فکر نيما در
جستجوي راهي بود، براي تحول در زبان و يافتن قالبي مناسب براي بيان دريافتها
و تجربههاي نو. دستيابي به اين زبان در گرو سالها تأمل در
زبان و شناخت ضرورتهاي زمان بود.
نوآوريهاي
نيما در کلام ، بحث مبسوطي را ـ در حد يک مقالة مستقل و حتي کتاب ـ ميطلبد.
اين مختصر، که در زير ميآيد، نمونهاي است از تحولي که نيما در
زبان ايجاد کرده است. اين را هم، پيشترگفته باشم که دخل و تصرف های نيما در زبان ,
در موارد بسیاری ، با موفقيت
همراه نبوده است .
1 ـ تصرف در
نحو زبان، جهت فاصلهگيري از هنجارهاي زبان معيار (آشناييزدايي
در زبان):
...با تنش گرم،
بیابان دراز / مرده را مانَد در گورش تنگ / با دل ِ سوخته ی من مانَد / به تنم
خسته که می سوزد از هیبت تن! / هست شب . آری ، شب . « هست شب »
الف ـ با
تنش گرم، بيابان ِ دراز
(بيابان ِ
دراز، با تن گرمش)
ب ـ مرده
را ماند در گورش تنگ.
(مرده را در
گورتنگش ماند = شبيه مردهاي است، درگوري که برايش تنگ است)
پ ـ به
تنم، خسته، که ميسوزد از هيبت تب
[به تن خستة من
(ماند) که از هيبت تب ميسوزد]
******************************************************
ت ـ «
وازنا » پیدا نیست / من دلم سخت گرفته ست از این / میهمانخانه ی مهمان کش روزش
تاریک / که به جان هم نشناخته انداخته است : / چند تن خواب آلود / چند تن ناهموار / چند تن ناهموار / چند تن ناهشیار ... « برف »
ج ـ صبح وقتی
که هوا روشن شد / هر کسی خواهد دانست و به جا خواهد آورد مرا / که در این پهنه ور
آب ، / به چه ره رفتم و از بَهر چه ام بود
عذاب « مانلی »
از
بَهر چه ام بود عذاب =عذاب من از بهر چه
د ـ مانده ازشب های
دورادور / بر مسیر خامش جنگل/ سنگچینی از
اجاقی خرد ، / اندرو خاکستر سردی . / همچنان کاندر غبار آلوده ی اندیشه های من ملال انگیز، / طرح تصویری
در آن هرچیز / داستانی حاصلش دردی «اجاق
سرد »
مثل اندیشه ها
ی من ملال انگیز
اندیشه
های من ملال انگیز = اندیشه های ملال انگیز من
ر ـ در پر از کشمکش این زندگی حادثه بار ، / (گرچه گویند نه ) هر
کس تنهاست / آن که می دارد تیمار مرا کار من است ...
« مانلی »
در
پر از کشمکش این زندگی حادثه بار = در این زندگی ِ حادثه بار ِ پر از
کشمکش
س ـ اندوهناک ِ شب / با موی دلربایش بر جای
او / مِیلش نه تا که ره سپرد / هیچش نه یک هوس که بخند / تنها نشسته در کشش این شب
دراز
« اندوهناک شب
»
هیچش
نه یک هوس که بخند = هیچ هوسی ، برای خندیدن در او نیست
ص ـ ... در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم ، / من
به روی آفتابم / می برم در ساحل دریا
نظاره . / و همه دنیا خراب و خرد از باد ست ...
...
کز
دست رفتندم = که از دست من رفتند
ط ـ دم نمی خفتش چشمان حریص ، / بود ما را سخن از قول و قرار ، / لیک از خنده
ی بی رونق صبح ، / مانده بالینی و در آن
بیمار . « شب دوش »
دم نمی خفتش چشمان حریص = چشمان حریصش ، دمی نمی خفت .
ف ـ افروختهام چراغ از اين رو / تا صبحدمان, در اين شب گرم / میخواهم برکشم به جا تر / ديواری در سرای کوران
افروختهام چراغ از اين رو / تا صبحدمان, در اين شب گرم = از اين رو, در اين شب گرم چراغ افروختهام ...
ک ـ تا زمان کاوای طناز ِ خروس ِ خانه ی همسایه ام مسکین ،
/ می شکافد خانه های رخنه های ره نهفت ِ
قیل و قالی را . ..
«
پادشاه فتح »
1ـ
خانه ی همسایه ام مسکین = خانه ی همسایه ی مسکین ِ من
ل ـ لب به
دندان گزد دمی زفسوس / که شکستش به چشم خواب ، خروس « قلعه سقریم
»
شکستش به چشم
خواب ، خروس = خروس ، خواب به چشمش شکست
ن
ـ در شبی اینگونه طوفانزا/ که جهان را شد زهم بگسسته گویی یکسره رگها . « خانه ی
سرویلی »
که
جهان را شد زهم بگسسته گویی یکسره رگها = گویی ، رگ های جهان ، یکسره از هم گسسته شد .
ی ـ از هر درِ
آن گماشتم باز / بیدار و بهوش پاسبانان / جز نقش تو هر چه شان زدل دور / جز نام تو هر چه شان فراموش
« گنج است خراب
را »
جز نقش تو هر
چه شان زدل دور = هرچه ، جز
نقش تو ( بود) ، از دل شان دور( کردم )
جز نام تو هر
چه شان فراموش = هرچه ، جز نام تو( بود ) ، از یادشان بردم
***********************************************************
2 ـ برجستهسازي
در کلام :
من چهرهام گرفته
من قايقم نشسته
به خشکي
با قايقم نشسته
به خشکي
فرياد ميزنم
... «
قایق »
عبارت«من چهرهام
گرفته»، بدون ضمير «من» هم، چه به لحاظ ابلاغ پيام وچه از نظر قواعد دستوري مشکلي
ندارد. اما حضورضمير «من»، نه تنها در کار برجستهسازي کلامي است، بلکه بر
نقش «فرديت» در شعر نيز تأکيد دارد.
در سطرسوم و
چهارم (با قايقم نشسته به خشکي / فرياد ميزنم ) که قايق نمودي انساني مييابد
و در درد شاعر شريک ميشود و با او فرياد امداد سر ميدهد، اين
«فرديت» برجستهتر ميشود.
همین معنی را
در شعر « مهتاب » هم می توان دید :
نگران
با من استاده ، سحر / صبح می خواهد از من / کز مبارک دم او آورم ای قوم
به جان باخته را بلکه خبر ...
آن جا که می
گوید : « نگران با من استاده سحر » ، می
بینیم که « سحر » نمودی انسانی می یابد و درنگرانی شاعر سهیم می شود .
برجستگي و
حضورضمير «من»، در برخي از ديگراشعار نيما نشان ميدهد که استفاده از اين
شکل بياني آگاهانه است:
من
دلم سخت گرفته است از اين
ميهمانخانه ی مهمانکش
روزش تاريک
...
3 ـ
ايجاز در کلام (
حذف و تخفیف ) ( 46 )
الف ـ هرکس
در
پر از کشمکش این زندگی حادثه بار ، / (گرچه گویند نه ) هر کس تنهاست / آن
که می دارد تیمار مرا کار من است ...
« مانلی »
هر کس
تنهاست = هر کسی را که تصورش را بکنی ، تنها است = همه تنها هستند
پیشینه در ادب
فارسی :
همی گفت هرکس
که لهراب شاه / به مردی ز ترکان تهی کرد
گاه « فردوسی »
ب ـ هر کسی = تک تک آدم ها
صبح وقتی که
هوا روشن شد / هر کسی خواهد دانست و به جا خواهد آورد مرا / که در این پهنه
ور آب ، / به چه ره رفتم و از بهر چه ام بود عذاب
« مانلی »
پیشینه در ادب
فارسی :
بگفتند هر گونه
ای هر کسی / همانا پسندش نیامد بسی « فردوسی »
ج ـ «هنگام» به جاي «هنگامي»، «آن هنگام»:
هنگام که گريه ميدهد ساز/ این دود سرشت ابر بر پشت ... /
هنگام که نیل چشم دریا / از خشم به روی می زند مشت ...
« هنگام که
گریه می دهد ساز »
د ـ «هرچه»،
به جاي « همه
چیز » ، یا « هر آن چه، در عالم هست »
:
1ـ لیکن چه گریستن چه طوفان ؟ / خاموش شبي است، هرچه تنهاست. / مردی در راه می زند نی / و آواش
فسرده بر می آید . / تنهای دگر منم که چشمم / طوفان سرشک می گشاید .
« هنگام که گریه
می دهد ساز »
هرچه تنهاست
= هر آن چه در عالم هست ، تنهاست
2ــ جاده
خالی ست ، فسرده ست اَمرود / هرچه می پژمرد از رنج دراز / ... « در فرو بند »
« هرچه » ،
به جای « همه چیز »
3ـ ... کرده
در راه گلو بغض گره / هر چه می گردد با او از جا / هر چه ... هر
چیز که هست از بر او ... / جا که می سوزد دلمرده چراغ / کار
هر چیز بریده است دوام .. « کار
شب پا »
4 ـ هر چه
خوابیده ، همه چیز آرام / می چمد از « پلم » ی خوک به « لم » / بر نمی
خیزد یک تن به جز او / که به کار است و نه کار است تمام . « کار شب پا »
هر چه
خوابیده = هرچه که هست ، در خواب است = همه ی دنیا در خواب است .
رـ «دم»، به جاي «آن دم»
1 ـ دم،
که لبخندهاي بهاران / بود با سبزه ی جویباران ... « افسانه »
2 ـ دم که می سازد بی گوشت تن فقر ردیف / و
به لبخند ظفرمندش مرگ / مانده در کار حریف
« سوی شهر
خاموش »
سـ همچنین در گشاد و شمع افروخت / آن
نگارین ِ چربدست استاد / گوشمالی به چنگ
داد ونشست / پس چراغی نهاد بر دم باد / هرچه از
ما به یک عتاب ببرد
« داستابی نه تازه »
هرچه از ما به
یک عتاب ببرد = هر چه از ما بود ( هرچه داشتیم ) به یک ناز و کرشمه ببرد = دار و ندار ما را به یک ناز و کرشمه ببرد
ش
ـ « جا » ، به جای « آن جا »
... کرده
در راه گلو بغض گره / هر چه می گردد با او از جا / هر چه ... هر چیز که هست از بر
او ... / جا که می سوزد دلمرده چراغ / کار هر چیز بریده است
دوام .. « کار شب پا »
ش ـ
تا زمان = تا آن زمان
از
زمانی کز ره ِ دیوارها فرتوت / ... / تا زمان کاوای طناز ِ خروس ِ خانه ی
همسایه ام مسکین ، / می شکافد خانه های رخنه های ره نهفت ِ قیل و قالی را .
«
پادشاه فتح »
4 ـ واژه و
ترکیب سازی :
نيما در «حرفهاي
همسايه» ميگويد: «خيال نکنيد قواعد مسلم زبان در زبان رسمي پايتخت است.
زور استعمال، اين قواعد را به وجود آورده است. مثلاً به جاي «سرخورد، سرگرفت» و به
جاي «چيزي را از جا برداشت» ، «چيزي را از جا گرفت» ( 47 ) را با کمال اطمينان
استعمال کنيد، يک توانگري بيشتر براي شما پيدا ميشود، که خودتان تسلط پيدا
کرده، کلمات را براي دفعة اول براي مفهوم خود استعمال ميکنيد».
در بسياري از
اشعار نيما، با واژگان و ترکيباتی رو به رو هستيم که يا در زبان فارسي پيشينه
نداشته و يا، به نوعي مهجور بودهاند :
الف ـ روشن آرای
کرد افشای
رازهای مگو / سردی آور شب زمستانی / کرد افشای رازهای مگو / روشن آرای صبح
نورانی
« خروس می
خواند »
ب ـ نازک آرای
:
الف ـ نازک آرای
تن ساق ِ گلی / که به جانش کشتم / و به
جان دادمش آب / ای دریغا ببرم
می شکند .
« مهتاب »
پیشینه ی «
آرای» ( اسم فاعل ـ مخفف
آراینده ، از مصدر « آراستن » ) در ادب
فارسی :
چمن آرا ، عالم
آرا ، ملک آرا ، مجلس آرا ، رزم آرا ،
سخن آراء ، صف آرا و...
پیشینه در ادب
فارسی :
من اگر
خارم اگر گل چمن
آرایی هست / که از آن دست که
می پروردم می رویم « حافظ »
زنده یاد مهدی
اخوان ثالث ، در کتاب « عطا و لقای نیما یوشیج » ، نقل می کند که نیما ، دو ترکیب « روشن آرای » و «نازک آرای
» را ، با « ی » مکسور می خواند . یعنی ،
« ی» را به کلمه ی بعدی اضافه می کرد .
اما ، خود بر
این نظر هست ( که این دو ترکیب را ) به هر دو شکل ( با « ی » ساکن و « ی » مکسور) می شود خواند . به علاوه ، هر دو ترکیب را ، در وجه فاعلی می
بیند :
« نازک آرای »
= به « نازکی آراینده » ، یا « به نازکی
و نازکانه آرایش کننده » .
« روشن آرای »
، یعنی جهان را به روشنی آراینده . ( 48
)
ج ـ نازک آرای :
نازک
آرایِ تن ِ ساق ِ گلی / که به جانش کشتم / و به جان دادمش آب / ای دریغا ببرم می شکند
.
« مهتاب »
تعبیر رایج ( 49 )
از « نازک آرای » ، « نازک آراینده » و
در وجه فاعلی است . اما
، شاید بتوان « نازک آرای تن » را ، « به
نازکی و نازکانه آراسته شده » تعبیر
کرد . و چرایش :
شاید منظور
نیما ، از « نازک آرای تن ِ ساق ِ گل » ، همان « شعر نوی نیمایی باشد
» ، که آن را « با جانش کشت و آبیاری » کرد : « که به جانش کشتم و به جان
دادمش آب » .
بنا بر این ، فاعل ، نیما است و « نازک آرای تن ِ ساق گل » ، مفعول
.
این را هم گفته
باشم که ، زنده یاد اخوان ثالث ، در کتاب
« عطا و لقای نیما یوشیج » ، سطر شعری مذکور را به صوت : « نازک آرای تن و
ساق گلی ... » می نویسد . یعنی حرف ربط « و » را ، بین « نازک آرای » و « ساق گل » قرار می دهد .
ج ـ دانش
آرای :
گرد بر گرد من
نکورایان / تیز هوشان و دانش آرایان « قلعه ی سقریم »
***************************************************
ح ـ نواگر :
گرم شد از دم نواگر
او / سردی آور شب زمستانی / کرده افشای رازهای مگو ....
« قوقولی قو
خروس می خواند »
پیشینه ، درادب
فارسی :
در ادب فارسی ،
« نواگر » ، به معنی مطرب وخواننده است .
به باغ اندر
ندیده ایچ جانور / مگر بر شاخ ، مرغان
نواگر « فخر الدین اسعد »
***********************************************
خ ـ « خراب ِ عذابِ» و « عذاب ِ خراب »
من که ماندم در
آن عذاب خراب / بشکوهیدم از خراب ِ عذاب « قلعه ی سقریم »
شکوهیدن =
ترسیدن ، بیم بردن ، واهمه کردن
پیشینه در ادب
فارسی :
نباید شکوهید
از ایشان به جنگ
نشاید کشیدن ز
پیکار چنگ « فردوسی »
چو خاقان خبر
یافت زان بخردی
شکوهید از آن
فره ایزدی « نظامی »
د ـ بشسته (شسته ـ بشسته تن = تن ِ شسته
(شده ) ، ( احتمالأ ، متأثر از گويش
مازندرانی) ( 50 )
1ـ ابر چو
لبادهای است / بر زبر کوه ها / بيشه بشسته
تنی است / کرده به لباده جا / همچو رخ دلبران / هوش بر و دلربا...
« صبح »
2ـ روی این بام ِ تن بشسته ز قیر = روی این بام قیر اندود = شب
صبحگاهان که
بسته می ماند / ماهی آبنوس در زنجیر، / دم طاووس پر می افشاند ، / روی این بام تن
بشسته ز قیر ...
« خنده ی سرد »
پیشینه ، در
ادب فارسی :
روی به قیر
شستن = کنایه از تیره و سیاه شدن
شبی چون شَبَه
[ شبق = سنگی سیاه و برق ] روی شسته به قیر / نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
« فردوسی »
ر ـ بیفسردن = افسردن = فسردن ( سرد شدن ، یخ بستن ، اندوهگین شدن ، پژمردن )
از بر ِاین بی
هنر گردنده ی بی نور / هست نیما اسم یک
پروانه ی مهجور / مانده از فصل بهاران دور / در خزان زرد غم جا می گزیند / بر فراز
گلبنان دل بیفسرده نشیند ... « نیما »
س ـ جهانخواره
خلق میگويد: اما آن جهانخواره / (آدمی
را دشمن ديرين) جهان را خورد يکسر
ش ـ بهار کردن (شکوفه کردن, گل کردن, متأثر گويش مازندرانی)
گر گشادش زبان
و کرد بهار / چو خزانش بيفکنيد زکار « قلعه ی سقریم »
ش ـ گريه
ساز دان (گريه سر دادن ...)
«هنگام که گريه
میدهد ساز / اين دود سرشت ابر برپشت» « هنگام که گریه می دهد ساز»
ز
ـ گریه سازکردن ( به گریه آغازیدن )
ای گل ! به
خنده لب مگشا کافتی است باد / وای شمع ! گریه
ساز کن آمد شب وظَلَم « الرثا ء »
ژ ـ عشوه
ساز دادن = کرشمه و دلفریبی
زان دیر سفر که
رفته از من / غمزه زن و عشوه ساز داده / دارم به بهانه های مأنوس /
تصویری از او به بر نهاده
« هنگام که
گریه می دهد ساز »
غمزه زن = کرشمه
نما و شوخ چشم
پیش که غمزه
زن شود چشم ستاره ی سحر / بر صدف فلک رسان خنده ی جام گوهری « خاقانی »
پیشینه در ادب
فارسی :
عشوه ساز دادن
= کرشمه و دلفریبی و ناز و عمزه کردن
هفت و نه این
صنم عشوه ساز / عقل فریب آمد و برنا نواز « امیر خسرو »
ص ـ شناسيدن (شناختن )
همچو مستی که
شور بيش کند / نشناسيده راه پيش کند
ض ـ شنیدستم
= شنیده ام
من سخن های بد
و نیک همه خامان این ره را شنیدستم / آن
کسان را کز رسن بالا شده بر سوی بامی ، / پس چنان دانند کز آن بر فلک بالا برفتستند ، دیدستم
.../ « خانه ی سریویلی »
پیشینه در ادب
فارسی :
شنیدستم =
شنیده استم = شنیده ام
پیشینه در ادب
فارسی :
شنیدستم از
نامور مهتران / همه داستان های ناماوران ... « فردوسی »
ط ـ در
چشم کشاندن (به ديده آوردن, به نظر آوردن)
«برق سياه تابَش
, تصويری از خراب / در چشم میکشاند» « ری را »
ط ـ رنگ
بستن (رنگ گرفتن)
رنگ میبندد / شکل
می گيرد / گرم میخندد...
پیشینه در ادب
فارسی :
« رنگ بستن » ،
مثل « حنا بستن » ، به معنی « بستن رنگ به موی سر و صورت ، یا رنگ کردن
( گذاشتن ) موی
سر وصورت » به کار رفته است .
ظ ـ تراويدن
مهتاب
میتراود مهتاب / میدرخشد شبتاب / نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک / غم این خفته ی
چند / خواب در چشم ترم می شکند . « مهتاب »
ع ـ آمدن = شدن
خشک آمد = خشک
شد
1ـ خشک آمد کشتگاه من / در جوار کشت
همسایه ... « داروگ »
خراب آمد =
خراب شد
2 ـ و خراب آید در آوار غریو لعنت بیدار محرومان / هر خیال
کج که خلق خسته را با ان نخواهای ست ... «
مرغ آمین »
غ ـ عطسه ی صبح
می شتابد به
راه ، مرد سوار / گرچه اش در سیاهی اسب رمید / عطسه ی صبح در دماغش بست / نقشه
ی دلگشای صبح سفید « خروس می خواند »
در این جا ،
نیما ، به ضرورت وزن ، فعل مرکب « نقشه بستن » را ، به جای « نقش بستن »
به کار می گیرد .
شاهد :
من نقش همی
بندم و تو جامه همی باف / این است مرا با تو همه شغل و همه کار «
ناصر خسرو »
ف ـ خواب در چشم شکستن = خواب
از چشم ربودن = بی خواب کردن
غم این خفته ی
چند / خواب در چشم ترم می شکند « می تراود مهتاب »
ق :
1
ـ خواب به چشم کسی شکستن = کسی را از خواب پراندن
لب به دندان
گزد دمی زفسوس / که شکستش به چشم خواب ، خروس « قلعه سقریم »
2 ـ خواب به چشم شکستن ( شکسته شدن ) =
بیدارماندن = خواب به چشم نیامدن
شب
همه شب شکسته خواب به چشم / گوش بر زنگ کاروانستم / با صداهای
نیمه زنده ز دور همعنان گشته ، همصداگشتم
... « شب همه شب »
ک
ـ « خیال صحرایی » ، « نهاد دریایی ، « سرشت دنیایی » :
شعر ، آیتی از
خیال صحرایی ماست / عشق ، آفتی از نهاد
دریایی ماست / گفتم به اجل : در این میان حکم تو چیست ؟ / گفت آن چه که با سرشت
دنیایی ماست « رباعیات نیما »
گ ـ خیال ناشاد :
گفتا چه به غم
در شدم از یاد سحر / گفتم که چه می دمد به ما باد سحر / گفتا که به جام بین ،
بدیدم خورشید / می خندد بر خیال ناشاد سحر « رباعیات نیما »
ل
ـ خنده زدن : (51)
ای بسا خنده ها که زدی
تو / بر خوشی و بدی گل من « افسانه »
چون ماه خنده می زند از دور روی موج / در خرده های خنده ی او یافته ست اوج اندوهناک شب
نمونه
در ادب فارسی :
«
خنده زدن » ، به معنای خندیدن :
هر زمان چون
پیاله چند زنی / خنده در روی لعبت ساده «سعدی »
« خنده زدن » ، به معنای « مسخره کردن » :
هر که سخن
نشنود از عیب پوش / خود شود اندر حق خود عیب کوش / گر چه زند خنده بر او مرد و زن / او هم از آن خنده شود خنده زن » «امیر خسرو دهلوی »
م
ـ از یاد کسی کاستن = کسی را از یاد و خاطر بردن = کسی را فراموش کردن
شباهنگام
. در آندم که بر جا دره ها چون خفته ماران خفتگانند / در آن نوبت که بنند دست
نیلوفر به پای سرو کوهی دام / گَرَََ َم
یاد آوری یا نه / من از یادت نمی کاهم / ترا من چشم در راهم .
«
ترا من چشم در راهم »
ن ـ از یاد کسی گم شدن = از خاطر رفتن ، فراموش شدن
گم
شد از من ، گمشدم از یاد او / ماند
برجا قصه ی بیداد او « قصه ی رنگ پریده »
وـ بامداد
شعر
در
صفای بامداد شعر آنان ، / که جهان را راست می شد کارها از آن ... « خانه سریویلی »
********************************************************
5 ـ تقدم صفت
بر موصوف ( احتمالأ متأثر
از گويش مازندراني)
الف ـ دراز
بيابان (بيابان ِ دراز)
صبحی ست خنده
بسته به لب ؟ ـ یا شبی ست کاو / رو در گریز از در صبحی ست / در راه این دراز بیابان ؟ « ناقوس »
ب ـ دلاشوب چراغ
( چراغ ِدل آشوب )
پا گرفته ست
زمانی ست مدید / ناخوش احوالی در پیکر من
/ دوستانم ، رفقای محرم / به هوایی که حکیمی بر سر ، مگذارید / اين دل آشوب چراغ / روشنايی بدهد در
برمن !
« خونریزی »
ج ـ نهفت صدا « صدای نهفته »
طوفانزده ست
هیبت دریا / وانگیخته نهفت صدایی / در گوشه ها نهان / دریای بیکران
« هاد »
د ـ اندوهناک
شب = شب اندوهناک = شب ِ اندوهگین و
محزون
عنوان شعر ، ( « اندوهناک شب » = شب ِ اندوهناک ) است . اما در سطری از شعر ، « اندوهناک ، با « ک » مکسور ، یعنی به صورت
« اندوهناک ِ شب » هیئتی انسانی ، یا پری وار می یابد .
آن سایه ی
دویده به ساحل / گم گشته است و رفته به راهی . / تنها به جاست بر سر ِ سنگی ، / به جای او ، / اندوهناک ِ
شب .
در سطور بعدی
می خوانیم :
موجی رسیده فکر
ِ جهان را به هم زده ،/ برهرچه داشت هستی
، رنگ عدم زده / اندوهناک ِ شب / با موی دلربایش برجای او / میلش نه تا که ره بسپارد / هیچش نه یک هوس که
بخندد ...
.
س ـ نیل چشم
دریا ( دریای نیل چشم ـ دریا ، در هیئت انسانی با چشمان نیلی تصویر
شده است )
هنگام که نیل
چشم دریا / از خشم به روی می زند مشت
« هنگام که
گریه می دهد ساز»
ص ـ جهان افسا ( افسونگر جهان )
در تمام طول شب
، / کاین سیاه سالخورد انبوه دندان هاش می ریزد؛ / واز درون تیرگی های مزور / سایه
های قبرهای مردگان و خانه های زندگان در هم می امیزد ؛ / وآن جهان افسا ،
نهفته در فسون خود ، / از پی خواب درون تو / می دهد تحویل ازگوش تو خواب تو به چشم
تو ... « پاد شاه فتح »
ط ـ بیدار محرومان
... و خراب آید
در آوار غریو لعنت ِ بیدار محرومان « مرغ آمین »
غریو لعنت بیدار محرومان = و غریو لعنت ِ محرومان ِ بیدار
زنده یاد اخوان
ثالث ، در حالی که تعبیر فوق را رد
نمی کند ، بر این باور است که منظور از « بیدار محرومان » ، در واقع «
بیداری محرومان » است . یعنی صفت « بیدار » جانشین اسم مصدر ِ « بیداری » شده است . ( 52)
ع ـ آرام
سرای = سرای آرام
واندر آرام سرای
شهر نو تعمیر خود پویا / از نگاه زیر چشم خود / با تو این حرفی دگر هر لحظه گوید
...
« پادشاه فتح»
تعبیر زنده یاد
اخوان ثالث : « آرام سرای » ، به جای «
آرامی سرای » ، یا « آرامش سرای » آمده است . یعنی ، صفت جای اسم مصدر نشسته است .
« منبع بالا»
ف ـ سرد ِ دود اندود ه ی خاموش
در بسیط خطه ی
آرام ، می خواند خروس از دور ./ می شکافد جرم دیوار سحر گاهان . / وز بر ِ آن سرد
ِ دود اندوده ی خاموش ، / هرچه ، با رنگ تجلی ، رنگ در پیکر می افزاید . / می
گریزد شب ،/ صبح می آید .
تعبیر زنده یاد
اخوان ثالث : « سرد » ، به جای « سردی
» نشسته است ( 53 )
ک ـ من برآن خنده که او دارد می گریم . / و بر
آن گریه که او راست به لب می خندم / و طراز شب را، سرد
و خموش / بر خراب تن شب می بندم ... « آنکه می گرید »
بر
خراب تن شب می بندم = بر تن خراب شب می بندم
تعبیر اخوان
: « خراب ِ شب » = خرابی شب
ل ـ پایان این شب / چیزی به غیر روشن ِ روز سفید نیست « اندوهناک ِ شب»
روشن
ِ روز سفید = روز سفید روشن
**********************************************************
6 ـ کاربرد صفت ، به جای اسم
الف
ـ برق سياه تابش , تصويري از خراب / در
چشم ميکشاند « ری را »
(«خراب»
به جاي «خرابي» آمده است)
شعر «
ری را » ، از بحث انگیز ترین و تأویل گریز ترین شعرهای نیما است .
نک : «
هوشنگ گلشیری ، دنیای سخن ، شماره 8 ، بهمن 65 ، ص 34»
