سوسیالیست‌ها هم حدود 13 عضو داشتند، که کمافی‌السابق با رضاخان همراه بودند.

«شش ماه اول صدارت [رضاخان] به شدت ناامید کننده بود. رضاخان... در ماه‌های بعد، در اسفند 1302 و فروردین 1303 [متعاقب شکست جریان جمهوری‌خواهی] دچار مشکلات فراوان شد و چیزی نمانده بود که زندگی سیاسی او خاتمه یابد. وفاداری مطلق ارتش بود که او را از مخمصه نجات داد»(54) و موجب شد تا مجلس مجدداً به او رأی اعتماد دهد.

رضاخان، هنوز بحرانِ «جمهوری‌خواهی» را کاملاً پشت سر نگذاشته بود که، ترور میرزاده‌ی عشقی و قتل ماژور ایمبری (نایب کنسول آمریکا) موقعیتش را مجدداً تضعیف کرد و مشکلات جدیدی برای دولتش آفرید. اگر دولت و هوادارانش در مورد قتل ماژور ایمبری، انگشت نشانه را به سوی مدرس و مخالفان خود گرفتند، مدرس و اقلیت مجلس هم، آن را توطئه رضاخان و هوادارانش، برای بدنام کردن مخالفان دولت و برقراری مجدد حکومت نظامی خواندند.

با اعلام حکومت نظامی، بگیر و ببندها شروع شد.  «مدرس و طرفدارانش در مجلس هم ـ در این فرصتِ مغتنم ـ تلاش دیگری را برای سرنگونی رضاخان فراهم آوردند. مدرس، در مجلس سؤال‌های ناجور و دشواری از دولت مطرح کرد به این امید که [استیضاح از دولت] منتهی به عدم رأی اعتماد دیگری شود»(55).

«هواداران رضاخان چنان برآشفتند که در روز استیضاح، تظاهرات بزرگی علیه مدرس در بیرون مجلس به راه انداختند. رضاخان غضبناک وارد مجلس شد. جو به حدی ملتهب بود که مخالفان دولت، ناچار به ترک مجلس شدند»(56). مدرس و دوتن از یارانش، هنگام ترک مجلس، در خیابان مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. از این رو، از مخالفین تنها ملک‌الشعرا بهار، هنگام رأی‌گیری در مجلس حاضر شد. دولت رأی اعتماد گرفت، ولی فردای آن روز استعفاء کرد، تا کابینه‌اش را ترمیم کند.

رضاخان کابینه‌ی جدید را در 10 شهریور، به مجلس معرفی کرد. «فروغی به وزارت مالیه رفت و حسن مشار (مشارالملک) به جای او وزیر خارجه شد. جعفرقلی خان اسعد (سردار اسعد) به وزارت پست و تلگراف منصوب گردید. عبدالحسین تیمورتاش (سردارمعظم) وزیر فوائد عامه... و نظام‌الدین حکمت (مشارالدوله) کفیل وزارت معارف شد.

«... خصوصیت بارز کابینه‌ی جدید گرایش قطعاً انگلیسی آن بود... فروغی مورد اعتماد انگلیسی‌ها بود. مشار، وزیر خارجه... از [فروغی] هم به سفارت انگلیس نزدیکتر بود. سردار اسعد یکی از مهمترین رؤسای ایل بختیاری که از قدیم‌الایام حفظ منافع انگلیسی‌ها را به عهده داشت،... دعواهای گذشته‌ی تیمورتاش با نرمن [وزیر مختار پیشن انگلیس] فراموش شده بود و انگلیسی‌ها وی را اکنون دوست خود می‌شمردند. سفارت انگلیس بیش از همه از مشاورالدوله حکمت تمجید کرد و او را "انگلوفیلی راستین" خواند».(57)

قدم بعدی رضاخان پایان دادن به اقتدار شیخ خزعل (دست نشانده و مورد حمایت انگلیسی‌ها) در خوزستان بود؛ از این‌رو با آماده کردن همه مقتضیات سیاسی و نظامی (که کابینه، با آن ترکیب ویژه، بخشی از آن تمهیدات بود) روز 13 آبان 1303 به سوی خوزستان حرکت کرد و فروغی (وزیر مالیه) به عنوان کفیل رئیس‌الوزرا، در غیاب او عهده‌دار امور شد.

رضاخان، مشکل شیخ‌خزعل را (به دلایلی که جای طرحش این‌جا نیست) به سادگی و بدون آن‌که «قطره خونی ریخته» شود، از سر گذراند و خود شیخ‌خزعل را، در تهران مجبور حبس خانگی کرد.

اما، همین‌قدر گفته باشم که مجموعه‌ای از عوامل ،  از جمله ترس از مداخله ی  نظامی شوروی در ایران، نگرانی از اختلال در صدور نفت (که در صورت درگیری نظامی بین رضا خان  و شیخ‌خزعل، محتمل بود)؛ و به خصوص، اتفاق‌نظر بسیاری از سیاستگذاران انگلیس در مورد ضرورت حضور دولت قدرتمند مرکزی در ایران، سردمداران سیاست خارجی دولت انگلیس را واداشت، تا مشکل شیخ‌خزعل را به نفع رضاخان حل کنند. به خصوص، «لورین [وزیر مختار انگلیس در ایران] از دیر باز اعتقاد داشت که ایران با ثبات و نیرومند به مصلحت متافع استراتژیک و اقتصادی بریتانیا در شرق است.».(58) از این‌رو، حمایت وزارت خارجه‌ی انگلیس را از سیاست تمرکز رضا خان ، جلب کرده بود.

در این میان، حضور حسن مشار ـ وزیر امور خارجه ـ نه تنها در مبارزه رضاخان علیه خزعل سخت کارساز بود، بلکه در جلب موافقت انگلیسی‌ها ، با خلع قاجار و نصب پهلوی نیز نقشی تعیین کننده داشت.



                                                                                           ادامه دارد

 

*******************************************************

 

 

پانوشت :

40 ـ مقالات فروغی، جلد اول، چاپ دوم، 1354، انتشارات طوس صص 61ـ 79. محمود فروغی، در ص 19 کتاب «خاطرات محمود فروغی»، می‌گوید که فروغی، در این زمان سفرنامه‌ای نوشته بود: «من سفرنامه‌ی ایشان را داشتم. حتی یادم می‌آید کتابجه‌ای بود جلد قرمز، ولی متأسفانه در تهران این‌ها همه دیگر الان از بین رفته...»
41 ـ فروغی و شهریور 20، ص 21
42 ـ نامه‌های دوستان، به کوشش ایرج افشار، نامه فروغی به تقی‌زاده، نشر فرزان، 1379 ص 43
43 ـ ایران، برآمدن رضاخان و...، ص 228
44 ـ همان منبع، ص 248
45 ـ همان منبع، ص271
46 ـ همان منبع، ص 273
47 ـ تاریخ بیست ساله ایران، حسین مکی، ج 2، ص 225
48 ـ خاطرات نصرالله انتظام، ص 164
49 ـ همان منبع ، ص  169 . انتظام ، در زیر نویس  همین صفحه از کتاب می نویسد : « این مدح را فروغی به قدری ظریف و مؤثر کرد که سردارسپه را شیفته‌ی خود ساخت و به عقیده‌ی من علاقه و همکاری و نزدیکی پهلوی با وی از همان جا شروع شد » . 
50 ـ همان منبع، ص 174ـ 175
51ـ تیمورتاش در صحنه‌ی سیاست ایران، دکترباقر عاقلی، انتشارات جاویدن، چاپ اول
ص 201
52 ـ حیات یحیی، یحیی دولت‌آبادی، انتشارات عطار، چاپ ششم، تهران ج 4، 249ص ـ 248
53 ـ ایران، برآمدن رضاخان و... صص 311ـ 312
54 ـ همان منبع، ص 327
55 ـ همان منبع، ص 351
56 ـ دولت و جامعه در ایران، دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان، نشرمرکز،1379، تهران، ص 387. بازیگران عصر طلایی (سید حسن مدرس) نوشته‌ی، ابراهیم خواجه‌نوری، انتشارات جاویدان، ص 118 ». تاریخ مختصر احزاب سیاسی، جلد 2
57 ـ ایران، برآمدن رضاخان، ص 352
58 ـ همان منبع، ص 407

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 3:39  توسط احمد افرادی  | 

  فروغی در گذر تاریخ

بخش اول

احمد افرادی


انقلاب مشروطیت، اگرچه، در زمینه‌ی مطالبات آزادی‌خواهانه با بن‌بست رو به رو شده بود ، اما، اندیشه تجدد در مسیر تکاپوی فرهنگی روشنفکران و در بستر نهادهایی چون دارالفنون و مدرسه‌ی علوم سیاسی همچنان در کار زایش و نوزایی بود. نقش دارالفنون در دگرگون کردن حیات فرهنگی ـ سیاسی انسان ایرانی، از بسیاری لحاظ قابل تأمل است، اما، مهم‌ترین نقش دارالفنون را می‌توان تربیت نسلی از روشنفکران دانست که با نوجویی و ترقی‌خواهی، « بر تحول فکری دو نسل بعد اثر گذاشتند» ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ   

 
محمدعلی فروغی، در خانواده‌ای اهل علم و فضل به دنیا آمد. پدر و همه‌ی اجدادش «در سلک تجارت و معروف به ارباب بودند». جد بزرگش، «میرزا ابوتراب در سال ۱۱۴٨ در شورای کبیر مغان که به دعوت نادرشاه برای تصدیق سلطنت او منعقد گردید، نماینده‌ی اصفهان بوده است». پدر بزرگش، «محمدمهدی ارباب، گذشته از این که از معتبرترین تجار اصفهان به شمار می‌رفت، فاضل و با کمال و مخصوصاً در تاریخ و جغرافیا و هیئت تبحر داشت... [او در سال‌های اقامتش در هندوستان] با انگلیس‌ها و هندی‌هایی که با معارف جدید آشنا بودند آمیزش داشت و از معلومات اروپایی و سیاست دنیا آگاه شد و برتری اوضاع مغرب را بر احوال مشرق زمین دریافت و یکی از اولین اشخاص بود که ایرانی‌ها را به این مسائل آشنا کرد...»(۱). میرزا ابوتراب، «از فضلا و ادبای بنام بود و تألیفات متعدد داشته است. من جمله کتابی در باب تاریخ و جغرافیای اصفهان به نام "نصف جهان" نوشته بوده است و تاریخ وصاف چاپ بمبئی هم به اهتمام...[او] به طبع رسیده بوده است».(۲)
محمدمهدی ارباب ـ در بین ایرانیان ـ نخستین کسی است که به تصحیح انتقادی شاهنامه همت کرد و آن را در بمبئی به طبع رساند.
زنده یاد مجتبی مینوی ، در همین معنی می‌نویسد: «یک وقت معلم ما میرزا عبدالعظیم قریب به من تکلیف کرد که در شرح حال فردوسی و راجع به شاهنامه‌ی او گفتاری تهیه کنم و در سر کلاس درس بخوانم. اما شاهنامه نداشتم. آقا جوادخان [پسر محمدعلی فروغی] نسخه‌ای از شاهنامه چاپ بمبئی به من امانت داد... تا گفتار خود را تهیه کردم... در ضمن ملتفت شدم که متن این شاهنامه تصحیح کرده‌ی مرحوم آقامهدی ارباب اصفهانی است که پدر محمدحسین ذکاءالملک فروغی بوده است. بعدها دانستم این آقامهدی ارباب از فضلا و ادبای بنام بوده است و تاریخ وصاف چاپ بمبئی هم به اهتمام همان آقا مهدی ارباب به طبع رسیده بود.(٣)

محمدحسین فروغی (پسر محمدمهدی ارباب و پدر محمدعلی فروغی)، ادیب، مترجم، شاعر و نویسنده‌ی عهد ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه ـ در نیمه‌ی اول ربیع‌الاول سال ۱۲۵۵ قمری در اصفهان دنیا آمد و در سال ۱٣۲۵ قمری / ۱۲٨۶ شمسی در گذشت. او، به توصیه اعتمادالسلطنه (محمدحسین خان)، به استخدام دارالطباعه (وزارت انطباعات) و دارالترجمه ناصرالدین شاه درآمد و پس از طی مراحل دیوانی به ریاست دارالترجمه، ریاست وزارت انطباعات و مترجمی شاه برگزیده شد.(۴)
فریدون آدمیت، در کتاب «ایدئولوژی نهضت مشروطیت» می‌نویسد: «دستگاه دارالترجمه دولتی هم که در آن برخی مترجمان قابل درکار بودند و ریاست آن با نویسنده‌ی دانشمند میرزا محمدحسین خان ذکاءالملک بود، گرایش قطعی به روشنفکری داشت. آثار سودمندی را به چاپ رساندند. اما نشر آن‌ها با مزاج سیاسی زمان چندان سازگار نبود... تعارضی که انتشار این گونه نوشته‌ها با سیاست دولت داشت در خاطرات اعتمادالسلطنه منعکس است».(۵)
محمدحسین فروغی ـ که در دستگاه ناصرالدین شاه، به میرزا فروغی معروف بود ـ به دلیل ارتباط با ملکم خان، توزیع روزنامه‌ی «قانون» و به جرم قانون‌خواهی، یک چند مورد غضب ناصرالدین شاه قرار گرفت و «تقریباً چهل روز در خانه‌ی امین‌السلطان متحصن بود». اعتمادالسلطنه که به فروغی عنایت خاص داشت (آن گونه که خود می‌گوید) به اصرار زیاد و با مایه گذاشتن از اعتبار خود نزد ناصرالدین شاه، موفق به دریافت لقب ذکاءالملک برای او شد.(۶)
محمدحسین فروغی، که به زبان فارسی و عربی احاطه داشت (به دلیل اهمیتی که برای زبان‌های خارجی ـ به خصوص زبان فرانسه ـ در ترجمه و نشر آثار تاریخی و اجتماعی اروپا قائل بود) در چهل سالگی (در دارالفنون) به تحصیل فرانسه پرداخت. ذکاءالملک اول، در سال ۱٣۱۴ ق / ۱۲۷٨ش (یک سال پس از ترور ناصرالدین شاه) نشریه‌ی تربیت را برپا کرد، که انتشارش تا پایان عمر او (سال ۱٣۲۵ق / ۱۲٨۶ش) ادامه یافت.

استادمحیط طباطبایی، در کتاب «تاریخ تحلیلی مطبوعات»، به جریان تأسیس روزنامه‌ی «تربیت» و ارتباط ذکاءالملک اول با سید جمال‌الدین اسدآبادی اشاره می‌کند:
«مرحوم میرزا محمدعلی خان ذکاءالملک برای من [محیط طباطبایی] حکایت کرد که چند روز قبل از تبعید سید [جمال‌الدین اسدآبادی] به اتفاق پدرم برای زیارت حضرت عبدالعظیم رفته بودیم و چندان درنگ کردیم که شب فرارسید و سپس به خانه‌ای که محل اقامت سید، درون بست بود برای ملاقات او رفتیم. سید در ضمن سخنانی که می‌گفت، به پدرم توصیه می‌کرد که در اولین فرصت روزنامه‌ای ملی و آزاد دایر نماید و به بیداری مردم کمک کند، چند سال بعد که با جلوس مظفرالدین شاه چنین مجالی فراهم آمد نخستین کار پدرم همانا تإسیس روزنامه تربیت بود که سید جمال‌الدین در آخرین ملاقاتش تأسیس نظیر آن را توصیه کرده بود».(۷)
محمدحسین فروغی، نشر اندیشه‌های نوین اروپا را از خانه و با تربیت فرزندانش ـ محمدعلی و ابوالحسن فروغی ـ آغاز کرد. در یادداشت‌های محمدعلی فروغی می‌خوانیم:
«در تربیت اخلاقی، شیوه‌ی [پدرم] مهربانی و مدارا بود. ضرب و شتم و تندخویی را به هیچ وجه جایز نمی‌دانست. منتهی درجه‌ی تأدیب و تنبیه او اظهار تأسف و گله‌گذاری بود. امر و نهی را در مقام تربیت به طور مستقیم نمی‌کرد. حتی به موعظه و نصیحت هم مستقیماً نمی‌پرداخت...».(٨)
به گمان من، روحیه‌ی مماشات‌گر و روادار محمدعلی فروغی، احتمالاً ناشی از سلوک و رفتارمداراگر و مهربان پدرش بود.
محمدعلی فروغی ، در سال ۱۲۵۶ شمسی (۱۲۹۴ قمری) در اصفهان به دنیا آمد. از پنج سالگی، نزد پدرش به تحصیل مقدمات زبان‌های فارسی، عربی و فرانسه پرداخت؛ سپس ـ در سال ۱٣۱۰ق ـ در مدرسه‌ی دارالفنون به تحصیلاتش ادامه داد. پذیرش فروغی در مدرسه دارالفنون، به توصیه و وساطت اعتمادالسطنه ( وزیر انطباعات ناصرالدین شاه) ممکن شد.
فروغی، پس از آن که مراحل مقدماتی آموزش را پشت‌ سر گذاشت، به تحصیل در رشته‌ی پزشکی مشغول شد ؛ اما ـ زمانی کوتاه پیش از اتمام آن ـ از تحصیل در رشته‌ی پزشکی منصرف شد و به ادبیات و فلسفه پرداخت. در «یادداشت‌های فروغی» می‌خوانیم:
«دیدم که طب را به این ترتیب نمی‌شد یاد گرفت: نه سالن تشریح داریم، نه وسایل امروزی در اختیارمان هست».(۹)
برخی صاحب نظران ، روی‌گردانی فروغی از رشته‌ی پزشکی و روی‌آوری به ادبیات و فلسفه را، ناشی از انگیزه‌های ذوقی و احساسی او می‌دانند.(۱۰)
فروغی، پس از رهاکردن طب، ابتدا نزد چند تن از علما و حکمای آن زمان به تحصیل فلسفه پرداخت و سپس در مدارس سپهسالار، خان مروی و صدر، به تکمیل دانش فلسفی خود در زمینه فلسفه‌ی مشاء و اشراق همت کرد؛ و در همین دوران ـ پس از سپری کردن مراحل تکمیلی در زبان‌های فرانسه و انگلیسی ـ با آراء فیلسوفان اروپایی آشنا شد.(۱۱)
«مهم‌ترین کاری که [فروغی] در جوانی پیش گرفت این بود که کتاب‌هایی از انگلیسی و فرانسه ترجمه می‌کرد و پدرش در ترجمه‌ی او دست می‌برد و اصلاح می‌کرد و این کتاب‌ها به نام پدر و پسر چاپ می‌شد.(۱۲)
فروغی، در سال۱٣۱۲ قمری، در سمت مترجم فرانسه و انگلیسی، به استخدام وزارت انطباعات ناصری در آمد.
او «...که در ابتدا شغل مترجمی را با اشتیاق پذیرفته بود، پس از مدتی آن را مناسب حال و هوای خویش نیافت؛ زیرا در دارالترجمه هیچ‌گونه وسیله‌ای که بتواند عطش فهمیدن، به خصوص فهماندن... او را سیراب کند وجود نداشت»(۱٣)
«در آغاز سلطنت مظفرالدین شاه که روشنفکران و نوگرایان به ایجاد مدرسه‌های ملی توجه کردند و کار این گونه مدارس رونق گرفت، فروغی به کار معلمی روی آورد ودر مدرسه‌ی ادب [به مدیریت یحیی دولت‌آبادی]، علمیه [به مدیریت حاج مخبرالسلطنه هدایت] و دارالفنون به تدریس مشغول شد».(۱۴)
با انتشار هفته ‌نامه (سپس روزنامه‌ی) «تربیت» ، محمدعلی فروغی با ترجمه و نگارش مقالات فلسفی و تاریخی، در نشر معارف و اندیشه‌های نو، به پدر یاری می‌رساند.
فروغی، خود در این باره می‌گوید:
«در سال اول سلطنت مظفرالدین شاه، پدر من که دست از طبیعت خود نمی‌توانست بردارد، اولین روزنامه غیردولتی را درهمین شهر تهران تأسیس کرد و مندرجات آن را مشتمل بر مطالبی قرارداد که کم کم چشم و گوش مردم را به منافع و مصالح خودشان باز کند. آن روزنامه "تربیت" نام داشت. من در آن وقت به درجه‌ای رسیده بودم که در کار آن روزنامه، مخصوصاً در آن چه می‌بایست از زبان‌های خارجه ترجمه شود به پدرم دستیاری کنم. بنا بر این غالباً در باب روزنامه با من گفتگو می‌کرد»(۱۵)
پس از تأسیس مدرسه‌ی علوم سیاسی (در ۱۵شعبان ۱٣۱۷ ق / ۱۲۷٨ ش)، ذکاءالملک اول، به عنوان معلم ادبیات فارسی و محمدعلی فروغی (ابتدا به عنوان مترجم و سپس معلم مدرسه) استخدام می‌شوند. محمدعلی فروغی ، در واقع از آغاز کار مدرسه‌ی علوم سیاسی ، با آن همکاری داشت و ترجمه‌های او، از ـ آغاز کار مدرسه ـ در شمار مواد درسی به کار می‌آمد.
فروغی، خود در این باره می‌گوید:
«... از همان وقت که مدرسه‌ی علوم سیاسی تأسیس شد، بلکه قبل از آن که کلاس‌های آن دایر شود و مدرسه رسمیت پیدا کند، من با آن مدرسه مربوط بودم، به مناسبت این که اولاً مرحوم مشیرالدوله صدراعظم قصد کرده بود تدریس ادبیات فارسی را در مدرسه به والد من مرحوم ذکاءالملک فروغی محول کند، ثانیاً درس‌هایی که در مدرسه داده می‌شد هیچ‌کدام کتاب نداشت که دانشجویان بتوانند به توسط مراجعه به آن به فراگرفتن درس‌هایی که از معلمی اخذ می‌کنند مدد برساند. و چون یکی از مواد که در مدرسه علوم سیاسی می‌بایست تدریس شود تاریخ بود که آن زمان اصلاً تدریس آن در ایران معمول نبود می‌بایست از برای تاریخ هم کتاب تهیه شود و چون تاریخ را برحسب معمول می‌خواستند از ملل قدیم مشرق شروع کنند، اول کتاب تاریخی که در صدد تهیه آن برآمدند تاریخ ملل مشرق بود که اتفاقاً تهیه‌ی آن را به من رجوع کردند و آن اول کتابی بود که برای مدرسه تهیه شد».(۱۶)
عبدالله مستوفی در کتاب «شرح زندگانی من»، در همین رابطه می‌نویسد:
«... آن روز و چندین روز بعد، درس تاریخ ما، به کنفرانسی که معلم از کلیات تاریخ می‌داد منحصر می‌گشت تا جزوه‌های تاریخ ملل قدیمه‌ی مشرق زمین که میرزا محمدعلی خان فروغی ترجمه می‌کرد از چاپ درآمد و از روی آن تاریخ مصر را شروع کردیم».(۱۷)
در واقع، کتاب‌هایی مثل «اصول ثروت ملل یا اکونومی پولیتیک»، «تاریخ ملل مشرق زمین» و «حقوق اساسی یعنی آداب مشروطیت دول»، حاصل کار فروغی در این دوره از زندگی او است که به عنوان کتاب‌های درسی در مدرسه علوم سیاسی تدریس می‌شدند.(۱٨)
جالب است بدانیم که فروغی، کتاب‌های «اصول ثروت ملل یا اکونومی پولیتیک» و «حقوق اساسی یعنی آداب مشروطیت دول» را (که ترجمه و تألیف است) در دوره‌ای از زندگی‌اش نوشت که سنش به زحمت از ۲۵ سال در می‌گذشت. ناگفته نماند که کتاب‌های ترجمه شده توسط محمدعلی فروغی، بعضاً از سوی پدر بازبینی، تصحیح و ویراش می‌شد.
سهم پدر و پسر، در مدرسه‌ی علوم سیاسی ـ دست‌کم در تألیف و ترجمه‌ی کتاب‌های درسی ـ آن چنان چشمگیر است که، به گفته‌ی نصرالله انتظام (محصل آن سال‌های مدرسه علوم سیاسی)، «[از] هر چهار کتاب درسی که در آن زمان به چاپ می‌رسید، دو تای آن تألیف و ترجمه‌ی محمدعلی فروغی و پدرش بود.»(۱۹)
**********************************************************
انقلاب مشروطیت، اگرچه، در زمینه‌ی مطالبات آزادی‌خواهانه با بن‌بست رو به رو شد، اما، اندیشه تجدد در مسیر تکاپوی فرهنگی روشنفکران و در بستر نهادهایی چون دارالفنون و مدرسه‌ی علوم سیاسی همچنان در کار زایش و نوزایی بود.
نقش دارالفنون در دگرگون کردن حیات فرهنگی انسان ایرانی، از بسیاری لحاظ قابل تأمل است، اما، مهم‌ترین نقش دارالفنون را می‌توان تربیت نسلی از روشنفکران دانست که با نوجویی و ترقی‌خواهی، «بر تحول فکری دو نسل بعد اثر گذاشتند»(۲۰)
اگردارالفنون زمینه‌ساز تحولاتی شد که پی‌آمدش گسترش جنبش قانون‌خواهی و تجددطلبی بود، مدرسه‌ی علوم سیاسی و بعدها مدرسه‌ی حقوق (نهادی که، به واقع محل تحقق یکی از خواسته‌های مشروطه‌خواهان بود) به شکلی نظام‌مند و آکادمیک، وظیفه‌ی تعمیق و گسترش اندیشه‌ی قانون را به عهده گرفت .
گر چه مدرسه‌ی علوم سیاسی، به قصد تربیت عضو برای وزارت امور خارجه تأسیس شده بود، اما به عنوان یک نهاد مدرن آموزشی (که محل تقابل و تعارض سنت و تجدد بود) افق گسترده‌تری را پیش‌رو داشت. از این‌رو، گزافه نیست اگر بگوییم که اندیشه‌ی برپایی سازمان‌ها و نهادهای مدرن دیگر ـ که در عصر رضاشاه فرصت تحقق یافتند ـ در قال و مقال‌های همین مدرسه‌ی علوم سیاسی نطفه بسته بود.
با آن که فکرتأسیس مدرسه علوم سیاسی با میرزا حسن‌خان مشیرالملک (بعدها مشیرالدوله) بود و برپایی این مدرسه به همت خانواده‌ی مشیرالدوله ، به خصوص میرزا نصرالله‌ خان نائینی (پدر) و میرزا حسن‌خان مشیرالدوله (پسر) مقدور شد، اما از بسیاری جهات، نام مدرسه‌ی علوم سیاسی با نام خانواده‌ی فروغی گره خورده است. از سر تعارف و اغراق نیست که محقق فاضل، مجتبی مینوی می‌گوید «تمام دوره‌ی درس خواندن و نشو و نمای ما با تألیفات فروغی‌ها و اسم خاندان فروغی درهم پیچیده بود».
در این مجال تنگ، امکان پرداختن همه جانبه به نقش تأثیرگذار تألیفات فروغی در تحولات عصر پهلوی نیست. اما، از درنگی کوتاه بر دو کتاب دوران سازش گریزی نیست.
اولین کتابی که در علم اقتصاد، به زبان فارسی نوشته شد ، کتاب «اصول علم ثروت ملل» بود که فروغی ـ برای دانش‌آموزان مدرسه‌ی علوم سیاسی ـ از زبان فرانسه ترجمه کرد و در سال ۱٣۲٣ قمری انتشار داد.
این که فروغی، در ترجمه‌ی کتاب «اصول علم ثروت ملل»، برای بسیاری از واژگان پایه‌ای علم اقتصاد، معادل فارسی ساخت، حائز اهمیت است؛ آن گونه که خود می‌تواند موضوع یک نوشته‌ی تحقیقی باشد. اما، وجه مهمتر کار فروغی در این کتاب، طرح موضوع اقتصاد ـ به صورتی نظام‌مند و علمی ـ در جامعه‌ای‌ست که به فعل در آمدن بسیاری از امورش، هنوز در گرو «خوب» و«بد» استخاره بود.
اگر بدانیم که، «نخستین بار... [در این کتاب،] از جماعت کارگران به عنوان طبقه‌ی اجتماعی جدیدی سخن رفته است... [و] تحول اقتصاد صنعتی، تشکیل طبقه‌ی کارگر، هشیاری اجتماعی و تحرک کارگران، حقوق کارگری مثل حق اجتماع، حق دست کشیدن از کار [حق اعتصاب]، تغییر شرایط کار، و ترقی وضع مزدوری، جملگی مطالعه شده است» ، آن‌گاه در می‌یابیم که فروغی بر چه افق گسترده‌ای نظاره می‌کرد.(۲۱)
کتاب «حقوق اساسی (یعنی) آداب مشروطیت دول»، کمی پس از صدور فرمان مشروطیت به چاپ رسید (۲۲). در این کتاب، برای اولین‌بار، مفاهیم کلی «حقوق اساسی» به شکلی متدیک و به سامان مطرح می‌شوند. در واقع، اندیشه قانون که در جریان نهضت مشروطه، به صورتی مبهم در شعارها و خواسته‌های مشروطه‌خواهان دیده می‌شد، در این کتاب شکلی ملموس و سنجیده یافت. یکی از برجستگی‌های کار فروغی در این کتاب، واژه‌سازی و معادل‌یابی در علم حقوق است. در واقع، بسیاری از واژگان جا افتاده‌ی «حقوق»، برای اولین بار در این کتاب رخ می‌نمایند.
در سال ۱٣۲۰ ق/ ۱۲٨۱ ش، ذکاءالملک اول به ریاست مدرسه‌ی علوم سیاسی برگزیده می‌شود و پسر ـ هم‌زمان ـ تدریس تاریخ و معاونت مدرسه را به عهده می‌گیرد.
بعد از صدور فرمان مشروطیت (۱۴جمادی الثانی ۱٣۲۴ ق ) و شروع کار مجلس اول (۱٨ شعبان ۱٣۲۴ ق) به پیشنهاد مرتضی قلی‌خان صنیع‌الدوله (رئیس مجلس اول) مسئولیت دبیرخانه‌ی مجلس شورای ملی به فروغی واگذار می‌شود. این انتخاب، به دلیل شناخت تئوریک فروغی از نظام پارلمانی اروپا بود که در سامان دادن به روند کار مجلس نوپا، سخت به کار آمد.
در واقع، فروغی در مسئولیت جدیدش، «با توجه به سازمان‌های اداری مجالس اروپایی، تشکیلاتی بر حسب احتیاجات ایرانِ ِ تازه مشروطه شده بنیاد نهاد و اداراتی جهت گردش کار و ثبت سخنان و تصمیمات نمایندگان به وجود آورد. فروغی در این سمت در حقیقت معاون اداری و مالی مجلس بود و در جریان کارها، روسای مجلس را یاری می‌داد»(۲٣)
برای فروغی، کار در مجلس شورای ملی ، نه تنها مانع از تدریس در مدرسه‌ی علوم سیاسی و ترجمه‌ی مقاله برای روزنامه «تربیت» نشد، بلکه پس از درگذشت پدر (در سال ۱٣۲۵ ق/ ۱۲٨۶ ش) و برگزیده شدن به ریاست مدرسه علوم سیاسی ، به علت اهمیتی که برای این مدرسه، در تربیت و آماده سازی کارگزاران فردای ایران قائل بود ، از کار در مجلس کناره می‌گیرد. در این زمان، فروغی حدود ٣۲ سال دارد.
با خلع محمدعلی شاه و برگزاری انتخابات دوره دوم مجلس شورای ملی، فروغی به نمایندگی مردم تهران برگزیده می‌شود؛ و چندی بعد، پس از استعفای مستشارالدوله صادق (صادق صادق ) در ۱۶ خرداد ۱۲٨۹ شمسی، ریاست مجلس شورای ملی به او واگذار می‌شود.
با آن که در انتخاب فروغی ِ ٣۵ ساله ، به عنوان رئیس مجلس دوم، کاردانی او نقشی تعیین کننده داشت، اما محققینی چند ، این انتخاب را (در مجلسی که اکثریت قریب به اتفاق اعضایش را نمایندگان مسن تشکیل می‌دادند) ناشی از عضویت فروغی در تشکیلات فراماسونری و اعمال نفوذ رجال فراماسون آن زمان می‌دانند. (۲۴)
تشکیلات فراماسونری و گره خوردگی نام فروغی ، با آن تشکیلات ، عمومآ ـ از سوی محققین ـ به عنوان حربه ای موثر و ظاهرآ موجه ، برای سیاه کردن نامه اعمال او به کار گرفته می شود . پرداختن به کم کیف فعالیت فروغی در تشکیلات فراماسونری ، در گرو شناختی ـ دست کم ـ اجمالی از تاریخ این تشکیلات سیاسی است . گرچه مجال تنگ این نوشته ، جایی برای بحثی چنین دراز دامن و پر مخاطره باقی نمی گذارد ، اما « ذکر این نکته ضروری است که بسیاری از روشنفکران عصر ناصری ، سازمان فراماسونری را ، یک سازمان مترقی، انقلابی و آزادی خواه می شناختند که هدفی جز مبارزه با استبداد ، و ایجاد دموکراسی و بیداری ملت ها ندارد . یکی ازعواملی که باعث جذب روشنفکران این دوره به سازمان های فراماسونری و لژ فرانسوی آن می شد ، نقشی بود که اعضای آن سازمان در انقلاب کبیر فرانسه ایفاء کرده بودند ... چون انقلاب فرانسه سرمشقی برای انقلابیون و روشنفکران ایران بود ، تشکیل فراموشخانه و پیوستن به سازمان های فراماسونی را وسیله ای برای ایجاد تحول و دگرگونی و انقلاب در ایران می دیدند ... نقش سازمان های فراماسونری در آن دوره را ، با نقشی که این سازمان ها در دوره ها بعد و به خصوص در دوره اخیر ، در کشور ما و کشورهای دیگر ایفا کرده اند نباید همسان انگاشته شود » . ( نک . مشروطه ایرانی ، ماشاء الله آجودانی ، چاپ اول ، لندن ، صص ۲۴۴ـ ۲۴۵
********************************************************   

در شهریور ماه ۱۲٨۹ شمسی، علی رضاخان عضدالملک ـ نایب‌السلطنه و از بزرگان محترم قاجار ـ فوت می‌کند. برای تصدی مقام نیابت سلطنت، مستوفی‌الممالک (از رجال ملی و موجه آن سال‌ها، که به هیچکدام از سیاست‌های خارجی وابستگی نداشت) و ابوالقاسم ناصرالملک (تحصیل کرده‌ی انگلیس و انگلوفیل دوآتشه، که در خارج به سر می‌برد) در نظر گرفته می‌شوند. اما، به رغم آن که مشروطه‌خواهان و اکثریت وکلا (از جمله دموکرات‌ها) به مستوفی‌الممالک نظر داشتند، با فشار شدید انگلیسی‌ها و تلاش بسیار فروغی (که در این هنگام ریاست مجلس را به عهده داشت)، ناصرالملک (با کسب چهل رأی، در مقابل ۲۰ رأی مستوفی‌الممالک) به نیابت سلطنت برگزیده می‌شود.(۲۵)
از آن‌جا که «نایب‌السلطنه‌ی دوم، ناصرالملکِ خودخواه...، علاقه‌ای به تربیت [احمدشاه] نشان نداد»(۲۶)، محمدعلی فروغی ِ فاضل و تنی چند از معلمین دیگر، برای تربیت شاه آینده ایران برگزیده می‌شوند.
فروغی ـ آن گاه ـ از ریاست مجلس کناره می‌گیرد. جانشین او ـ ممتازالدوله ـ نیز چندی بعد، مدتی جایش را به موتمن‌الملک می‌دهد. رئیس جدید مجلس ـ که در آن زمان، به علت بی‌حوصلگی قادر به اداره‌ی مجلس نبود ـ به فروغی متوسل می‌شود ـ تا در مقام نایب‌رئیس ـ کار مجلس را پیش ببرد. به این ترتیب ـ تا پایان دوره‌ی دوم مجلس شورای ملی ـ ریاست آن عملاً با فروغی بود.
یکی از پیامدهای انقلاب مشروطه ـ به ویژه پس از خلع محمدعلی شاه ـ تضعیف دولت مرکزی و خودداری بسیاری از حکام ولایات، از پرداخت مالیات به دولت و در نتیجه، خالی شدن خزانه‌ی مملکت بود.
دولت، که از وضع سیاسی و مالی کشور به تنگ آمده بود، در ۱۷ اردیبهشت ۱۲۹۰، مورگان شوستر آمریکایی را، به سمت خزانه‌دار کل و مشاور مالی استخدام می‌کند، تا امور مالی را سامان دهد و جمع‌آوری مالیات‌ها را به نظم و قاعده در آورد.
«در تیرماه ۱۲۹۰، در حمله‌ی دوجانبه‌ای که از پیش، به کمک روس‌ها طرح‌ریزی شده بود»(۲۷)، محمد علی شاه مخلوع به اتفاق برادرش ـ ملک منصورمیرزا شعاع‌السلطنه ـ با تجهیزات کامل و سپاه فراوان ـ به قصد فتح تهران به گمش‌تپه در ترکمن صحرا یورش می‌برند؛ از سوی غرب ایران نیز، سالارالدوله با دوهزار سوار مرز ایران را در می‌نوردد و در کرمانشاه ـ با ارسال تلگرافی تند به مجلس ـ نصب مجدد محمدعلی میرزا را به سلطنت خواستار می‌شود.
«ولی استقلال شوستر و نوآوری‌های او در امور مالی، دست به دست هم داده و دولت که مواجب سربازانش را پرداخته بود توانست تلاش محمدعلی شاه را برای حمله به کشور و پس گرفتن تاج و تخت خنثی کند».(۲٨) لشگر محمدعلی شاه در ورامین و قشون شعاع‌السلطنه در مازندران شکست می‌خورند. سالارالدوله نیز، در غرب مجبور به عقب‌نشینی می‌شود.
به دنبال آن، مورگان شوستر بابت وصول مطالبات عقب‌مانده و مالیات‌های معوقه‌ی شعاع‌السلطنه ـ از طریق ژاندارم‌هایش ـ به توقیف املاک و اموال او اقدام می‌کند. نماینده‌ی سفارت روس ـ با این استدلال که اموال شعاع‌الدوله در گرو بانک استقراضی روس است ـ نسبت به توقیف آن، به وزارت امور خارجه‌ی ایران اخطار می‌دهد و متقابلاً چند قزاق روس را برای محافظت از املاک شعاع‌السلطنه اعزام می‌کند. اما، قزاقان روس توسط ژاندارم‌ها پس زده می‌شوند.
در ٣۰ آبان ۱۲۹۰ شمسی، هیئت دولت ِ صمصام‌السلطنه ، با حضور در مجلس، نمایندگان را در جریان تصمیم دولت مبنی بر رفع تعرض به املاک شعاع‌السلطنه و فراخواندن ژاندارم‌ها قرار می‌دهد.
در تاریخ ۷ ذیحجه ۱٣۲۹ قمری (۷ آذرماه ۱۲۹۰ شمسی)، صمصام‌السلطنه کابینه‌ی دوم خود را تشکیل می‌دهد. در این کابینه، وزارت مالیه به فروغی واگذار می‌شود. فردای آن روز، سفارت روسیه اولتیماتومی به دولت ایران تسلیم کرد، که اخراج مورگان شوستر ـ در ظرب‌الاجل ۴٨ساعت ـ از مهمترین موادش بود. یکی دیگر از مواد سه گانه‌ی اولتیماتوم، دولت ایران را موظف می‌کرد، برای استخدام اتباع خارجی از دولت‌های روس و انگلیس کسب اجازه کند.
روس‌ها ـ پس از تسلیم اولتیماتوم به ایران ـ برای پیشبرد تهدیدات خود، قوای بیشتری را در مرز ایران اسکان می‌دهند.
در ۹ آذر ماه، مجلس (در جلسه‌ی فوق‌العاده‌ای که با حضور وزرا تشکیل می‌دهد) با اکثریت آراء، اولتیماتوم روسیه را رد می‌کند. به دنبال رد اولتیماتوم، قوای روسیه ـ مستقر در تبریز و رشت ـ وارد قزوین می‌شوند.
در ۲۰ ذیحجه ۱٣۲۹ (۲۰ آذرماه ۱۲۹۰ شمسی)، صمصام‌السلطنه کابینه‌ی خود را مجدداً ترمیم می‌کند. فروغی، در این کابینه عهده‌دار وزارت عدلیه می‌شود.
فروغی ـ در مقام وزیر عدلیه ـ قانون اصول محاکمات حقوقی را، که میرزا حسن‌خان مشیرالدوله زحمت تهیه، تنظیم و گذراندن آن را از کمیسیون عدلیه‌ی مجلس کشیده بود، به مرحله‌ی اجراء در می‌آورد و از این طریق «قدمی بزرگ در راه استواری عدلیه‌ی جدید» برمی‌دارد(۲۹)
در دوم دی ماه همان سال، کابینه‌ی صمصام‌السلطنه که فروغی هم عضو آن است (در "مجلس عالی" که با حضور نمایندگان مجلس، در دربار تشکیل می‌دهد) اولتیماتوم روسیه توسط مجلس را مورد انتقاد قرار می‌دهد؛ به علاوه، مشکلات جاری کشور را به اعمال مجلس ربط می‌دهد و از ناصرالملک (نایب‌السلطنه) می‌خواهد که مجلس را منحل سازد. این پیشنهاد مورد موافقت نایب‌السلطنه قرار می‌گیرد و یپرم خان رئیس مقتدر نظمیه ـ در فردای آن روزـ با عده‌ای از فداییان خود به مجلس یورش می‌آورد و پس از اخراج نمایندگان، درب مجلس را قفل می‌کند؛ از این پس، دیکتاتوری ناصرالملک و تبعید عده‌ای از نمایندگان عضو حزب دموکرات مجلس و جمعی از روزنامه‌نگاران (به دستور صمصام‌السلطنه) آغاز می‌شود و ، نهایتأ ـ از پس این وقایع ـ وقایع، مورگان شوستر (در بهمن ۱۲۹۰) مجبور به ترک ایران می‌شود.
صمصام‌السلطنه ـ در تاریخ ۱۷ جمادی الثانی ۱٣٣۰ (۱۴ خرداد ۱۲۹۱ شمسی) ـ یک‌بار دیگر کابینه خود را ترمیم می‌کند. در این کابینه، معاون‌الدوله ـ در عدلیه ـ جایگزین فروغی می‌شود.
محمود فروغی (فرزند محمدعلی فروغی) در گفتگویی با حبیب لاجوردی ، بر آن است که پدرش، بعد از اولتیماتوم روس به عنوان وجه‌المصالحه (در مقام وزیر مالیه) وارد کابینه صمصام‌السلطنه شد. با توجه به این که فروغی، در تاریخ ۷ آذر ۱۲۹۰، یعنی قبل از اولتیماتوم روس‌ها، به عنوان وزیر مالیه‌ی کابینه‌ی صمصام‌السلطنه به مجلس معرفی شد، قول محمود فروغی به نظر درست نمی‌آید.(٣۰)
محمود فروغی : «... زمانی بود که روسیه تزاری اولتیماتوم می‌دهد برای اخراج [مورگان] شوستر. خوب نگرانی زیاد بود. یک جماعتی روی شور وطن‌پرستی می‌گفتند باید این اولتیماتوم را رد کرد. ولی با چه قدرتی؟... جماعت دیگری قلباً آرزو داشتند این اولتیماتوم رد بشود و شوستر هم بماند. ملی‌ها می‌دانستند توان مقاومت در مقابل تزار نیست... یک وزیر مالیه را می‌خواهند پیدا کنند که این اولتیماتوم را بپذیرد و اوضاع و احوال موقتاً آرام بشود... و دیگر هم البته این وزیر در میدان سیاست مملکتی وارد نشود. برای این که در نزد افکار عمومی یک چنین کسی محکوم است. هیچ‌کس قبول نمی‌کند. پدر من وزارت مالیه را قبول می‌کند و می‌گوید "عقلای مملکت می‌گویند منفعت در این است. که ما هم این کار را می‌کنیم. بعد می‌کشیم کنار و دنبال معلمی‌مان و زندگی‌مان می‌رویم". بارها می‌گفتند "آمدم این کار را کردم. نمی‌دانستم تا آخر عمرم گرفتار سیاست می‌شوم».(٣۱)
اگر فرض را بر این بگذاریم که هیئت دولت صمصام‌السلطنه و نمایندگان مجلس، پیش ازتاریخ ۷ آذر ۱۲۹۰ (زمانی که فروغی به عنوان وزیر مالیه به مجلس معرفی شد) به طور غیررسمی از اولتیماتوم دولت روس خبر داشت و کابینه‌ی ۷ آذر صمصام‌السلطنه و حضور فروغی به عنوان وزیر مالیه در آن، پی‌آمد مصلحت‌اندیشی برخی نمایندگان و دولت در مورد پذیرش اولتیماتوم بود، آن‌گاه روایت آقای محمود فروغی پذیرفتنی می‌نماید.
دکتر باقر عاقلی ، با آن که در جلد اول کتاب روزشمار ِ تاریخ ایران، ورود فروغی به کابینه صمصام‌الدوله را تاریخ ۷ آذر ۱۲۹۰ ( یعنی قبل از انحلال و تخلیه مجلس دوم ، در تاریخ ۱۴ دی ماه ) ۱۲۹۰ ثبت می‌کند(٣۲)، اما با کمال تعجب، در کتاب «ذکاءالملک فروغی و شهریور۲۰»، ورود فروغی به کابینه‌ی دوم صمصام‌الدوله را پس از انحلال مجلس دوم می‌داند:
عاقلی : «پس از انحلال مجلس دوم به توصیه و اصرار ناصرالملک، صمصام‌السلطنه بختیاری، رئیس‌الوزرا، فروغی را برای همکاری به کابینه دعوت کرد و وزرات مالیه را به عهده‌ی او گذارد».(٣٣)
«در دوران مشروطیت افراد صاحب قدرت چندان قدم پیش نگذاشتند و هیجان ملی و شور اصلاح‌طلبی زود فرونشست... هرگونه تلاش عمده‌ی ایرانیان به منظور اصلاحات از جانب قوایی خارج از اختیار آنان شکست خورده بود. نهضت مشروطه با گلوله‌باران مجلس و قتلِ شماری از چهره‌های برجسته‌ی آن عقیم مانده بود. نهضت از قدرت شاه کاست ولی در عوض خان‌های بختیاری را بر صحنه‌ی سیاسی ایران مسلط ساخت، و این‌ها بیشتر به منافع انگلستان وفادار بودند تا مصالح ایران... معاهده‌ی ۱۹۰۷ این حقیقت را فاش کرد که ایران به هیچ‌وجه استقلال نداشت. بسیاری از سران مشروطیت امید خود را از دست دادند، یا به کار خود پرداختند، یا دستخوش دلسردی و بی تفاوتی کلی شدند. وقتی که ملیون خواستند نایب‌السلطنه مستقلی منصوب کنند، انگلیسی‌ها دخالت کردند و ناصرالملک سربه راه [خود] را سر کار آوردند؛ آدمی که هیچگاه در ایران آسوده نبود و شاید هم چندان احساس وفاداری به کشور نمی‌کرد. بعد ماجرای شوستر پیش آمد که کوشید اقتصاد و دارایی کشور را نجات دهد و نشانی ولو نمادین از استقلال پدید آورد. و دیدیم که این فصل هم با شکستی تحقیرآمیز خاتمه یافت » .(٣۴)
در ٣۰ تیرماه ۱۲۹٣، احمدشاه قاجار تاجگذاری می‌کند. هزینه تاجگذاری (۱۰۰ هزارلیره) توسط ناصرالملک (نایب‌السلطنه) از بانک شاهی استقراض می‌شود. حدود دوهفته بعد، ناصرالملک، پس از وصول تمام و کمال مطالبات خود و تعیین حقوق ماهیانه‌ی ۱۰ هزارتومان (که بیش از شش برابر حقوق رئیس‌الوزرا آن سال‌ها بود) مجدداً عازم انگلستان می‌شود.
ناصرالملک چهارسال نایب‌السلطنه‌ی ایران بود که نیمی از آن را در اروپا به سر برد.(٣۵)
در ۲۵ مرداد ۱۲۹٣ (کمتر از سه هفته بعد از آغاز جنگ جهانی اول ) احمدشاه، مستوفی‌الممالک را به نخست‌وزیری برمی‌گزیند. در کابینه‌ی مستوفی، سرپرستی وزارت عدلیه به محمدعلی فروغی واگذار می‌شود.
در تاریخ ۹ آبان ۱۲۹٣ ـ مستوفی‌الممالک ـ طی فرمانی از سوی احمدشاه ـ بی طرفی ایران را در جنگ جهانی اول اعلام می‌کند.
در ۱٣ آذر ۱۲۹٣، احمدشاه دوره سوم مجلس شورای ملی را افتتاح می‌کند. فروغی که ازتهران به نمایندگی مجلس انتخاب شده بود، از کابینه مستوفی کناره می‌گیرد و در انتخابات هیئت رئیسه‌ی مجلس، به عنوان نایب‌رئیس برگزیده می‌شود.
مستوفی‌الممالک ، که در مقابل فشار روس و انگلیس تاب نمی‌آورد، در۲۰ اسفند ۱۲۹٣ مجبور به استعفاء می‌شود و دو روز بعد، میرزا حسن‌خان مشیرالدوله ـ که انعطاف بیشتری در مقابل متفقین داشت ـ طی فرمانی از سوی احمدشاه (و با اخذ رأی اعتماد صددرصدی از سوی مجلس) مسئولیت ریاست وزرا را به عهده می‌گیرد.
فروغی، پس از آن که ـ در کابینه‌ی مشیرالدوله ـ پست وزارت مالیه را به عهده می‌گیرد، از نمایندگی مجلس صرف نظر می‌کند. اما، هنوز دو ماه از عمرکابینه‌ی مشیرالدوله نمی‌گذرد که سفرای روس و انگلیس با اعمال فشار موجب سقوط آن می‌شوند.
فروغی پس از سقوط کابینه‌ی مشیرالدوله، به ریاست دیوان عالی تمیز (دیوان عالی کشور) برگزیده می‌شود و با کناره‌گیری از کارهای اجرایی، به همراه جمعی از همکارانش مثل سیدنصرالله تقوی، سیدمحمد فاطمی، شمس‌العلما قریب گرکانی و میرزا طاهر تنکابنی، به طرح قوانینی می‌پردازد که بعدها اساس کار دادگستری می‌شود.(٣۶)
فروغی در همه‌ی این سال‌ها، به موازات اشتغال در کار وزارت و مسئولیت‌های دیگر، تدریس در مدرسه علوم سیاسی را فرو نمی‌گذارد.
***********************************************************
با آن که دولت ایران ـ به طور رسمی ـ بی‌طرفی‌اش را در جنگ جهانی اول اعلام کرده بود، عثمانی‌ها (به بهانه‌ی حضور روس‌ها، در راه‌های ارتباطی شمال ایران) با یورش به آذربایجان، بی‌طرفی ایران را نقض می‌کنند. آلمانی‌ها هم ، با تحرک در جنوب ایران (که منطقه نفوذ انگلیسی‌ها بود) و برانگیختن احساسات ضدانگلیسی ِ ملیون، دموکرات‌ها و روسای ایل‌ها، بهانه‌ی لازم را به انگلیسی‌ها می‌دهند، تا نیروهای نظامی‌شان را در این منطقه از خاک ایران تقویت کنند.
این گونه بود که ایران، ناخواسته در مخمصه‌ای افتاد که به نقض تمامیت ارضی‌اش منتهی شد. هرج مرج دائمی و نبود امنیت در کشور هم مزید بر علت بود، تا انگلیس و روس، به بهانه حفظ جان اتباع خود، حضور فزاینده‌ی نیروهای نظامی‌شان را در ایران توجیه کنند.
در تاریخ ۱۰ اردیبهست ۱۲۹۴، وزرای مختار روس و انگلیس، با تهدید و ترساندن احمدشاه، فرمان ریاست وزرایی سعدالدوله را از او می‌گیرند. اما آزادی‌خواهان (برای بی‌اثر کردن فشار روس و انگلیس) با مصلحت‌اندیشی، عین‌الدوله (صدراعظم استبداد) را، در تاریخ ۱۲ اردیبهشت ۱۲۹۴ به ریاست دولت برمی‌گزینند. از این تاریخ تا ۵ مرداد ۱۲۹۴ (یعنی در فاصله‌ای کمتر از ٣ ماه) فرمان نخست‌وزیری به نام عین‌الدوله، مستوفی‌الممالک، عین‌الدوله، مشیرالدوله و سرانجام مستوفی‌الممالک دست به دست می‌شود.
در آبان ۱۲۹۴، روس‌ها نیروهای‌شان را از قزوین به سمت تهران روانه می‌کنند. متعاقب آن، بسیاری از نمایندگان مجلس و تعدادی از رجال ایران، با مهاجرت به قم کمیته دفاع ملی را تشکیل می‌دهند.
با نزدیک شدن سپاه روس به تهران، احمدشاه، به لندن و پتروگراد، تلگرافی به این مضمون که "ناگزیر از انتقال پایتخت به اصفهان است و از این پس هیچ مسئولیتی در قبال پیش آمدهای بعدی ندارد" مخابره می‌کند.
از آن‌جا که عده‌ی زیادی از نمایندگان مجلس به قم و کرمانشاه مهاجرت می‌کنند، در ۲٣ آبان ۱۲۹٣مجلس سوم از اکثریت می‌افتد و (در حالی که تنها حدود یک‌سال از عمرش می‌گذشت) تعطیل می‌شود.
به دنبال ارسال تلگراف احمدشاه به لندن و پتروگراد ـ مبنی بر تغییر پایتخت به اصفهان ـ وزیران مختار روس و انگلیس در دیداری با احمدشاه، او را از تصمیمش منصرف می‌کنند. متعاقب آن، قوای روس که در دروازه‌ی تهران اردو زده بود، به سوی قزوین باز می‌گردد. با انصراف روس‌ها از تسخیرِ تهران، موتمن‌الملک (رئیس مجلس) طی تلگرافی به قم و اصفهان، نمایندگان مهاجر را در جریان منتفی شدن تغییر پایتخت قرار می‌دهد و خواستار بازگشت آن‌ها به تهران می‌شود. اما، مهاجرین با رد درخواست رئیس مجلس، در تقابل با دولت مرکزی ، حکومت موقت را ـ به رهبری نظام‌السلطنه، میرزا محمدعلی‌خان (فرزین) سلیمان میرزا (اسکندری) و سید حسن مدرس در غرب کشور تشکیل می‌دهند.
بعد از سقوط دولت مستوفی‌الممالک، کابینه‌های عبدالحسین فرمانفرما، محمدولیخان تنکابنی (سپهسالار اعظم)، وثوق‌الدوله، علاءالسلطنه، عین‌الدوله، مستوفی‌الممالک، صمصام‌السلطنه بختیاری ، تا سال ۱۹۱٨، که جنگ جهانی اول با پیروزی متفقین به پایان می‌رسد ، یکی پس از دیگری می‌آیند و می‌روند.
در این مدت، کشور به تمامی از هم پاشیده، ورشکسته و در حال تجزیه بود. اقتدار دولت و حکومت مرکزی، تنها نامی بود که از پایتخت کشور، آن هم ازچند محله و خیابان آن فراتر نمی رفت.
با پایان گرفتن جنگ جهانی اول و وقوع انقلاب در روسیه ، انگلستان به تکاپو افتاد تا در غیبت رقیب دیرین (روسیه) ایران را یکسره ببلعد. گرچه، نیروهای نظامی انگلیس در بیشتر نقاط ایران حضور مسلط داشتند و عبور و مرور از مرزها و حتی خطوط تلگراف در کنترل انگلیسی‌ها بود؛ اما ـ به دلیل شرایط ویژه‌ی بعد از جنگ ـ اشغال یا تحت‌الحمایگی مستقیم ایران، نه معقول بود و نه عملی. از این‌رو، کرزن (وزیر امورخارجه‌ی وقت انگلیس) و سرپرسی کاکس (وزیرمختار انگلیس در تهران) که پیشتر در فکر نوعی تحت‌الحمایگی مستقیم ایران بودند، به دلیل موانع ناشی از مناسبات نوین بین‌المللی و پیش‌بینی مخالفت دولت‌های آمریکا و فرانسه، طرحی را تهیه دیدند که براساس آن اداره و کنترل امور مالی و نظامی ـ و از این رهگذر ـ امور خارجی ایران، به انگلستان واگذار شود.
این طرح (که بعدها به قرارداد ۱۹۱۹ وثوق الدوله معروف شد)، انگلستان را مجاز می‌کرد تا از طریق مستشاران مالی و نظامی خود، اختیار همه‌ی امور ایران را در دست بگیرد.
عامل اجرای این طرح، وثوق‌الدوله (نخست وزیر)، صارم‌الدوله (وزیر مالیه) و نصرت‌الدوله (وزیر عدلیه و بعد وزیر امور خارجه) بودند که با گرفتن رشوه، مخفیانه بر سر پذیرش قرارداد، با انگلیس معامله کردند. احمدشاه هم، که ـ به دلایلی دیگر ـ از مدت‌ها با وثوق‌الدوله مخالفت می‌کرد، سرانجام با دریافت مقرری ماهیانه از بریتانیا به صدارت وثوق‌الدوله (هرچند با اکراه) رضایت داد.
«در این میان، برخلاف میل وثوق‌الدوله، [احمد]شاه هیئتی پنج نفری به کنفرانس صلح پاریس فرستاد. نامزد انگلیسی‌ها برای ریاست هرگونه هیئت ناصرالملک بود که کسی به آن توجه نکرد... هیئت نمایندگی ایران دو سیاستمدار با تجربه و خوشنام، مشاورالممالک [رئیس هیئت] و محمدعلی فروغی [رئیس وقت دیوانعالی تمیز(کشور)]، در میان خود داشت که دعاوی معتبر و مشروح ایران را مطرح کردند:
عضویت و مشارکت [ایران] در کنفرانس صلح؛ الغای معاهدات و قراردادهایی که استقلال و تمامیت ارضی ایران را زیر پا نهاده است؛ تأدیه‌ی خسارت‌های ناشی از برخورد متخاصمان در جنگ گذشته؛ آزادی اقتصادی حکومت ایران، بررسی و ابطال همه‌ی معاهده‌های کاپیتولاسیون؛ معاضدت در بررسی و اصلاح پیمان‌های مرزی... »(٣۷)
حضور هیئت ایرانی در کنفرانس پاریس، در تخالف با پیشرفت «قرارداد ۱۹۱۹» و سیاست جاری وزارت امور خارجه‌ی انگلیس در ایران بود.
از یک سو، لرد کرزن ، وزیر امور خارجه ی انگلیس و « پدر فکری و نیروی پیش برنده‌ی قرارداد»، ترتیبی داد «تا هیئت ایرانی نه به کنفرانس راه یابد و نه کسی به حرف‌های آن‌ها گوش دهد»(٣٨)، از سوی دیگر، وثوق‌الدوله زمانی که مشاورالممالک (وزیر امورخارجه‌ی وقت ایران ) در تکاپوی آن بود تا برای استیفای حقوق ضایع شده ایران به کنفرانس راه یابد، او را از وزارت امور خارجه برداشت و نصرت‌الدوله (فیروز) فرمانفرماییان ـ یکی از اعضای مثلث حاکم ـ را به جایش نشاند.
«همدستان وثوق [و حامیان قرارداد] در تهران [نیز بی‌کار ننشستند و] به اعضای هیئت حمله کردند... سید ضیاء‌الدین [طباطبایی]... سردبیر روزنامه‌ی رعد، دو آتشه‌ترین نشریه‌ی طرفدار بریتانیا در تهران، که احتمالاً از از وثوق و سفارت انگلیس الهام می‌گرفت، فرصت را غنیمت شمرد و به تمسخر فرد فرد هیئت نمایندگی ایران در پاریس... پرداخت».(٣۹)

                                                                                        ادامه دارد
***********************************************************
پانوشت :


۱ ـ مقالات فروغی، جلد اول،چاپ دوم، نتشارات توس، مقدمه‌ی کتاب، به قلم محمود فروغی
۲ـ نقد حال، مجتبی مینوی، چاپ سوم، ۱٣۶۷، خوارزمی، ص ۵٣۷ »
٣ ـ همان منبع، ص ۵٣۶ ـ ۵٣۷
۴ ـ در «کتاب مقالات فروغی، ص هفت»، به نقل از «یادداشت‌های فروغی» می‌خوانیم: وقتی که... اعتمادالسلطنه پا به عرصه گذاشت، روزنامه و متفرعات آن که جمعاً دارالطباعه خوانده می‌شد، در اداره‌ی مرحوم... اعتضادالسلطنه وزیر علوم بود. برای آن که محمدحسین خان شغلی داشته باب شد، دارالطباعه را شاه از اعتضادالسلطنه گرفت و به او سپرد و اعتمادالسلطنه پس از آن که پدرم او را نزد خود جلب نمود انشاء روزنامه را به او تفویض کرد و برای آن که شئونات خود را بالا ببرد دارالطباعه را کم کم اداره‌ی انطباعات و عاقبت وزارت انطباعات نامید و ریاست آن را به پدرم داد...».
محسن فروغی، در کتاب «ذکاء الملک فروغی و شهریور بیست، ص۲۴۰»، (به نقل از پدرش، محمدعلی فروغی) در متن حکایتی که نقل می‌کند، نه تنها دستور استخدام محمدحسین فروغی، در وزارت انطباعات را به ناصرالدین شاه نسبت می‌دهد، بلکه در مورد چگونگی دریافت لقب «ذکاءالملک» هم هیچ اشاره‌ای به اعتمادالسلطنه نمی‌کند. در فرهنگ دهخدا، زیر نام "محمدحسین فروغی" آمده است: «... [محمدحسین فروغی] در بازگشت به تهران مورد توجه صنیع‌الدوله وزیر انطباعات قرارگرفت و توسط او به درباره ناصرالدین شاه راه یافت».
۵ـ «ایدئولوژی نهضت مشروطیت»، فریدون آدمیت، انتشارات پیام، ص ۵۲
۶ ـ ( روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه، مقدمه ایرج افشار، امیر کبیر،۱٣۷۷ ص ۹۵٣ )
۷ ـ کتاب تاریخ تحلیلی مطبوعات، استاد محیط طباطبایی، انتشارات بعثت، چاپ اول، ص ۵٣ ـ ۵۴
٨ ـ مقالات فروغی، صفحات هفت و هشت. بخش‌هایی از یادداشت‌های فروغی (به طور پراکنده) در گفته‌ها و نوشته‌های فرزندانش آمده است. این که یادداشت‌های مذکور به تمامی در جایی درج شده باشد، بر من معلوم نیست.
۹ ـ «خاطرات محمود فروغی، به کوشش حبیب لاجوردی، نشر نادر،۱٣٨٣ص۱۵». محمود فروغی، به یادداشت‌های پدرش، محمدعلی فروغی استناد می‌کند.
۱۰ ـ غلامحسین رهنما، به نقل از فروغی می‌گوید: «[فروغی] بعدها اظهاره داشت که علت متارکه‌اش با طب و طبابت این بود که طب را مطابق ذوق و سلیقه‌اش نیافته بود. به خصوص اینکه که هنوز معلومات خود را در طب ناقص و محتاج تکمیل می‌دیده و اشتغال به آن را، در آن حد معلومات، برخلاف وجدان می‌دانست». پژوهشگران معاصر، هوشنگ اتحاد، ج ۱ ص ۷۶
۱۱ ـ ذکاءالملک فروغی و شهریور بیست، دکتر باقرعاقلی، انتشارات علمی، چاپ اول، صص۱۵ و ۱۶
۱۲ ـ نفیسی،۰ ۱٣۵، ص ۵۰
۱٣ـ به نقل از ابراهیم خواجه‌نوری، «پژوهشگران معاصر، ج ۱، ص ۷٨»
۱۴ ـ ریشه‌های تجدد، پژوهش چنگیز پهلوان، نشر قطره، ص ۱۰۱
۱۵ ـ مقالات فروغی، جلد اول صص ٣٣۷ـ ٣٣٨، خطابه فروغی در دانشکده‌ی حقوق
۱۶ ـ همان منبع، صص ٣۲۷ـ ٣۲٨ »
۱۷ ـ شرح زندگانی من، زوار تهران ۱٣۶۰، ج ۲ ص ۷۱، به نقل از کتاب «ریشه‌های تجدد، پژوهش چنگیز پهلوان، نشر قطره»
۱٨ ـ کتاب "اصول ثروت ملل" یا "اکونومی پولیتیک" ـ که ترجمه و تألیف است ـ در سال ۱٣۲٣ شمسی و رساله‌ی "حقوق اساسی یعنی آداب مشروطیت دول" ، در سال ۱٣۲۵ (یک سال بعد از صدور فرمان مشروطیت و هنگام برپایی مجلس اول ) نوشته می‌شود. مقدمه‌ی رساله به قلم پدر فروغی است که تاریخ ۱٣۲۵ قمری را در پای خود دارد.
۱۹ ـ خاطرات نصرالله انتظام، انتشارات سازمان اسناد ملی، ۱٣۷٨، ص ۱۵۹
۲۰ ـ امیرکبیر و ایران، فریدون آدمیت، انتشارات خوارزمی، چاپ هفتم، ص ٣۵۵
۲۱ ـ فکر دمکراسی اجتماعی در نهضت مشروطیت، فریدون آدمیت، تهران ۲۵٣۵، انتشارات پیام، ص ۵۹ ـ ۶۰
۲۲ ـ مقدمه‌ی رساله، که توسط پدر محمدعلی فروغی نوشته شد، تاریخ رجب ۱٣۲۵ قمری را در پایش دارد. اما، در پایان رساله، تاریخ ربیع‌الاول ۱٣۲۶ دیده می‌شود. در واقع، این رساله پس از فوت ذکاءالملک اول به چاپ رسید.
۲٣ ـ ذکاءالملک فروغی و شهریور بیست، ص ۱۶
۲۴ ـ پس از درگذشت ذکاءالملک اول ـ از سوی محمدعلی شاه ـ لقب ذکاءالملک به فروغی واگذار می‌شود. دکترعاقلی می‌گوید: «ظاهراً در همان موقع محمدعلی ذکاءالملک، رئیس مدرسه‌ی سیاسی، به گروه فراماسون‌ها پیوست و وارد لژ بیداری شد. در این لژ بسیاری از شخصیت‌های ادبی و علمی و سیاسی عضویت داشتند. اسماعیل رائین، در جلد دوم کتاب فراماسونری در ایران، اعضای این لژ را نام می‌برد ـ از جمله اشخاص زیر را: ادیب‌الممالک فراهانی، کمال‌الملک نقاش، حکیم‌المک، حاج سیدنصرالله تقوی، حاج میرزا یحیی دولت‌آبادی، ذکاءالملک فروغی و ابوالحسن فروغی». ذکاءالمک فروغی و شهریور بیست، صص ۱۷ـ ۱٨ .
۲۵ـ روز شمار تاریخ ایران، باقرعاقلی، نشر گفتار، چاپ چهارم، ج ۱ ص ۷۶.
سیروس غنی در همین مورد می‌نویسد: «نایب‌السلطنه کهنسال در ۱۲٨۹ در گذشت. بعد هم با فشار انگلیسی‌ها ابوالقاسم ناصرالملک جای او را گرفت. البته مشروطه‌خواهان و اکثریت وکلا می‌خواستند مستوفی‌الممالک نایب‌السلطنه‌ی تازه بشود... ناصرالملک از خانواده‌های ملاک و همدرس ادوارد گری [وزیر خارجه‌ی بریتانیا، در زمان عقد قرارداد ۱۹۰۷ انگلیس و روس] در کالج بیلیولِ آکسفورد، از و نقش اصلی خود را راضی نگهداشتن دو قدرت بزرگ می‌دانست ... ناصرالملک همیشه یاور، پس از ترک ایران، در سال ۱۲۹۵ فکر تأسیس تفنگداران جنوب ایران را به انگلیسی‌ها تلقین کرد». سیروس غنی، ایران، برآمدن قاجار، ص ۲۷ و صص ۴۰ـ ۴۱
۲۶ ـ ایران، برآمدن رضاشاه، برافتادن قاجار و نقش انگلیسی‌ها، سیروس غنی، چاپ دوم،
انتشارات نیلوفر، ۱٣۷۷، ص۴٣
۲۷ ـ ایران، برآمدن رضاخان... ص ۲۷
۲٨ ـ همان منبع، ص ۲۷
۲۹ ـ ذکاءالملک فروغی و شهریور، ص ۲۰
٣۰ ـ روزشمار تاریخ ایران، باقرعاقلی، ص ٨۵ و ٨۶
٣۱ ـ «خاطرات محمود فروغی، به کوشش حبیب لاجوردی نشر کتاب نادر، تهران ۱٣٨۱، صص ۱۶ـ ۱۷»
٣۲ ـ روز شمار تاریخ ایران، به ترتیب ص ٨۵ و ص ٨٨
٣٣ ـ ذکاءالملک فروغی و شهریور ۲۰
٣۴ ـ ایران، برآمدن رضاخان صص ۲۹ـ ٣۰
٣۵ ـ روزشمار تاریخ ایران، ص ۹۷
٣۶ ـ فروغی و شهریور ۲۰
٣۷ ـ ایران، برآمدن رضاخان و...ص ۵٣
٣٨ ـ همان منبع، ص ۵۴
٣۹ ـ همان منبع، ص ۵٣                                                                                                                      

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 1:59  توسط احمد افرادی  | 

این همه فریاد ها از َشه بود

پاسخ به مقالۀ منتسب به حسن اعتمادی

    

 

afradi@gmx.de

 

    ترفند دیگر آقاى میرفطروس‏ (در رویارویى با نقد هایى كه، به بیانات و نوشته هاى ایشان با دیدى انتقادى مى نگرند) پاسخ دادن با نام اشخاص‏ دیگرى است، كه اولاً - خود را از مریدان و طلبه‌هاى آقاى میرفطروس‏ به خواننده معرفى مى‌كنند ثانیاً- عموماً به مدارك تحصیلى بالا تشخص‏ مى یابند. ثالثاً - چونان محصولات یك بار مصرف، یك بار و فقط یك بار در صحنه مجادلات ادبى ظاهر شده و سپس‏ براى همیشه به تاریك خانه اشباح بر مى گردند. در واقع آقاى میرفطروس‏، از‌زبان فضلایى كه وجود خارجى ندارند، براى خود به آوازه گرى مى پردازد . 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

همزمان با نشر بخش ِچهارم ِ نقد « آسیب رسانی به حافظه ی تاریخی » ، نوشته ای تحت ِ عنوان ِ « در باره ی " آسیب رسانی به حافظهء تاریخی " حسن اعتمادی ، گویا نیوز چهارشنبه 30 بهمن 1387  » نظرم را جلب کرد.

از آن جا که ادبیات نوشتاری و شیوه ی پاسخگویی آقای میرفطروس برایم کاملأ آشنا است ، با خواندن همان چند سطر آغازین نوشته ، جای پای نوشتاری ایشان  را ، در آن  به وضوح دیدم . و یقین  کردم  که نویسنده آآن مقاله کسی جز آقای میرفطروس نیست . ( گرچه نام یکی  از دوستداران آقای میر فطروس، بر تارک آن نوشته آمده است )

 مرور سطرهای بعدی مقاله  و مشاهده ی برخی موضوعات  مطروحه در آن ، تردیدی برای من  باقی نگذاشت که آن نوشته به منظور ایجاد « گرد و خاک» در فضای نقد ِ کتاب ِ « آسیب شناسی یک شکست » قلمی شده است.

در واقع ، قصد نویسنده ( یا نویسندگان ) نوشته ی مذکور  آن بوده است که :

1ـ  ذهن خواننده  از فضای نقد « کتاب آسیب شناسی یک شکست»  منحرف  شود   و ( در نتیجه )  خطاها ، ناراستی ها ، جعل و  تحریف  های تاریخی ِ کتاب مذکور ، در محاق  فراموشی  افتد .

2 ـ  نگارنده ، متأثر از  جّو « هو»  و « جنجال ِ» آن نوشته  ( به جای پی گیری نقد کتاب ِ  « آسیب شناسی یک شکست » )  در مقام پاسخگویی  برآید .

 گذشته از  شیوه ی نگارش  وزبان نوشته ی مذکور ( که گفتم ، برایم کاملأ آشنا است ) ، سابقه ی دیگری هم در کار بود ، تا یقین کنم که نویسنده ی آن نوشته ،  کسی جز علی میرفطروس نباید باشد .  

  چرا چنین گمان بردم و آن سابقه چه بوده است :

 واقعیت آن است که آقای میرفطروس ، سال ها ، با نام مستعار به منتقدینش پاسخ می داد و در آن پاسخ ها نه تنها ، برای خود  شأن ادبی می تراشید ، بلکه  ضد اخلاقی ترین شیوه ها را ، در تخریب شخصیت  منتقدینش  و ( در نتیجه )  مرعوب و از میدان به در کردن آن ها به کار می گرفت .

از آن جا که  ، چند سال پیش (  در نوشته ای تحت عنوان « آوازه گری ، تحریف و ذهن مخدوش تاریخی آقای علی میرفطروس »  )  این ترفند آقای میرفطروس را افشاء   کرده ام ، حال ایشان می کوشد ،  همان شیوه ی پاسخگویی مبتنی بر توهین و تخریب و تهدید  ( وهمزمان گرم کردن بازار خود )  را ـ  این بار ـ   با استفاده از نام دوستان و مریدانش  پیش بَرَد. 

 برای آن که عرایضم را مستند کنم، مجبورم به عقب برگردم و  نمونه  پیش رو قرارمی دهم .

 در بخشی از مقاله « آوازه گری ، تحریف و  ذهن مخدوش تاریخی آقای علی میرفطروس  » ، نوشتم :

 « «   ترفند دیگر آقاى میرفطروس‏ (در رویارویى با نقد هایى كه، به بیانات و نوشته هاى ایشان با دیدى انتقادى مى نگرند) پاسخ دادن با نام اشخاص‏ دیگرى است، كه اولاً - خود را، تلویحاً از مریدان و طلبه‌هاى آقاى میرفطروس‏ به خواننده معرفى مى‌كنند ثانیاً- عموماً به مدارك تحصیلى بالا تشخص‏ مى یابند. ثالثاً - چونان محصولات یك بار مصرف، یك بار و فقط یك بار در صحنه مجادلات ادبى ظاهر شده و سپس‏ براى همیشه به تاریك خانه اشباح بر مى گردند. در واقع آقاى میرفطروس‏، از‌زبان فضلایى كه وجود خارجى ندارند، براى خود به آوازه گرى مى پردازد .

 در هفته نامه " نیمروز، شماره 422،جمعه 6 تیرماه 76، ص‏ 33" از شخصى به نام دكتر مسعود حاتمى، مقاله ای تحت عنوان " بى پروایى و بى اطلاعى در نقد تاریخ " چاپ می شود  .

این  مقاله، پاسخ تند و تیز و توهین آمیز، به منتقدی است كه جرأت كرده است به نقد نوشته ای از آقاى میرفطروس‏ بنشیند.

تا این جاى داستان با موردى چندان غیرعادى و نامتعارف رو به رو نیستیم . شخصى آقاى میرفطروس‏ را به نقد مى كشد و قلمزن ثالثى( كه به اصطلاح از شیفتگان آقاى میرفطروس‏ است و از قضا، تیتر دكترا! را هم یدك مى كشد) در نقدى هتاك، در مقام پاسخگویى و دفاع ازجناب تاریخ نگار  بر‌مى آید.

اما مطلب آن جا جالب و حیرت آور می شود  كه بدانیم ، دكتر مسعود حاتمى اصلاً وجود خارجى ندارد ؛ بلكه این جناب دكتر!، همان آقاى میرفطروس‏ است كه با استفاده از این نام (  و نامهاى دیگرى از این دست )  کار زار تبلیغاتی برای خود به راه انداخته است ؛ چرا كه نوشته ی دكتر مسعود حاتمىِ ، بعدها با حذف چند سطر و پاك شدن «  رد پا » و نام دکتر مسعود حاتمی ، تحت عنوان " بى پروایى در نقد تاریخ" ، جزو آثار قلمى آقاى میرفطروس‏، زینت بخش‏ كتاب «  هفت گفتار ، صص 41 ـ 42 » مى شود.

گفتم كه، آقاى میرفطروس‏ ، با استفاده از شگردهایى این چنین، می کوشد  بازار خود را (  در دنیا ی ادب و فرهنگ فارسی  ) رونق دهد وبرای خود شأن ومقامی همسنگ بزرگان فرهنگ وادب فارسی  دست و پا کند. ببینیم این « بازار گرمى ادبى »  تا به كجا كشیده  مى‌شود.

در مقاله " بى پروایى و بى اطلاعى در نقد تاریخى" ،  كه به نام دكتر مسعود حاتمى  ( و در واقع ، به قلم آقاى میرفطروس‏)  در هفته نامه ی نیمروز چاپ شده است ،  مى خوانیم:

" مقاله حاضر ضمن پاسخگویى به بى پروایى ها، بى اخلاقى ها و بى اطلاعی های منتقد، در عین حال اداى دینى است به صادق هدایت، سعیدى سیرجانى، استاد عبدالحسین زرین كوب و میرفطروس‏، زیرا جان بیدار ما ، روشن از همت بلند آنان و دیگر عزیزان است."  نیمروز، شماره 422، ص‏ 33

یعنى دكتر مسعودحاتمى ( یا همان آقاى میرفطروس‏ )  به خواننده گوشزد مى كند كه اولاً- این مقاله اداى دینى است به بزرگان فرهنگ وادب فارسى كه آقاى میرفطروس‏ هم درشمار آنان است. ثانیاً- بدانیم و به خاطر بسپاریم كه آقاى میرفطروس‏، همسنگ صاحب نامانى چون صادق هدایت و عبدالحسین زرین كوب و... است . ثالثاً- چنانچه من خواننده ، جان بیدارى داشته باشم، بى هیچ چون وچرا، آقاى میرفطروس‏ هم همراه با دیگر بزرگان فرهنگ و ادب فارسى، در روشنى این جان بیدار دخیل است !

رابعاً- در شأن آقاى میرفطروس‏ نیست كه به نقدهایى از این دست پاسخ گوید، چرا كه لشگرى از ادبا و فضلاى آماده به خدمت، در ركاب او وجود دارد كه به شاگردیش‏ افتخار كرده و به جاى او حق قلمزن هایى را (كه بخواهند نسبت به حضرت استادی ! اسائه ادب كنند) كف دست شان مى گذارد.

 

البته ، پس از چند سال ، که آب ها از آسیاب   افتاد  و تأثیر تبلیغاتی آن ترفند کمرنگ  شد  ، دکتر مسعود حاتمی به تاریکخانه ی اشباح برگشت و مقاله ی " بى پروایى در نقد تاریخ"  ،  این بار به نام نویسنده ی حقیقی اش ( یعنی آقای میرفطروس )  زینت بخش کتاب « هفت گفتار » ایشان شد.

البته ، آقای میرفطروس ، در به کارگیری شیوه های تبلیغی از این دست آن قدر خبره شده است که در عبارت مذکور  ( پس از نام استاد عبدالحسین زرین کوب ) نام خود را  حذف کند.

با هم بخوانیم :

« " مقاله حاضر ضمن پاسخگویى به بى پروایى ها، بى اخلاقى ها و بى اطلاعىهاى منتقد، در عین حال اداى دینى است به صادق هدایت، سعیدى سیرجانى، استاد عبدالحسین زرین كوب ،  که جان بیدار ما ، روشن از همت بلند آنان و دیگر عزیزان است." « هفت گفتار ، علی میرفطروس ، چاپ اول، صص 41ـ 42 » پایان نقل قول

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تجربه ی شخصی من ـ از نوشته های آقای میرفطروس ـ مؤید این واقعیت اسفبار است  که  ایشان ، هرگاه با نقدی جدی بر کارهایش  رو به رو می شود ، ناتوانی اش را در پاسخگویی ، نه تنها با  توهین و افترا و پرونده سازی جبران می کند ، بلکه در استفاده از ضد اخلاقی ترین روش ها نیز ، لحظه ای درنگ روا نمی دارد .

 برای مستند کردن آن چه که گفته ام ،  چند نمونه پیش رو قرار می دهم ، تا خواننده  بداند که به جای محقق و « اهل قلم » با چه کسی طرف است .

  سه مورد از انگ زنی های آقای میرفطروس ، در مورد نگارنده :

1ـ میرفطروس :  « نقد» آقای افرادی، متأسفانه، به کیفرخواست دادگاه های اسلامی شباهت دارد که در آن، با شیوه های «گُزینشی» و با وصله - پینه کردن جملاتی ناقص و پراکنده، سعی شده تا این «دشمن خطرناک» را محکوم نماید!

2ـ میرفطروس : از آنجائیکه اینگونه نقدها از یک بنیاد ایدئولوژیک مایه می گیرند، در زبان کلمات و «استدلال» به نقدهای بینادگرایان اسلامی در ایران شباهت دارند، بهمین جهت است که مورد « عنایت» روزنامه های جمهوری اسلامی (خصوصاً کیهان حسین شریعتمداری) قرار دارند، یکی از آخرین نمونه های اینگونه «نقد» ها، مطلبی است از آقائی بنام «احمد افرادی».  پایان نقل قول

3ـ میرفطروس : « ...لذا وی [ افرادی]  می کوشد با بکارگیری «ابر و باد و مِه و خورشید و فلک» و با توسل به هر شیوه و شگردی (حتّی پلید و پرونده ساز) عقاید و «انتقادات» خویش را «پیش» برد. چنین شیوه ای نشان می دهد که روح پرونده ساز و دروغپردازِ حزب توده (با حضور یا بی حضور کیانوری) هنوز در ذهن و ضمیر افرادی، حاکم است!»  پایان نقل قول

نگاه کنید به  مقاله ی « در پاسخِ آوازه گری های یک «آوازه گر! ، علی میرفطر وس ، سایت عصر نو ، 6 فروردین  1386»   :

http://www.asre-nou.net/1385/farvardin/6/m-mirfotros.html

البته ، فصیلت های اخلاقی   آقای میرفطروس ، تنها شامل حال من نشد . محققین ونویسندگان  دیگری هم  ، که نقدی جدی و انتقادی ، بر مقالات آقای میر فطروس نوشته اند، همین گونه مورد الطاف کریمانه و فاضلانه ی  ایشان قرارگرفتند .  برای آن که ادعایم را مستند  کنم، سه نمونه در معرض نظر خوانندگان قرارمی دهم :

 میرفطروس ، در پاسخ به  دکتر جمشید فاروقی : « آیا این شگفت انگیز نیست که اندیشه تجدد گرای مشروطه خواهانی مانند میرزا آقا خان کرمانی و میرزا فتحعلی آخوند زاده ، در انقلاب 57 به تفکر تحجرگرای مشروعه خواهانی مثل آقایان کیانوری و دکتر جمشید فاروقی ... سقوط کرده بود ؟».  «  فصلنامه کاوه، ش 94، تابستان 1380، ص 62»

 ۲ ـ  میرفطروس، در پاسخ به خانم  آزاده سپهری :

" ... از آن جا یی كه اين گونه نقدها از يك بنياد ايدئولوژيك و مطلق گرايانه مايه مىگيرد، در زبان كلمات و استدلال به نقدهاى بنيادگرايان و متعصبين اسلامى در ايران شباهت دارند و بهمین جهت از توهین و دشنام و اتهام سرشارند . یکی از آخرین نمونه اینگونه نقدها، مطلبی است به نام : " رؤیای آریایی روشنفکر ایرانی" .

کتاب « هفت گفتار، علی میرفطروس، سال 2001، ص 40 »

3ـ   دکتر مسعود حاتمی (علی میرفطروس) ، در پاسخ به  آقای نادر بکتاش :

" ... از آن جا یی كه اين گونه نقدهااز يك بنياد ايدئولوژيك و مطلق گرايانه مايه می گيرد، در زبان كلمات و استدلال به نقدهاى بنيادگرايان و متعصبين اسلامى در ايران شباهت دارند و بهمین جهت از توهین و دشنام و اتهام سرشارند .  نمونه هایی از این گونه « نقد» ها را به قلم آقایی به نام نادر بکتاش، در نشریاتی به نام « آرش» ، انترناسیونال و غیره خوانده ایم  ....» .   هفته نامه « نيمروز، شماره 422،جمعه 6 تيرماه 76، ص‏ 33"

 بیهوده  و از سر بازیچه نیست که آقای میرفطروس ( در نوشته هایش ) آن همه   بر « فضائل اخلاقی » و « کرامات انسانی » ، تأکید می کند !

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

یکی  دیگراز  شگرد های شناخته شده ی آقای میرفطروس آن است که  با « اعمال نفوذ » و به کمک  « روابط قبیله ای » ، مسئولین رسانه های همگانی را ( برای حذف و سانسور مقالات انتقادی ، نسبت به فرمایشاتش )   تحت فشار قرار دهد   . (  و هزار البته  که ، این تکاپوی فرهنگی آقای میرفطروس ، در نشریات و سایت های اینترنتی جریانات  سلطنت طلب ،  همواره نتیجه ی مثبت داده است ! ) 

 بر آن نیستم که ( برخلاف آقای میرفطروس ) بی ارائه ی سند  حرفی زده باشم ، از این رو، چند نمونه پیش روی خواننده قرارمی دهم :

 

1ـ  حدود سه سال پیش ، آقای کیانوش توکلی ( مسئول سایت ایران گلوبال که ـ به اذعان قاطبه ی کاربران آن سایت ـ   شخصی بسیار  بردبار ،  مدارا گر و دموکرات منش است  ) از سوی آقای میرفطروس تحت فشار قرارگرفت ، تا مقالات منتقدینش را کلأ «  حذف» ، و یا « سانسور»  کند. 

آقای کیانوش توکلی ( به دنبال چندین جلسه گفتگوی بی نتیجه  با آقای میرفطروس  و یاد آوری  این نکته  به ایشان ، که پذیرش چنین خواهش بی جایی ،  تن در دادن آشکار به سانسور است ) مجبور شد ، طی اطلاعیه ای رسمی (  که در سایت ایران گلوبال درج شد و لینک اش در زیر خواهد امد) بنویسد :

 کیانوش  توکلی   : «  علی میر فطروس از من خواست که منتقدین او را سانسور کنم»

http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=2-1124

 

آقای توکلی نمونه ی منحصر به فردی نیست که   از طرف آقای میرفطروس  تحت فشار قرار گرفته است . آقای دکتر احکامی ( مسئول فصلنامه میراث ایران ) نیز ، که  ( از سوی آقای میرفطروس ) با توقعی از این دست رو به رو شده بود ،  با طنزی بسیار زیبا ، توقعِ ِ بی جای  ایشان را رد کرد .  با هم بخوانیم :

 

دکتر احکامی : « پژوهشگر، نویسنده ،  شاعر و متفکر به نام  ، آقای میرفطروس ، در نامه ای که خواسته اند به چاپ نرسد ، از اشتغالات و گرفتاری های مالی، فنی و فرهنگی ، که سردبیر را از توجه به همه جوانب چاپ و انتشارمقالات باز می دارد ، سخن گفته اند. ایشان در نامه خود  از سر دبیر خواسته اند که نقدها و یا مقالات افراد گمنام و بی نام و نشان را پیش از چاپ به دوستان محقق و نویسندگان مورد خطاب ارائه دهند تا جواب مناسب به طور همزمان چاپ گردد . اما این شیوه و روش « میراث ایران » نیست . روش ما با روش نشریات معتبری که آقای میرفطروس در آن قلم زده و می زنند تفاوت داشته و خواهد داشت . و از این رو، از اجابت خواست آقای میرفطروس معذوریم . »  فصل نامه میراث ایران ، شماره 31 ، برخورد آراء

 

 من از واکنش بعدی آقای میرفطروس، در مورد آقای احکامی بی خبرم . اما ، این را می دانم که آقای میرفطروس  ( در مقاله ای  به نام  : « ما کی هستیم ؟» )   نگارنده [ احمد افرادی ) و هم آقای کیانوش توکلی را  ( به دلیل ممانعت از پذیرش حذف وسانسور مقالات منتقدینش ) به « وزارت اطلاعات چمهوری اسلامی » چسباند .

 آقای میرفطروس ،   در پیشانی مقاله ی « ما کی هستیم ؟ » می نویسد :

 میرفطروس : « وزارت اطلاعات (جمهوری اسلامی) بجای ترور فیزیکیِ مخالفان رژیـم در خارج و داخـل کشور و صـرف هزینه های سنگین مالی و تدارکـاتی، بهتراست بـا طرحی حسـاب شده، مخـالفان نظام را، بـی حیثیّت و بی اعتبار کند.» (توصیهء امیر مُحبیّان: سردبیر نشریهء رسالت) . »  پایان نقل قول

 لینک مقاله در زیر خواهم داد 

 

 http://www.mirfetros.com/ma_qui_hastim.htm   مقاله ی « ما کی هستیم ، علی میرفطروس »

متن اولیه و حک و اصلاح نشده ی مقاله  را ، در این جا بخوانید

http://seen-jeem-40tikke.blogspot.com/2006/04/blog-post_26.html

http://mashena.blogspot.com/2006/05/blog-post_08.html

 

کسی از آقای میرفطروس نپرسید  که :

 

اولأ ـ  آقای  امیر مُحبیّان (  سردبیر نشریهء رسالت ) این قدر بی فکر است که چنین دسته گلی به آب دهد و آن را مکتوب هم  بکند ؟ 

ثانیأ ـ این مطلب در کدام شماره ی نشریه ی رسالت نوشته شد ؟!

 می پرسم : جز این است که آقای میرفطروس  ، با بهره بردن از این  شیوه ی ... ، در کار مرعوب کردن منتقدین خود و ایجاد فضای خفقان و اختناق در محیط  فرهنگی  داخل و خارج کشور است ؟

 گیریم که (  به فرض ِ محال )  سردبیر نشریه ی رسالت چنین خبطی کرده باشد.  آقای میرفطروس ، با نوشتن  این عبارت ( در پیشانی مطلبش )  چه می خواهد بگوید؟

یعنی ، احمد افرادی (  که نقدی انتقادی بر مقاله ای از  آقای میرفطروس  نوشته است)   و یا آقای کیانوش توکلی ( که  نقد احمد افرادی در سامانه اینترنتی اش درج کرد  ) عوامل جمهوری اسلامی هستند و می خواهند «  مخـالفان نظام جمهوری اسلامی  را، بـی حیثیّت و بی اعتبار کنند » ؟

 امروز که ( نه به بار است ونه به دار )  آقای میرفطروس و ابوابجمعی   سلطنت طلب اش  ، با دگر اندیشان  این می کنند ، وای به حال ما  و ملت ، اگر اینان فردا  به قدرت برسند .

 آقای میرفطروس ، در بخشی از مقاله ی « ما که هستیم » ( که در سایت ایشان درج شده است )   می نویسد :

میرفطروس :  « آیا این عنایت و استقبال خوانندگان نیست که اینک خواب را ازچشم حسین شریعتمداری(کیهان تهران) و ِ افرادی از عوامل او در خارج از کشور ربوده است؟ » . پایان نقل قول

 به قول شاملو : روزگار غریبی است !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  

 مورد سوم ، از فشار  و « شانتاژ » آقای میرفطروس علیه مسئولین سامانه های اینترنتی  :

  متعاقب نشر نقدی از من ( در واقع لینک آن نقد ) در سامانه ی اینترنتی « کانون پژوهش ایران شناختی » ، آقای میرفطروس و  ابوابجمعی داخل کشور اش  ، استاد جلیل دوستخواه ( مسئول سایت  مذکور ) رابه باد توهین و تهدید گرفتند که ، به چه حقی لینک مقاله ی مرا ، در سایت اش درج کرده است ! !

 بخشی از ماوقع را ، ( به روایت استاد دوستخواه )  باز نویسی می کنم و سپس لینک مربوطه به آن را  ( محض اطلاع و اطمینان  خوانندگان) در زیر می آورم :

 دکتر جلیل دوستخواه می نویسد :

 «  10 ـ   "نقدها را بود آيا كه عياري گيرند؟": چالشي ويرانگر يا گفتماني سازنده؟

 در پي نشر نقد آقاي احمد افرادي بر نوشته‌هاي آقاي علي میرفطروس در پنجاه و هفتمين هفته‌نامه‌ي ايران‌ شناخت، آقاي مسعود لقمان، در رايان پيامي از دفتر روزنامك در تهران – كه خواسته‌است متن آن نشرنيابد – برافروخته و كلافه از آنچه در بررسي و نقد نوشته‌هاي آقای میرفطروس به گفتاورد از تارنماي عصر نو در ايران‌شناخت بازنشرداده‌شده‌است، نگارنده‌ي اين يادداشت [ دکتر جلیل دوستخواه ]  را با لحني و واژگاني نكوهيده و تهمت‌هايي را بر او روادانسته‌است كه يادآور لحن و زبان آن – به تعبير "فروغ فر ّخ‌زاد" – "مجله‌ي ِ پست ِ پنج ريالي" در برخورد با اين و آن در چهل و چند سال پیش از اين است.

...

 آقای پیام جهانگیری نيز، در رايانْ پيامي از شيراز، بي‌تاب و شتاب‌زده و – به گفته‌ی خودش – شگفت‌زده‌ از بازنشر همان نقد، بي هيچ گونه بررسي و تحليل بردبارانه و فرهيخته و سازنده‌اي از درونْمايه‌ي آن، به كلّي‌گويي و ارزشْ داوري – آن هم با واژگاني مبتذل و روزمر ّه و به‌دور از شأن و پا يگاه خود (كه من بر آنها تأكيد كرده‌ام) – نشسته و چنين نوشته‌ است:
درود بر شما جناب دکتر دوستخواه ارجمند،

راستش من خیلی از
مطلب بی ارزشی که شما در نقد استاد عزیز دکتر علی میرفطروس بدان لینک داده‌اید شگفت زده شده‌ام. انتقاد، برای ارتقاء و بهبود نقاط ضعف بسیار ضروری ست، اما نقد علمی با هوچی‌بازی و تخریب شخصیت تفاوت دارد. این مطلب آن قدر مضحک است که تنها درج آن در وبلاگ‌های شخصی رواست. ظاهراً شما این مطلب را بار دیگری نیز درج نموده بودید و دکتر رامون به آن پاسخ داده بودند. حال چرا و به دلیل دوباره کاری کرده و این مطلب بی ارزش را بر روی سایت قرار داده اید جای بسی تأمل دارد. اصلاً نمی دانم چرا مدتی ایست شما به پاسخ های آبکی از افراد غیرمتخصص برای کوبیدن دوستان تان (مسعود لقمان عزیز و دکتر میرفطروس نازنین) روی آورده اید.
به عنوان دوستدار و دلسوز شما استاد گرامی و تارنمای ارزشمند ایران شناخت - که آن را خانۀ خود می دانم
- رویکردهای تقابلی اخیرتان را به مصلحت نمی بینم...

 و سرانجام، شخص آقای ميرفطروس( همانا با نام واقعي‌ي ِ خود) ، تنها به قاضي رفته و خوش ْحال بازگشته، به پیش صحنه آمده و در رايانْ پيامي‌ به اين نگارنده، چنين نوشته‌است

 ↓سخنی با دوست
( با دکتر جلیل دوستخواه )


دوست بزرگوارم جناب آقای دکتر دوستخواه:


ما طرفداری ِ خورشید حقیقت کردیم

آن زمانی که هُما، سُخرهء خفّاش نبود



با درود فراوان و آرزوی سلامتی و سرفرازی. این دوّمین باری ست که من در بارهء دکتر محمّد مصدّق و کتاب جدیدم با شما سخن می گویم .

 

به  ظاهراً کتاب «دکتر محمّد مصدّق؛ آسیب شناسی یک شکست» (که متأسّفانه در زمانی کوتاه به چاپ دوم رسیده است!) و نیز باز چاپ بحث قدیمی ِ من با نام «نکاتی در بارهء دوران رضا شاه» ... خوشایند جنابعالی نبوده آنچنانکه نه تنها مرا «مصدّق ستیز» نامیده اید، بلکه حتّی«ایران ستیز» نیز دانسته اید!!، نمی دانم که آیا شما به تَبَعات حقوقی و قانونی این‌ گونه اتّهامات خطرناکِ «ضد امنیّتی»، آگاه هستید یا نه؟ امّا در هر حال بقول بایزید بسطامی:
-« نیکا شهری که بدَش من باشم!»  ...

...

 چاپ ِسئوآل انگیز و غیر موجّهء مقالهء کهنهء فردی بنام افرادی می تواند در شمار ِهمین تمسّک ها و تشبّث ها باشد، این اقدام در عین حال، می تواند نوعی «واکنش دفاعی» در برابر انتقادات شاگردان و دانشجویان شما ... باشد...

آیا بهتر و شایسته تر نبود که شما پیش از نشر آن جعلیّات، از این کمینه در بارهء کمّ و کیف آن به اصطلاح «نقد»، پرسش می کردید؟. شما نیک می دانید که بسان برادر ِ«حاتم طائی»، برای افرادی اینچنین، «بدنامی» از« گمنامی» بهتر است لذا اگر آن جوانک ِجویای نام، پس از گذشت سال ها، هنوز نیز بر طبل ِ «آوازه گری » هایش می کوبد، بر وی حرَجَی نیست، آنهم در زمانهء پَستی که «سنگ ها را بسته و سگ ها را رها کرده اند»، امّا شما که حدود 50 سال با شاهنامهء فردوسی، «همدل و همراز» بوده اید، با انتشار این جعلیّات و جوّسازی ها ، نَسَب به اخلاق یا آئین جوانمردی ِ کدامین شخصیّت شاهنامه می برَید؟ و یا چگونه جعلیّات این فرد را «روشنْ‌گر ِ نكته‌های كليدی و مهمّی در شناخت ِ راستين و بی خدشه و تحريف ِ رويدادهای يك سده‌ء اخير در تاريخ ِ ميهن ِ ما» می دانید»؟!
...

 راستی را! شما که در سال های جوانی در همان «حزب طراز نوین»، دکتر مصدّق را «نوکر امپریالیسم» و «پیر کفتار ِ خِرفت» نامیدید وبا اقدامات ایران‌سوز، باعث تضعیف و شکست نهضت ملّی گردیدید، اینک چگونه به طلبکاری از کسی برخاسته اید که در سراسر کتاب خود، مصدّق را «ایران پرست ِ پُرشور»، «یکی از برجسته ترین،شریف ترین ،فساد ناپذیرترین و پاک ترین نمایندگان مشروطه خواهی»، و... نامیده است.
به نظر من: انسان باید دارای جانی عرفانی و
ذهنیّتی عقلانی باشد تا چونان شاهرخ مسکوب، صادقانه و شجاعانه، رسوبات آن «حزب طراز نوین» را از ذهن و زبان بزُداید تا بسان آئینه ای زلال، درک و دریچهء روشنی از دوران رضا شاه در برابر اکنونیان و آیندگان بگشاید
.
...

 دوستدار
علی میر فطروس

پاریس 20 اکتبر2008

 دکتر جلیل دوستخواه ، در بخش پایانی شرح ِ ماوقع ، زیر عنوان « ويراستار يادآوري مي‌كند » ، می نویسد :

دکتر جلیل دوستخواه : « نگارنده‌ي پیام [ دکتر دوستخواه ]  در برخورد با منتقد ِ كار خود [ علی میرفطروس ] ، به شيوه‌ي ابتكاري‌ي تازه‌اي دست‌يافته‌است كه بر پايه‌ي آن، مي‌توان مخاطب را هم "دوست"، "دوست بزرگوار" و مانند آن خواند و خطاب خود بدو را با " درود فراوان و آرزوی سلامتی و سرفرازی" براي او آغازكرد و با "آزروی خُجستگی های فراوان در هفتاد و پنجمین سال تولّد" و "عرض پوزش و احترام" و مهر ْواژه‌ي "دوستدار" پيش از امضا، به پايان رساند و در همان پیام، بدترين دشنام‌ها و ناسزاها را بي‌دريغ و با گشاده‌دستي‌ي هرچه تمامتر، نثار او كرد و فراتر از آن، تهمت‌هايي يكسره ساختگي و با درون ْ‌مايه‌اي خندستاني بر او برشمرد و در آخر كار هم، نعل وارونه زد و با طلب‌كاري، در پوشش زشت‌ترين پرونده‌سازي‌ها، به منظور هراس‌افكني در دل مخاطب، از "تَبَعات حقوقی و قانونی این‌ گونه اتّهامات خطرناکِ «ضد امنیّتی»، دم زد! (چشم همه‌ي شيفتگان فضل و كمال "حضرت استادي " روشن! )

به راستي كه -- به گفته ي فردوسي -- "سخن ها به كردار بازي بود!"

........................................................
"يك سينه سخن دارم، هين شرح دهم يا نه؟
"

امّا وقت تباه كردن هم حدّ ي دارد! هرآنچه را كه بايد در اين صفحه بياورم، آوردم. اكنون ديگر نوبت خواننده‌ي تيزبين و نكته‌سنج است كه سره را از ناسره و "مار" را از"نقش مار" بازشناسد و آن "غربال به دستِ از عقب ِ كاروان ْ آينده " هم – كه نيماي بزرگ گفت – در راه است. بانگ خشمگينانه‌ي ِ شاملوي بزرگ هم در گوش جانم طنين‌افكن است:
"بس‌كنيد ادامه‌ي ِاين عَبَث را كه مَلال ْانگيزست
!" » پایان گفته ی استاد جلیل دوستخواه

آدرس اینترنتی نوشته ی دکتر جلیل دوستخواه :

http://iranshenakht.blogspot.com/2008_10_01_archive.html

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

مورد چهارم :

مورد بعدی ، در ربط با  تهدید آقای پرویز قلیچ خانی   (  مسئول گاهنامه ی آرش پاریس )  از سوی آقای میر فطروس است . 

 با درج نقد من ( بر نوشته ای از آقای میرفطروس )   آقای میرفطروس ... در  نامه ای که کلیشه آن  در « آرش » شماره 84 درج شده است ( خواننده می تواند آن را در آدرس اینترنتی زیر بیابد)آقای قلیچ خانی را تهدید به این کرد که ، «  ماجرای تلویزیون رفتن » ایشان در زمان شاه  را ، همراه با عکس ها و اظهارات  مربوطه ، در کتاب جدیدش رو خواهد کرد .

با هم بخوانیم :

آقای پرویز قلیچ خانی هنوز عزیز !

از این که پیشاپیش از چاپ پاسخ من به جعلیات آقای افرادی . شرکا ء عذر خواسته اید ، سپاسگزارم . .. حال که می خواهید معروف شوید و در تاریخ بمانید آیا اجازه می دهید که در زیرنویس و پیوست ِکتاب ِ در دست انتشارم ، جملات و « عکس های تاریخی »  شما را ـ برای ثبت در تاریخ ـ چاپ و منتشر کنم ؟

منتظر نظر شما هستم . شماره ه فاکس 0143733344   

                      

                         علی میرفطروس  ، 15 مارس 2006

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 حال می پردازم به مقاله ی   «  در باره ی " آسیب رسانی به حافظهء تاریخی "  ، حسن اعتمادی ، گویا نیوز  ، چهارشنبه 30 بهمن 1387 »  و فرمایشات ِ نویسنده  یا نویسندگانش :

 «   سخنی در اخلاق ِ نقد نویسی » ، بخشی از عنوان ِ اصلی مقاله ی مذکور است.  یعنی ، نویسنده   بر سر ِ آن است که  « اخلاق نقد نویسی » را به من ( احمد افرادی )   بیاموزد .از این رو ،   در یکی از سوتیترهای مقاله اش ، بر این معنی تأکید می کند :

 « « شایسته است که بدون توهین و تخریب پژوهشگران،ضمن بررسی دوران پُر آشوب ِ زنده یاد دکترمحمّد مصدّق(که سرنوشت سیاسی دیروز و امروز ملّت ما را شکل داده)به جای «آسیب رسانی به حافظهء تاریخی»،به غنای حافظهء تاریخی ِنسل کنونی، کمک کنیم » پایان نقل قول

 

پاسخ :

من نمی دانم ، « کمک کردن ، به غنای حافظه ی تاریخی نسل کنونی » چه معنای مُحَصَلی دارد !  اما، در مورد بخش اول فرمایش  آقای نویسنده   (یعنی،  اجتناب از توهین ) از ایشان  می پرسم :

 

شما که می خواهید « اخلاق نقد نویسی » را ، به دیگران ( از جمله ، نگارنده ) بیاموزید ، چه گونه است که در همان آغاز نوشته تان ( با آوردن سخنی از سعدی ) مرا جاهل می خوانید ؟ !

 

 

 نویسنده  ( به نقل از سعدی ) : « سُنّت جاهلان است که چون به دلیل،از خصم فرومانند، سلسلهءخصومت بجُنبانند» .  

 

پاسخ :  

آقای محترم  !   من هم بر این باورم :  آن که از احتجاج  فرومی ماند ، زنجیرخصومت می چرخاند  و زبان هتاک می گزیند . می گویید نه ! نوشته ی تان را ، یک بار دیگر بخوانید .

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

   در بخش  ِاول  ِنقد ِ « آسیب رسانی به حافظه ی تاریخی » ، به  یکی از سوء استفاده های آقای میرفطروس ، از کتاب « خواب آشفته ی نفت » اشاره کردم   و از آقای میرفطروس پرسیدم :

«  تعبیری که  سال ها پیش  از این ،  از ذهن آقای محمد علی موحد گذشته است  و از حدود  ده سال قبل (  به صورت سندی مکتوب ) در کتاب « خواب آشفته ی نفت »  حضور دارد ،  چه گونه می تواند ماحصل تأملات و تحقیقات تاریخی آقای میرفطروس باشد؟! » پایان نقل قول

 

 

 

آقای نویسنده ، از من می پرسد  :

« کجا آقای میرفطروس، این تعبیر رایج و معمولی را« نتیجهءتأمّلات و تحقيقات تاريخی خود» دانسته است؟آیا منتقد گرامی،آنقدر هوش و حواس خوانندگان را «دست کم» گرفته که می پندارد هر گزافه ای را باور کنند؟...واقعآً در برابر این شگردهای غیر اخلاقی چه می توان گفت؟! آیا آقای افرادی می خواهد که« به هر قیمتی» (حتّی با سوء استفاده از غلط های چاپی کتاب)، مستندات«آسیب شناسی یک شکست»را « بی اعتبار» جلوه دهد تا از «آسیب پذیری افسانه های تاریخی»،جلوگیری کند؟» پایان نقل قول

 

گزاره ی بالا را ، به مفرداتش تجزیه می کنم ، تا هم در پاسخگویی ، خَلطی  به وجود نیاید و هم موردی از قلم نیفتد:

 1ـ

نویسنده می فرماید : «  آیا آقای افرادی می خواهد که « به هر قیمتی» (حتّی با سوء استفاده از غلط های چاپی کتاب)، مستندات « آسیب شناسی یک شکست»را « بی اعتبار» جلوه دهد ؟» .پایان نقل قول

 

پاسخ :

اولأ ـ    آقای محترم ! منظور تان ، از « به هر قیمتی » چیست . ممکن است واضح تر بنویسید !

 من کتاب آقای میرفطروس را نقد کردم و مورد به مورد ( با ارائه ی سند )  ناراستی های کتاب  و بی اطلاعی نویسنده اش ( از تاریخ معاصر ایران ) را در معرض نظر خوانندگان قراردادم . شما هم اگر می توانید ، با رجوع به آن موارد  و ارائه ی دلیل ، نادرستی عرایض مرا اثبات کنید .

 

دومأ ـ می فرمایید که ، همه ی آن  « خطاهای فاحش تاریخی »  ،  « جعل »  و« تحریف » و « سند سازی»  های  کتاب ِ « آسیب شناسی یک شکست » ،  « غلط های چاپی  » بود؟! و هیچ قصد شوخی هم ندارید ؟

 

 با این همه، شما یک نمونه ، دال بر ادعایتان ارائه بفرمایید  ، تا من ( از این بابت )  هم از شما و  هم از خوانندگان پوزش بطلبم .

 

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

نویسنده می فرماید  : « کجا آقای میرفطروس، این تعبیر رایج و معمولی را« نتیجهءتأمّلات و تحقيقات تاريخی خود» دانسته است؟ » . پایان نقل قول

 

پاسخ :

آقای محترم ! تعبیرِ رایج ،  معنایش این است ، که قاطبه ی پژوهشگران تاریخ معاصر ایران و یا شمار ِ قابل ملاحظه ای از آنان، آن تعبیر را در کتابشان به کار برده باشند . به عنوان نمونه ، « قیام »  نامیدن  ِ « رویداد 30 تیر 1331»  ، تعبیری  رایج است .

« تعبیری »  را که آقای میرفطروس ،  از آقای موحد « برداشت » و  در کتاب « آسیب شناسی یک شکست » ، به عنوان « تأمل » تاریخی خود ثبت نمود ، « تعبیر رایج »  نیست ، بلکه  منحصر به آقای محمد علی موحد ( در کتاب « خواب آشفته ی نفت » )  است .

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

نویسنده می فرماید  : کجا آقای میرفطروس، این تعبیر رایج و معمولی را« نتیجهءتأمّلات و تحقيقات تاريخی خود» دانسته است ؟ آیا منتقد گرامی، آنقدر هوش و حواس خوانندگان را «دست کم» گرفته است ... » پایان نقل قول

 

پاسخ :

 

آقای محترم  ! باور بفرمایید ،  من «  هوش و حواس خواننده  را هیج « دست کم» نگرفته ام . آن چه را که من « دست کم » گرفته ام ، بلندی دیوار حاشای شما است !

 

با هم ، صفحه ی 30 کتاب «  آسیب شناسی یک شکست»  را از نظر می گذرانیم  ، تا ملاحظه بفرمایید که شما ،

 در کجا ، تعبیر آقای موحد را ،  به مثابه ی « نتیجه ی  تأملات  و تحقیقات تاریخی خود »  به خواننده  جا زده اید  :

 

میرفطروس  : « ... در تاریخ نویسی نوین به روحیات ، خصوصیات روانی و سود و سوداهای آشکار  شخصیت های سیاسی نیز توجه شایانی می شود . این امردر باره  سیاستمدران دوره ی پرخروش تهضت ملی کردن صنعت نفت و خصوصأ در تغییر مواضع یا تصمیم های متناقض رهبران سیاسی این عصر ، قابل تأمل بیشتری است .

به عبارت دیگر : در شرایط  حساس و سرنوشت ساز ، مردان و رهبران بزرگ نیز دچار ترس و تردید می شوند : تصمیم ناگهانی وغیر منتظره ی مصدق در تغییر رئیس شهربانی کل کشور ( سرتیپ مدبر) و انتصاب شتابزده ی سرتیپ محمد دفتری به جای وی و همزمان ، واگذاری مقام فرمانداری نظامی تهران به سرتیپ دفتری در صبح 28 مرداد ، به چه معنی می توانست باشد ؟

 با توجه به پیوندهای فامیلی بین مصدق و سرتیپ دفتری و وابستگی آشکار سرتیپ دفتری با شاه و دربار، آیا مصدق در آخرین لحظات با انتصاب وی به ریاست شهربانی کل کشور و فرمانداری نظامی تهران ، می خواست تا با ایجاد نوعی « حفاظ فامیلی وامنیتی » ، خود و یارانش را از آسیب های احتمالی نیروهای مخالف، مصون و محفوظ بدارد ؟» . صص  30و  31 

 

البته ، این ادعای آقای میرفطروس  ( با بیانی متفاوت ) در جای دیگر  کتاب شان نیز تکرارشده است ، که (  به خاطر  اجتناب از پرگویی بیشتر ) از  بازنویسی اش می گذرم .

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 نویسنده  می فرماید :

 « او [احمد افرادی ] با سوء استفاده از فضای آزاد سایت های موجود، باز،« کِشتی به خشک رانده» وبار ِدیگر با تحریف و تخریب و افتراء، به« آسیب رسانی به حافظهءتاریخی»، اقدام کرده است! این شگردها، یادآور ِسخن معروف سعدی است که گفت:«سُنّت جاهلان است که چون به دلیل، از خصم فرومانند،سلسلهءخصومت بجنبانند   » . پایان نقل قول

 

پاسخ :

آقای  محترم  ! جاهل کسی است  که ، به دلیل ناتوانی در پاسخگویی (  با وقاحت و بی شرمی ) به توهین متوسل شود . به علاوه ،  واژگان « تحریف» و « افترا » ، معنا دارند .  کجای نقد من « تحریف» بود و کجایش « افترا» ؟

  لطفأ  ، به جای « رگ های گردن ، به حجت قوی » ، « دلایل ِ قوی و معنوی » بیاورید  و مصادیق  « تحریف و تخریب و افتراء » ، را (  در نقدهای من ، بر کتاب آقای میرفطروس) نشان دهید . تا سیه روی شود، هرکه در او غش باشد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نویسنده (از قول آقای میرفطروس ) می فرماید  :  « در جامعه‌ء ما از «فضیلت» تا «رذیلت»   راهی نیست » . پایان نقل قول

پاسخ :

 آقای محترم  ! برخلاف فرمایش آقای میرفطروس، من بر این باورم که  از « رذیلت » تا « فضیلت » راهی  دراز ( گاه طی نشدنی ) در پیش است . پیش شرط رسیدن به « فضیلت» ، صفای درون است که برخی ، هیچ بهره ای از آن نبرده اند.

می گویید نه. به ادبیات نوشتار ی مقاله ی خود  نگاهی بیندازید، تا به عرضم برسید.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

نویسنده می فرماید  :  «  این امر، مسئولیّت سردبیران سایت های معروف فارسی زبان را دوچندان می کند تا در «لفّافهء نقد  و انتقاد» ،حرمت قلم و اندیشمندان صاحب نام، در « رذیلت» های رایج برخی افراد، مورد تهاجم و تاراج قرار نگیرد.» . پایان نقل قول

 

پاسخ :

 

اقای محترم !

اولأ ـ ممکن است بفرمایید ، این « اندیشمند صاحب نام » کیست و « حرمتش » کجا « مورد تهاجم و تاراج » قرار گرفته است ؟

ثانیأ ـ  «  رذیلت» ، خصلت و خصوصیت  کسی است که ،  با استفاده از  « پیوند های قبیله ای»  و فعال ساختن همان ساز و کارهای آشنای  عصر آریامهری ( فرمان از بالا)  سردبیران سایت ها و نشریات را  ( به اشکال مختلف ِ تحبیب ـ  و اگر نشد ـ  تهدید ) تحت فشار قرار می دهد ، تا منتقدینش را  سانسور  سازند . 

 

 به علاوه (  باید به عرضتان برسانم  )  گرچه ما « اندیشمند ِ  صاحب نام »  بسیار داریم ، اما، به برخی کسان ، اصطلاح ِ « غلط  ِ مشهور » بیشتر برازنده است .

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 می فرماید  : « آقای افرادی - پس از گذشت سال ها – اینک، ضمن رونویسی و «هضم»  مطالب ِآقای میرفطروس، نوشته است:
«
 انقلاب اسلامی و پی آمدهايش ، سبب ساز تکانه ای کم سابقه در جان و جهان روشنفکران و خرد ورزان ايرانی شده است . شک در ميراث فکری و فرهنگی گذشتگان ، از محدوده ی انگشت شمار انديشمندان و پژوهشگران فراتر رفت و ( به مثابه ی ضرورتی عاجل) در ميان اهل نظر و روشنفکران رويکری عام يافت.... و خرد ورزانی ، از نحله های گوناگون سياسی ....در خوانشی دگرگونه ، « تاريخ حزبی و گروهی » و روايت های مألوف و مقبول ِعام ِ تاريخ ِ معاصر ايران را به چالش و پرسش کشيده اند....»  (پایان نقل قول)

پاسخ :

 

1ـ آقای محترم  ! من از سرچشمه می نوشم . به علاوه ، اگر قرار باشد از کسی رونویسی کنم ( که نیازی به آن ندارم  )  یقین داشه باشید ، آن کس آقای میرفطروس  نیست .

به علاوه ( گرچه نیازی نبود) اما ، من در همان دو خط آغازین  بخش اول نوشته ام   ( در ربط با موضوع ) به کتاب  زنده یاد محمد مختاری ارجاع دادم . آن هم از این بابت که ، هم حقی از محمد مختاری ادا شده باشد وهم خواننده ی علاقمند، در کار او کنجکاو شود .

آن ارجاع را ( محض یاد آوری ) بازنویسی می کنم:

 

« زنده یاد محمد مختاری ، در کتاب «  تمرین مدارا»   می گوید :« انقلاب ... ذات ما را عریان کرد . ما را واداشت  به دیدن و دریافتن این  که ، چه بوده ایم و نمی دانستیم. با انقلاب شروع کردیم به داوری در باره  بازدارندگی های خویش ، و فاصله گرفتن از آن ها. یعنی فاصله گرفتن از ساخت های مستقر فرهنگی ـ تاریخی ...» . پایان نقل قول

 

دیگر آن که  ، من با گوشت و پوست و استخوان لمس کرده ام که ، نوشته های تحقیقی پژوهشگرانی مثل ماشاء الله آجودانی ، آرامش دوستدار  و  ... ماحصل جان کندن روحی وجسمی ِ یک عمر آن ها است . از این رو (  برخلاف برخی محقق نما ها )  آن قدر از وجدان پژوهشی بهره برده ام ، که  اگر ذره ای شک کنم ، مفهومی یا عبارتی را جایی خوانده ام و ماحصل تأملات من نیست ، آن را بین دو قلاب می گذارم و یا ، در بخش  ارجاعات تذکر می دهم .

حساسیت من در مورد سرقت های ادبی و کوشش در افشای آن ها،  درست به همین دلیل است

 اما، برای آن که با مفهوم رونویسی آشنا شوید ، دو نمونه در معرض نظرتان قرار می دهم :

 

نمونه ی اول :

 دکتر عباس میلانی  : « ...  پیچیدگی  و چند لایگی و در هم تنیدگی واقعیت تاریخی را به جوازی برای کم خوانی و پر نویسی مبدل کرده است   ». .  « عباس میلانی،  تجدد و تجدد  ستیزی،چاپ اول، 1998،  ص 15»  

  میرفطروس : « متاسفانه آشفتگی های سال های اخیر به جوازی برای کم خوانی و پر نویسی بسیاری از شاعران ما بدل شده است .   « میراث ایران ، زبان پارسی را دریابیم ، شماره 29، ص   62 »

 

نمونه ی دوم :

زنده یاد  شاهرخ مسکوب ، در کتاب «  چند گفتار در فرهنگ ایران ، شاهرخ مسکوب، چاپ اول، پاییز 1371،  ص 190 » می گوید :

«  در حافظ نیز حادثه بدل به " واقعه " می شود، واقعه به معنایی که او می گوید ـ رویدادی یگانه،  بزرگ و بی برگشت که مرگ مظهر بارز آن است ( به روز واقعه تابو ت ما ز سرو کنید...»       پایان  نقل قول

آقای میرفطروس ، همین معنی را با کمی تغییر ( که از قضا ناظر بر  بی مایگی او، در زمینه ادبیات  است  ) در کتاب  هفت گفتار ، علی میرفطروس ، سال  2001، صص 21ـ 22   به نام خود ثبت می کند :

میرفطروس :  « ... مثلاَ در بیت : " به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید / که مرده ایم به داغ بلند بالایی  "  حافظ ، واژة  " واقعه " را با آگاهی ـ به جای مثلاً حادثه ، ضایعه ، فاجعه و... بکار برده  زیرا  گذشته از ایهام و چند معنایی   این واژه ـ تنها " واقعه " به معنای مرگ و موت است » . پایان نقل قول  

 البته ، آقای میرفطروس ناشیانه ، لغات ضایعه و  فاجعه را به دنبال حادثه و واقعه می آورد ، تا رد گم کند . در حالی که لازم نیست حافظ شناس باشیم تا دریابیم که واقعه ، هیج سنخیتی با حادثه ، ضایعه و فاجعه ندارند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آقای نویسنده می فرماید  : « حیرت انگیزتر اینکه ،آقای افرادی،دربخش نخست نوشته اش، مدّعی است که اصطلاح «تاریخ ملّی» و«ملّی کردن تاریخ» از آقای داریوش همایون است« که ازحدود 27سال پیش،درنوشته هایش مکرّر کرده است»(پایان نقل قول)، در حالیکه اگر وی اندکی؛ به زبان انگلیسی،فرانسه یاآلمانی،آشنائی داشت،می توانست که با یک کلیک کوچک در«گوگل»یا«یاهو»، معادل این اصطلاح100ساله را در زبان ها و فرهنگ های مذکوربیابد. » پایان نقل قول

پاسخ :

  آقای محترم !

1ـ  زبان دانی ارزانی آقای میرفطروس ، که حتی یک سند از اسناد وزارت خارجه ی فرانسه ( کشوری محل  اقامتش )  در کتابش نیامده است ، تا خواننده با  نگاه دولت وقت فرانسه ، به نهضت ملی و کودتای    28 مرداد ، آشنا شود.  

از اسناد وزارت امور خارجه ی آمریکا ( مندرج در کتاب آقای میرفطروس ) بگذریم که تمامأ  برگرفته از کتاب محمد علی موحد، بابک امیر خسروی و کتاب دو جلدی « اسناد سخن می گویند ، دکتر احمدعلی رجایی  »  بوده است .

اما، مورد جالب و  رقت انگیز  آن جاست که ، آقای میرفطروس ( برای نشان دادن زباندانی اش) پس از آن که چند  سطر از کتاب ترجمه شده ی « خاطرات  ثریا اسفندیاری»   را ، در کتاب خود می آورد ، به منبع فرانسوی آن  کتاب   ارجاع می دهد!

  

2ـ    در مورد  دو اصطلاح « تاریخ ملّی» و« ملّی کردن تاریخ » ( از آن چه که من گفتم )  حیرت نکنید .

« تاریخ ملی » ، یا « ملی کردن تاریخ » ، گرچه در زبان های دیگر وجود دارند ، اما هیچ ربطی به تاریخ معاصر ایران و آن چه که آقای داریوش همایون گفت  ندارند.در مورد  نتایج ِ جستجو ، در ماشین جستجو گر«گوگل» و « یاهو » نیز ، همین پاسخ را می توان دادد:

 تاریخ ملت های دیگر ( عمومأ ) ملی است. زیرا با مشکل صدسال اخیر کشور ما رو به رو نیستند.  

ما تاریخ معاصر مدونی نداریم ، که بر سر آن ،  بین جریانات سیاسی گوناگون ( اعم از  چپ ، ملی ، مذهبی ، سلطنت طلب )  توافق باشد.  در واقع ، « ملی کردن تاریخ » ، همان طور که آقای همایون می گوید ، « « درآوردن ِ تاریخ از حالت وابستگی گروهی » است.

کدام کشور دیگری سراغ دارید که ، در نوشتن تاریخ شان با چنین مشکلی رو به رو باشند؟

 میرزا کوچک خان و یا کلنل پسیان ، از نظر ملیون قهرمانان ملی هستند، اما هواداران پادشاهی ، نگاهی دیگر به آن ها دارند . نمونه ی روشن تر اش ، قضایای 28 مرداد است ، که شما ، سلطنت طلب ها  آن را « قیام ملی 28 مرداد » می خوانید و بقیه نیروهای سیاسی ، آن را « کودتای 28 مرداد» می نامند. 

 

محض اطلاع خوانندگان :

علت برآشفتن نویسنده  آن است که آقای میرفطروس ، همین مفهوم ( « ملی کردن تاریخ » )  را ، از کتاب داریوش همایون می گیرد و( پس از  تغییر ادبیات نوشتاری ) آن را  به مثابه تأملات تاریخی خود ثبت می کند :

داریوش همایون (سال 1982 ): « درآوردن ِ تاریخ از حالت وابستگی گروهی و به تعبیری ، ملی کردن تاریخ اخیر ایران ، به یک عامل اصلی کشمکش میان گروه های گوناگون پایان خواهد داد »  پایان نقل قول«  کتاب ِدیروز و فردا، ص  109 »

میرفطروس ( 1999) : رویدادهای تاریخی را باید از عرصه ی منازعات سیاسی خارج کرد. ...درک ملی از تاریخ ، باعث همبستگی ملی ما خواهد شد .  « رو در روبا تاریخ  ، سال 1999، ص 85 »

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در بخش نخست مقاله ی « آسیب رسانی به حافظه ی تاریخی » ، نوشتم :  

  « اگرمنطق ِ نفس گير و حضور ِ قاطع ِ جبّاريت ، از وقايع نگاران و مورّخين ديروز، دلالان مظلمه ای می ساخت، تا تاريخ به روايت دربار نويسند و قلم به ذائقه ی قبله ی عالم بچرخانند ؛ امروز ، اخلاف آن مورّخين ، حتی در غيبت آن ساز و کار نيز ، تاريخ به همان عادت مألوف و قرار معهود می نويسند »(پایان نقل قول

 از آن جا که ، آقای نویسند  ( در پاسخ به نقدهای من ) لقمه ی دندان گیری نمی یابد   ( به مصداق سنگ مفت ، گنجشک مفت ) حکم می فرماید  که عبارت بالا از من  ( (احمد افرادی)  نیست ، بلکه از نویسنده ی دیگری است !!

البته ، دلیل  وشاهد خواستن از ایشان ، توقع بی جایی است  ،  که به من و خواننده ی مقاله ی ایشان  نیامده است .  با هم بخوانیم :

میرفطروس  : « شگفتا! شگفتا که این سخن ِدرست (که از نویسندهءدیگری است)، آقای افرادی را چنان شوریده کرده که گوئی خَلف ِصدق ِ ابوالفضل بیهقی است که اینک به طلبکاری ِتاریخ و تاریخ نویسان نشسته است!!» پایان نقل قول

 پاسخ :

آقای بسیار محترم و اخلاق مدار ! « این سخن ِ درست » ،  از کدام « دیگر» ی است ؟ اگر قصد مغلطه ندارید،

چرا سند رو نمی کنید  ؟ آین « دیگری »  کیست و این جمله در کجا نوشته شده است؟!

آقای میرفطروس ! نوشتن برای من نیازی است درونی وبرای پاسخگویی به کنجکاوی هایم  ؛ نه ، تکاپوی « نام » و « نان» . هم از این رو (بر خلاف شیوۀ معمول شما)  نیازی نمی بینم که با سوء استفاده از عرق ریزان روحی دیگر محققین و مصادرۀ پژوهش های آن ها، برای خود اعتبار کاذب دست و پا کنم.


 

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 16:13  توسط احمد افرادی  |