در آمدی بر نوآوری های نیما
«دنيا خانه ی من است»
درآمدی بر نوآوریهای نيما
بخش سوم
احمد افرادی
نيما ،گرچه از ادبيات غرب تأثیر پذیرفته است، اما ، با درک بنياد تفکر نوین ِ غرب و شناخت همه ی ضرورتهايي که دگرگوني در شعر و ادب فارسي را اجتناب ناپذير ميساختند، اين تأثيرپذيري را اينجايي ميکند و به الزامات و نيازهاي زمان پاسخ می گويد؛ ( بي آنکه مرعوب تمدن و فرهنگ غرب شود و گرته برداری را جايگزين خلاقيت شاعرانه سازد .)
به گمان من (در ميان انديشه ورزان ما ) نيما ، تنها کسي است که ( در تقابل سنت و مدرنيت) به بيان واماندگيهاي فرهنگي و اجتماعي ما و عوارض ناشي از سُنَت بسنده نکرد، بلکه راه برون رفت از پوستة چغر سنت هزار ساله ی شعر را هم ( بعضاً ، با رویکرد به همان سنت و به پرسش کشیدن ِ آن ) پيش روي ما قرار داد.
*َ***************************************************
فکر نيما در جستجوي راهي بود، براي ایجاد تحول در زبان و يافتن قالبي مناسب ،براي بيان دريافتها و تجربههاي نو. دستيابي به اين زبان، در گرو سالها تأمل در زبان و شناخت ضرورتهاي زمان بود.
نوآوريهاي نيما در زبان، بحث مبسوطي را (در حد يک مقالة مستقل و حتي کتاب) ميطلبد. اين مختصر، که در زير ميآيد، نمونهاي است از تحولي که نيما در زبان و شعر فارسی ايجاد کرده است. اين را هم، پيشترگفته باشم که دخل و تصرف های نيما در زبان , در موارد بسیاری ، با موفقيت همراه نبوده است .
1 ـ تصرف در نحو زبان، جهت فاصلهگيري از هنجارهاي زبان معيار (آشناييزدايي در زبان):
...با تَنَش گرمْ، بیابان ِدراز / مرده را مانَد در گورش ،تنگ / به دل ِ سوخته ی من مانَد / به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب ! / هست شب . آری ، شب . « هست شب »
الف ـ با تنش گرمْ ، بيابان ِ دراز= بيابان ِ دراز، با تن ِ گرمش
ب ـ مرده را مانَد در گورَش ْ، تنگ = (مرده را در گور ِتنگش، ماند = شبيه مردهاي است، درگوري که برايش تنگ است)
پ ـ به تنم، خسته، که ميسوزد از هيبت تب
[به تن خستة من (می مانَد) که از تب ميسوزد
******************************************************
ت ـ « وازنا » پیدا نیست / من دلم سخت گرفته ست از این / میهمانخانه ی مهمان کُش ِ روزش تاریک / که به جان هم ،نشناخته انداخته است : / چند تن خواب آلود / چند تن ناهموار / چند تن ناهموار / چند تن ناهشیار ... « برف »
ج ـ صبح وقتی که هوا روشن شد / هر کسی خواهد دانست و به جا خواهد آورد مرا / که در این پهنه ور آب ، / به چه ره رفتم و از بَهر چه ام بود عذاب « مانلی »
از بَهر چه ام بود عذاب =عذاب من از بهر چه
د ـ مانده ازشب های دورادور / بر مسیر خامُش جنگل/ سنگچینی از اجاقی خُرد ، / اندرو خاکستر سردی . / همچنان کاندر غبار آلوده ی اندیشه های من، ملال انگیز، / طرح تصویری در آن ، هرچیز / داستانی حاصلش دردی «اجاق سرد »
اندیشه های من ،ملال انگیز = اندیشه های ملال انگیز من
ر ـ در پر از کشمکش این زندگی حادثه بار ، / (گرچه گویند نه !) هر کس تنهاست / آن که می دارد تیمار مرا کار من است ... « مانلی »
در پُر از کشمکش، این زندگی حادثه بار = در این زندگی ِ حادثه بار ِ پر از کشمکش
س ـ اندوهناک ِ شب / با موی دلربایش بر جای او / مِیلش نه ، تا که ره سپرد / هیچش نه یک هوس که بخندد/ تنها نشسته در کشش این شب دراز « اندوهناکْ شب »
هیچش نه یک هوس که بخندد = هیچ هوسی ، برای خندیدن در او نیست
ص ـ ... در خیال ِ روزهای روشنم کز دست رفتندم ، / من به روی آفتابم / می برم در ساحل دریا نظاره . / و همه دنیا خراب و خرد از باد ست ...
کز دست رفتندم = که از دست من رفتند
ط ـ دمْ، نمی خفتش، چشمان حریص ، / بود ما را سخن از قول و قرار ، / لیک از خنده ی بی رونق صبح ، / مانده بالینی و در آن بیمار . « شب دوش »
دمْ، نمی خُفتَش چشمان ِحریص = چشمان حریصش ، دمی ( یک دم) نمی خفت
ف ـ افروختهام چراغ ،از اين رو / تا صبحدمان, در اين شب گرم / میخواهم برکشم به جا تر / ديواری در سرای کوران
افروختهام چراغ ،از اين رو / تا صبحدمان, در اين شب گرم = در اين شب گرم ، از اين رو ( تا صبحدمان) چراغ افروختهام ...
ک ـ تا زمان ،کاوای طناز ْ خروس ِ خانه ی همسایه ام ، مسکین ، / می شکافد خانه های رخنه های ره نهفت ِ قیل و قالی را . .. « پادشاه فتح »
1ـ خانه ی همسایه ام ،مسکین = خانه ی همسایه ی مسکین ِ من
ل ـ لب به دندان گزد دمی زفسوس / که شکستش به چشمْ خوابْ ، خروس « قلعه سقریم »
شکستش به چشم خواب ،خروس = خروس ، خواب به چشمش شکست= خروس، خواب از چشمش ربود
نـ در شبی اینگونه طوفانزا / که جهان را شد ز هم بگسسته گویی یکسره رگها «خانه ی سرویلی»
که جهان را شد زهم بگسسته گویی یکسره رگها =گویی،رگ های جهان،یکسره از هم گسسته شد
ی ـ کردم به هوای میهمانی / آباد، سرای و خانه ی تنگ / هر بام و بری شکسته بر جا / چون پای فتاده رفته از هوش/... / جز نقش تو هر چه شان، ز دِل دور / جز نام تو هر چه شان،فراموش « گنج است خراب را »
جز نقش تو هر چه شان، ز دِل دور = جز نقش تو ، همه ی آن ها را از دل دور (کردم)
جز نام تو هر چه شان ، فراموش = جز نام تو ، همه ی آن ها را ، به فراموشی سپردم
***********************************************************
2 ـ برجستهسازي در کلام :
من چهرهام گرفته
من قايقم نشسته به خشکي
با قايقم نشسته به خشکي
فرياد ميزنم « قایق »
عبارت«من چهرهام گرفته»، بدون ضمير «من» هم، چه به لحاظ ابلاغ پيام وچه از نظر قواعد دستوري مشکلي ندارد. اما حضورضمير ِ«من»، نه تنها در کار برجستهسازي کلامي است، بلکه بر نقش «فرديت» در شعر نيز تأکيد دارد.
در سطرسوم و چهارم (با قايقم نشسته به خشکي / فرياد ميزنم ) که قايق نمودي انساني مييابد ، در درد شاعر شريک ميشود و با او فرياد امداد سر ميدهد، اين «فرديت» برجستهتر ميشود.
همین معنی را در شعر « مهتاب » هم می توان دید :
نگران با من استاده ، سحر / صبح می خواهد از من / کز مبارک دم او آورم ای قوم به جان باخته را بلکه خبر ...
آن جا که می گوید : « نگران ْ با من استاده سحر » ، می بینیم که « سحر » نمودی انسانی می یابد و (ایستاده، در کنار شاعر) درنگرانی او سهیم می شود .
برجستگي و حضورضمير «من»، در برخي از ديگراشعار نيما نشان ميدهد که استفاده از اين شکل بياني آگاهانه است:
من دِلَمْ سخت گرفته است از اين
ميهمانخانه ی مهمانکش روزش تاريک
3 ـ ايجاز در کلام ( حذف و تخفیف ) ( 46 )
الف ـ هرکس
در پر از کشمکش این زندگی حادثه بار، / (گرچه گویند نه ) هر کس تنهاست / آن که می دارد تیمار مرا کار من است ... « مانلی »
هر کس تنهاست = هر کسی را که تصورش را بکنی ، تنها است = همه تنها هستند
پیشینه در ادب فارسی :
همی گفت هرکس که لهراسب شاه / به مردی ز ترکان تُهی کرد،گاه « فردوسی »
ب ـ هر کسی = تک تک آدم ها
صبح وقتی که هوا روشن شد / هر کسی خواهد دانست و به جا خواهد آورد مرا / که در این پهنه ور آب ، / به چه ره رفتم و از بهر چه ام بود عذاب « مانلی »
پیشینه در ادب فارسی :
بگفتند هر گونه ای هر کسی / همانا پسندش نیامد بسی « فردوسی »
ج ـ «هنگام» به جاي «هنگامي»، «آن هنگام»:
هنگامْ، که گريه ميدهد ساز/ این دود سرشت ابر بر پشت ... / هنگامْ که نیلْ چشم دریا / از خشم به روی می زند مشت ... « هنگام که گریه می دهد ساز »
د ـ «هرچه»، به جاي « همه چیز » ، یا « هر آن چه، در عالم هست » :
۱- لیکن چه گریستن چه طوفان ؟ / خاموش شبي است، هرچه تنهاست. / مردی در راه می زند نِی / و آواش فسرده بر می آید/ تنهای دگر منم که چشمم/ طوفان سرشک می گشاید « هنگام که گریه می دهد ساز »
هرچه، تنهاست = هر آن چه در عالم هست ، تنهاست
2ــ جاده خالی ست ، فسرده ست اَمرود / هرچه ، می پژمرد از رنج دراز / ... « در فرو بند »
«هرچه » ، به جای « همه چیز » به کار رفته است.
3ـ ... کرده در راه گلو ،بغضْ گره / هر چه ، می گردد با او از جا / هر چه ... هر چیز که هست از بَرِ او ... / جا ْکه می سوزد دلمرده چراغ / کار هر چیز بریده است دوام .. « کار شب پا »
4 ـ هر چه خوابیده ، همه چیز آرام / می چمد از « پلم » ی خوک به « لَم » / بر نمی خیزد یک تن به جز او / که به کار است و نه کار است تمام . « کار شب پا »
هر چه ،خوابیده = هرچه که هست ، در خواب است = همه ی دنیا در خواب است .
رـ «دَم»، به جاي «آن دم»
1 ـ دَمْ، که لبخندهاي بهاران / بود با سبزه ی جویباران ... « افسانه »
2 ـ دم که می سازد بی گوشت تن فقر ردیف / و به لبخند ظفرمندش مرگ / مانده در کار حریف؛
« سوی شهر خاموش »
سـ همچنین در گشاد و شمع افروخت / آن نگارین ِچربدست استاد / گوشمالی به چنگ داد و نشست / پس چراغی نهاد بَر دَم باد / هرچه از ما ، به یک عتاب ببرد « داستابی نه تازه »
هرچه از ما به یک عتاب ببرد = هر چه از ما بود ( هرچه داشتیم ) به یک ناز و کرشمه ببرد = دار و ندار ما را به یک ناز و کرشمه ببرد
ش ـ « جا » ، به جای ِ « آن جا »
... کرده در راه گلو ، بُغضْ گره / هر چه می گردد، با او از جا / هر چه ... هر چیز که هست از بر او ... / جا ،که می سوزد دلمرده چراغ / کار هر چیزبریده است دوام .. « کار شب پا »
ش ـ تا زمان = تا آن زمان
از زمانی کز ره ِ دیوارها ،فرتوت / ... / تا زمانْ ،کاوای طناز ْ خروس ِ خانه ی همسایه ام مسکین ، / می شکافد خانه های رخنه های ره نهفت ِ قیل و قالی را . « پادشاه فتح »
*********************************
4 ـ واژه و ترکیب سازی :
نيما در «حرفهاي همسايه» ميگويد: «خيال نکنيد قواعد مسلم زبان ، در زبان رسمي پايتخت است. زور استعمال، اين قواعد را به وجود آورده است. مثلاً به جاي «سُرخورد» ، « سُرگرفت» و به جاي «چيزي را از جا برداشت» ، «چيزي را از جا گرفت» ( 47 ) را با کمال اطمينان استعمال کنيد، يک توانگري بيشتر براي شما پيدا ميشود، که خودتان تسلط پيدا کرده، کلمات را براي دفعة اول براي مفهوم خود استعمال ميکنيد».
*******************************
در بسياري از اشعار نيما، با واژگان و ترکيباتی رو به رو هستيم که يا در زبان فارسي، پيشينه نداشته و يا، به نوعي مهجور بودهاند :
الف ـ روشنْ آرای
کرد افشای رازهای مگو / سردی آور شب زمستانی / کرد افشای رازهای مگو / روشنْ آرای صبح نورانی
« خروس می خواند »
ب ـ نازکْ آرای :
الف ـ نازک آرای تن ساق ِ گلی / که به جانش کشتم / و به جان دادمش آب / ای دریغا ببرم
می شکند . « مهتاب »
پیشینه ی « آرا» ( اسم فاعل ـ مخفف آراینده ، از مصدر « آراستن » ) در ادب فارسی :
چمن آرا ، عالم آرا ، ملک آرا ، مجلس آرا ، رزم آرا ، سخن آراء ، صف آرا ، بزم آرا و...
پیشینه در ادب فارسی :
من اگر خارم اگر گل چمن آرایی هست / که از آن دست که می پروردم، می رویم « حافظ »
زنده یاد مهدی اخوان ثالث ، در کتاب « عطا و لقای نیما یوشیج » ، نقل می کند که نیما ، دو ترکیب « روشن آرای » و «نازک آرای » را ، با « ی » مکسور می خواند . یعنی ، « ی» را به کلمه ی بعدی اضافه می کرد .
اما ، خودْ ، بر این نظر است ( که این دو ترکیب را ) به هر دو شکل ( با « ی » ساکن و « ی » مکسور) می شود خواند .با وجود این، ترجیح می دهد که هر دو ترکیب را ، در وجه فاعلی ببیند :
« نازک آرای » = «به نازکی آراینده » ، یا « به نازکی و نازکانه آرایش کننده » .
« روشن آرای » به روشنی آراینده . ( 48 )
ج ـ نازک آرای :
نازک آرایِ تن ِ ساق ِ گلی / که به جانش کشتم / و به جان دادمش آب / ای دریغا ببرم می شکند . « مهتاب »
تعبیر رایج از « نازک آرای » ، « نازک آراینده » و در وجه فاعلی است ( 49 ). اما ، شاید بتوان « نازک آرای تن » را ، « به نازکی و نازکانه آراسته شده » تعبیر کرد . و چرایش :
شاید منظور نیما ، از « نازک آرای تن ِ ساق ِ گل » ، همان « شعر نوی نیمایی باشد » ، که آن را « با جانش کِشت و سیراب » کرد : « که به جانَشْ کِشتَم و به جان دادمَش آب » .
بنا بر این ، فاعل ، نیما است و « نازک آرای تن ِ ساق گل » ، مفعول .
یعنی ، به باور ِ من ( در این حا) « نازک آرای» ، در وجه مفعولی است.
این را هم گفته باشم که ، زنده یاد اخوان ثالث ، در کتاب « عطا و لقای نیما یوشیج » ، سطر شعری مذکور را به صوت : « نازک آرای تن و ساق گلی ... » می نویسد . یعنی حرف ربط « و » را ، بین « نازک آرای » و « ساق گل » قرار می دهد .
که در این صورت، « نازک آرای تن» ، یعنی ، تن ِ به نازکی و با ظرافت آراسته شده
ج ـ دانش آرای :
گِرد بر گِرد من، نکو رایان / تیز هوشان و دانش آرایان « قلعه ی سقریم »
ح ـ نواگر :
گرم شد از دم نواگر او / سردی آور شب زمستانی / کرده افشای رازهای مگو ...
« قوقولی قو خروس می خواند »
پیشینه ، درادب فارسی :
در ادب فارسی ، « نواگر » ، به معنی مطرب وخواننده است .
به باغ اندر ندیده ایچ جانْور / مگر بر شاخ ، مرغان نواگر « فخر الدین اسعد »
**********************************************
خ ـ « خراب ِ عذابِ» و « عذاب ِ خراب »
من که ماندم در آن عذاب خراب / بشکوهیدم از خراب ِ عذاب « قلعه ی سقریم »
شکوهیدن = ترسیدن ، بیم بردن ، واهمه کردن
پیشینه در ادب فارسی :
نباید شکوهید از ایشان به جنگ / نشاید کشیدن ز پیکار چنگ « فردوسی »
چو خاقان خبر یافت زان بخردی / شکوهید از آن فره ایزدی « نظامی »
د ـ بِشُسته = شُسته
بِشُسته تَن = تن ِ شسته (شده ) ،( احتمالأ ، متأثر از گويش مازندرانی) ( 50 )
1ـ ابر چو لبادهای است / بر زبر کوه ها / بيشه بِشُسته تنی است / کرده به لباده جا / همچو رُخ دلبران / هوش بَر و دلربا... « صبح »
2ـ روی این بام ِ تن بِشُسته ز قیر = روی این بام قیر اندود [بام تن بشسته ز قیر = شب]
صبحگاهان که بسته می مانَد / ماهی آبنوس در زنجیر، / دم طاووس پر می افشاند ، / روی این بام تن بشسته ز قیر ... خنده ی سرد »
پیشینه ، در ادب فارسی :
روی به قیر شستن = کنایه از تیره و سیاه شدن
شبی چون شَبَه ، روی شسته به قیر / نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر « فردوسی »
شَبَه [ شبق = سنگی سیاه و برق ]
ر ـ بیفسردن = افسردن = فسردن ( سرد شدن ، یخ بستن ، اندوهگین شدن ، پژمردن )
از بر ِاین بی هنر گردنده ی بی نور / هست نیما اسم یک پروانه ی مهجور / مانده از فصل بهاران دور / در خزان زرد غم جا می گزیند / بر فراز گلبنان دل بیفسرده نشیند ... « نیما »
س ـ جهانخواره
خلق میگويد: اما آن جهانخواره / (آدمی را دشمن ديرين) جهان را خورْد يکسر
ش ـ بهار کردن (شکوفه کردن, گل کردن, متأثر از گويش مازندرانی)
گر گشادش زبان و کرد بهار / چو خزانش بيفکنيد زکار « قلعه ی سقریم »
ش ـ گريه ساز دادن (گريه سر دادن ...)
«هنگام که گريه میدهد ساز / اين دود سرشت ابر برپُشت» « هنگام که گریه می دهد ساز»
ز ـ گریه سازکردن ( به گریه آغازیدن )
ای گل ! به خنده لب مگشا کافتی است باد / وای شمع ! گریه ساز کن آمد شب وظَلَم « الرثا ء »
ژ ـ عشوه ساز دادن = کرشمه و دلفریبی
زان دیر سفر که رفته از من / غمزه زن و عشوه ساز داده / دارم به بهانه های مأنوس / تصویری از او به بر نهاده « هنگام که گریه می دهد ساز »
غمزه زن = کرشمه نما و شوخ چشم
پیشینه در ادب فارسی :
پیش که غمزه زن شود ، چشم ستاره ی سحر / بر صدف فلک رسان ،خنده ی جام گوهری « خاقانی »
عشوه ساز دادن = کرشمه و دلفریبی و ناز و عمزه کردن
پیشینه در ادب فارسی :
هفت و نُه این صنم عشوه ساز / عقل فریب آمد و بُرنا نواز « امیر خسرو »
ص ـ شناسيدن (شناختن )
همچو مستی که شور بيش کند / نشناسيده راه پيش کند
ض ـ شنیدستم = شنیده ام
من سخن های بد و نیک همه خامان این ره را شنیدستم / آن کسان را کز رسن بالا شده بر سوی بامی ، / پس ، چنان دانند کز آن بر فلک بالا برفتستند ، دیدستم .../ « خانه ی سریویلی »
پیشینه در ادب فارسی :
شنیدستم = شنیده استم = شنیده ام
پیشینه در ادب فارسی :
شنیدستم از نامور مهتران / همه داستان های ناماوران ... « فردوسی »
ط ـ در چشم کشاندن (به ديده آوردن, به نظر آوردن)
«برق ِ سياهْ تابَشْ , تصويری از خراب / در چشم میکشاند» « ری را »
ط ـ رنگ بستن (رنگ گرفتن)
رنگ میبندد / شکل می گيرد / گرم میخندد...
پیشینه در ادب فارسی :
« رنگ بستن » ، مثل « حنا بستن » ، به معنی « بستن رنگ به موی سر و صورت ، یا رنگ کردن
( گذاشتن ) موی سر وصورت » به کار رفته است .
ظ ـ تراويدن مهتاب
میتراود مهتاب / میدرخشد شبتاب / نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک / غم این خفته ی چند / خواب در چشم ترم می شکند . « مهتاب »
ع ـ آمدن = شدن
خشک آمد = خشک شد
1ـ خشک آمد کشتگاه من / در جوار کشت همسایه ... « داروگ »
خراب آمد = خراب شد
2 ـ و خراب آید در آوار غریو لعنت بیدارْ محرومان / هر خیال کج که خلق خسته را با ان نخواهای ست ... « مرغ آمین »
غ ـ عطسه ی صبح
می شتابد به راه ، مرد سوار / گرچه اش در سیاهی اسب رمید / عطسه ی صبح در دماغش بَست / نقشه ی دلگشای صبح سفید « خروس می خواند »
در این جا ، نیما ، به ضرورت وزن ، فعل مرکب « نقشه بستن » را ، به جای « نقش بستن » به کار می گیرد .
شاهد :
من نقش همی بندم و تو جامه همی باف / این است مرا با تو همه شغل و همه کار « ناصر خسرو »
ف ـ خواب در چشم شکستن = خواب از چشم ربودن = بی خواب کردن
غم این خفته ی چند / خواب در چشم ترم می شکند « می تراود مهتاب »
ق :
1 ـ خواب به چشم کسی شکستن = کسی را از خواب پراندن
لب به دندان گزد دمی زفسوس / که شکستش به چشمْ خوابْ ، خروس « قلعه سقریم »
2 ـ خواب به چشم شکستن ( شکسته شدن ) = بیدارماندن = خواب به چشم نیامدن
شب همه شب ،شکسته خواب به چشم / گوش بر زنگ کاروانستم / با صداهای نیمه زنده ز دور همعنان گشته ، همصداگشتم « شب همه شب »
ک ـ « خیال صحرایی » ، « نهاد دریایی ، « سرشت دنیایی » :
شعر ، آیتی از خیال صحرایی ماست / عشق ، آفتی از نهاد دریایی ماست / گفتم به اجل : در این میان حکم تو چیست ؟ / گفت آن چه که با سرشت دنیایی ماست « رباعیات نیما »
گ ـ خیال ناشاد :
گفتا چه به غم در شدم از یاد سحر / گفتم که چه می دمد به ما باد سحر / گفتا که به جام بین ، بدیدم خورشید / می خندد بر خیال ناشاد سحر « رباعیات نیما »
ل ـ خنده زدن : (51)
ای بسا خنده ها که زدی تو / بر خوشی و بدی گل من « افسانه »
چون ماه ،خنده می زند از دور روی موج / در خرده های خنده ی او یافته ست اوج « اندوهناکْ شب»
نمونه در ادب فارسی :
« خنده زدن » ، به معنای خندیدن :
پیشینه در ادب فارسی :
هر زمان چون پیاله چند زنی / خنده در روی لعبت ساده «سعدی »
« خنده زدن » ، به معنای « مسخره کردن » :
پیشینه در ادب فارسی :
هر که سخن نشنود از عیبْ پوش / خود شود اندر حق خود عیبْ کوش / گر چه زند خنده بر او مرد و زن / او هم از آن خنده شود خنده زن » «امیر خسرو دهلوی »
م ـ از یاد کسی کاستن = کسی را از یاد و خاطر بردن = کسی را فراموش کردن
شباهنگام . در آندم که بر جا دره ها چون خفته ماران خفتگانند / در آن نوبت که بنند دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام / گَرَََ َم یاد آوری یا نه / من از یادت نمی کاهم / ترا من چشم در راهم « ترا من چشم در راهم »
ن ـ از یاد کسی گم شدن = از خاطر رفتن ، فراموش شدن
گم شد از من ، گمشدم از یاد او / ماند برجا قصه ی بیداد او « قصه ی رنگ پریده »
وـ بامداد شعر
در صفای بامداد شعر آنان ، / که جهان را راست می شد کارها از آن ... « خانه سریویلی »
ه - جهانْ افسا ( افسون کننده ی جهان ، کسی که جهانیان را افسون و جادو می کند )
در تمام طول شب ، / کاین سیاه سالخورد انبوه دندان هاش می ریزد؛ / واز درون تیرگی های مزور / سایه های قبرهای مردگان و خانه های زندگان در هم می امیزد ؛ / وآن جهان افسا ، نهفته در فسون خود ، / از پی خواب درون تو / می دهد تحویل ازگوش تو خواب تو به چشم تو ... « پاد شاه فتح »
ی- هست شب همچو ورم کرده تنی / گرم ، در استاده هوا « هست شب»
ترکیب بدیع « گرم در استاده هوا»، همواره برایم پر رمز و راز می نمود. گمانم بر این بودکه این ترکیب هم ( به تمامی) ساخته و پرداخته نیما و از نوآوری های او است .تا آنکه ، بر حسب اتفاق، در کتاب « سبک شناسی، بهار» ، با عبارت « هواگرم ایستاد»( به معنی « هوا گرم گردید») رو به رو شدم.یافتن این که، چنین ترکیبی در ادب فارسی سابقه دارد، برایم سخت هیجان انگیز بود.دیدم که نیما، چه تسلط حیرت آوری بر میراث ادب فارسی داشت و چگونه ( استادانه) از ظرفیت های این زبان، در آفرینش های ادبی بهره می بُرد.
همین عبارت را در « تاریخ بیهقی، دانش پژوه، بر اساس نسخه ی غنی- فیاض، ص ۷۰۶» یافتم :
« و روز دوشنبه هشتم رجب، امیر به گرگان رسید و هوا سخت گرم ایستاده بود. ».
نیما نه تنها به این رضایت ندادکه ترکیب مهجور « هوا سخت گرم ایستاده بود» را، از ادب کهن فارسی بردارد و آن را، بی هیچ دخل و تصرفی، در شعر امروز، از «غریبگی» بیرون آورد و «آشنا» یش کند، بلکه( با تصرفی شاعرانه) ترکیب بدیع « گرم در استاده هوا» را آفرید.
البته ، این احتمال هم دور از ذهن نیست که مراد از « گرم در استاده هوا» ، هوای دم کرده و راکد باشد.
*******************************************************
5 ـ تقدم صفت بر موصوف
گرچه در زبان فارسی، معمولاً ، صفت بعد از موصوف می آید ( مثل مرد ِ بزرگ، دیوار ِ سفید ) اما در مواردی، این قاعده می شکند. مثل « بزرگْ مرد» )،
الف ـ درازْ بيابان (بيابان ِ دراز)
صبحی ست خنده بسته به لب ؟ـ یا شبی ست کاو / رو در گریز از در صبحی ست / در راه این دراز ْ بیابان ؟ « ناقوس »
ب ـ دلاشوب ْچراغ ( چراغ ِدل آشوب )
پا گرفته ست زمانی ست مدید / ناخوش احوالی در پیکر من / دوستانم ، رفقای محرم / به هوایی که حکیمی بر سر ، مگذارید / اين دل آشوب ْچراغ / روشنايی بدهد در برمن ! « خونریزی »
د ـ اندوهناکْ شب = شب ِ اندوهناک
عنوان شعر ، ( « اندوهناکْ شب » = شب ِ اندوهناک ) است . اما در سطری از شعر ، « اندوهناک ، با « ک » مکسور ، یعنی به صورت « اندوهناک ِ شب » هیئتی انسانی ، یا پری وار می یابد
آن سایه ی دویده به ساحل / گم گشته است و رفته به راهی . / تنها به جاست بر سر ِ سنگی ، / به جای او ، / اندوهناک ِ شب
در سطور بعدی می خوانیم :
موجی رسیده فکر ِ جهان را به هم زده ،/ برهرچه داشت هستی ، رنگ ِعدم زده / اندوهناکْ شب.
زنده یاد اخوان ثالث، عطف به سطر شعری « تنها به جاست بر سر ِ سنگی ، / به جای او ، / اندوهناک ِ شب « می نویسد:
« اندوهناکْ صفت است و مضاف به شب. صفت مضاف به اسم که یعنی ،« اندوهناکی شب» ، غمی را که در شب نهفته است ، نیما در این قطعه متجسم می دیده. » 52
که به نظر من درست نیست. همانگونه که پیشتر گفتم، در اینجا، باید « اندوهناک ِ شب» خوانده شود، نه « اندوهناکْ شب». در کتاب « مجموعه ی اشعار نیما» هم ، «اندوهناک» ، مکسور نوشته شده است.
در واقع ، [ « اندوهناک ِ شب» ] ، نام یا وصف ، « پَری دریایی » است ، که بر سر ِ سنگی نشسته است : «تنها به جاست بر سر ِ سنگی »
در ادامه ی شعر ( در وضف این «پری دریایی» ) می خوانیم :
« با موی دلربایش، بر جای او/ مِیلَش نه ، تا که ره سپرد/ هیچش، نه یک هوس که بخندد/تنها نشسته در کشش این شب ِ دراز ...»
زنده یاد صادق هدیت، در کتاب « وغ وغ ساحاب» ،« قضیه » ای دارد به نام ِ « فرحناکْ روز»، که در پیوند با شعر « اندهناکْ شب ِ» نیما است و آن را به طنز گرفته است.البته، نیما هم پاسخ جانانه ای به او داده است.
ط ـ بیدار ْ محرومان
... و خراب آید در آوار غریو لعنت ِ بیدار محرومان « مرغ آمین »
غریو لعنت بیدارْ محرومان = و غریو لعنت ِ محرومان ِ بیدار
زنده یاد اخوان ثالث بر این باور است که منظور از « بیدار محرومان » ، در واقع « بیداری محرومان » است . یعنی صفت « بیدار » جانشین اسم مصدر ِ « بیداری » شده است . با این تعبیر ، به نظر می رسد که « بیدارْ محرومان » را، « بیدار ِ محرومان» می خواند. ( 52)
ع ـ آرام ْ سرای = سرای آرام
واندر آرام سرای شهر نو تعمیر خود پویا / از نگاه زیر چشم خود / با تو این حرفی دگر هر لحظه گوید ...
« پادشاه فتح»
تعبیر زنده یاد اخوان ثالث : « آرام ْ سرای » را « آرام ِ سرای» خوانده و از این رو، تعبیرش این است که منظور نیما، از « آرام سرای » ، « آرامی سرای » است. در این معنی می نویسد:
«چنانکه واضح است، در این قطعه« آرام سرای شهر نو تعمیر خود» ، به معنی آرامش، آرامی سرای ... است؛ یعنی صفت را جانشین اسم ( مصدر، اسم مصدر) کرده است و در حالت اضافه، به موضوف گردانید.»52
تعبیر زنده یاد اخوان ثالث، به نظر من وجهی ندارد.
**********************************************************
6 ـ کاربرد صفت ، به جای اسم
الف ـ برق سياه تابش , تصويري از خراب / در چشم ميکشاند « ری را »
(«خراب» به جاي «خرابي» آمده است)
شعر « ری را » ، از بحث انگیز ترین و تأویل گریز ترین شعرهای نیما است .
نک : « هوشنگ گلشیری ، دنیای سخن ، شماره 8 ، بهمن 65 ، ص 34»
ب ـ زردها بی خود قرمز نشده اند / قرمزی رنگ نینداخته است / بی خودی بر دیوار . « برف »
ج ـ در بسیط خطه ی آرام ، می خواند خروس از دور ./ می شکافد جرم دیوار سحر گاهان . / وز بر ِ آن سرد ِ دود اندوده ی خاموش ، / هرچه ، با رنگ تجلی ، رنگ در پیکر می افزاید . / می گریزد شب ،/ صبح می آید .
وز بر ِ آن سرد ِ دود اندوده ی خاموش = و از بر آن ( صبح ) دودی خاموش
به تعبیر دیگر ، « سرد ِ دود اندود» ، به جای « صبح سرد دود اندود» آمده است.
ج ـ اینجایم ، در خراب ِ تو ، من / ای خسته کنون گرفته ام جا / آبادی این سرای بگذار / گنج است خراب را در آغوش « گنج است خراب را »
اینجایم در خراب تو ، من = من این جا در ( خانه ی ) خراب تو هستم
گنج است خراب را در آغوش خراب = خرابه
**************************************************************************************
7 ـ استفاده از واژگان محلي (مازندراني)
الف ـ «پک و پک سوزد آن جا «کله سي»
(کله سي = نوعي اجاق)
ب ـ ديري ست نعره ميکشد از بيشهي خموش / «کک کي» که گشته گم
(کک کي, نام گاو نر)
وازنا = نام کوهی است در یوش ، رو در روی خانه ی نیما . گویند هر گاه ابر آن را بپوشاند ، در قشلاق بارندگی است .
ج ـ ماه می تابد ، رود است آرام ، / بر سر شاخه ی اوجا، تيرنگ / دم بیاویخته ، در خواب فرو رفته ، ولی در « آئیش » / کار « شب پا » نه هنوز است تمام .
(اوجا = نوعي نارون ، تيرنگ = قرقاول جنگلي ، آییش = مزرعه ی برنج ، شب پا = نگهبان ( شب گرد ) مزرعه ی برنج .
د ـ بیخود دویده است / بیحود تنیده است / « لَم » در حواشی « آییش » / باد از برابر جاده / کانجا چراغ روشن تاصبح / می سوزد از پی چه نشانه . « در پیش کومه ام »
لَم = نام گیاهی در هم پیچیده و تیغدار، از گونه ی تمشک وحشی .
***********************
8 ـ استفاده از صوت
الف ـ تيک تيک, چه به شيشه شب پره میکوبد / آشوبزده است باد و میآشوبد / دستی ز گريبان سياه دريا / بيرون شده تا هر بد و نيکی روبد.
ب ـ قوقولی قو! خروس میخواند / از درون نهفت ِ خلوت ده / از نشيب رهی که چون رگ خشک / در تن مردگان دواند خون... « قوقولی قو خروس می خواند »
ج ـ «پک و پک سوزد آن جا «کله سی» / بوی از پیه می آید ه دماغ .... « کار شب پا » ( 54)
****************************************************
برخی اختصاصات زبانی:
اـ نیلْ چشمْ دریا ( دریای نیل چشم ـ دریا ، در هیئت انسانی با چشمان نیلی تصویر شده است )
هنگام که نیلْ چشم ْدریا / از خشم به روی می زند مشت « هنگام که گریه می دهد ساز»
ب ـ نهفتْ صدا « صدای نهفته »
طوفانزده ست هیبت دریا / وانگیخته نهفت ْ صدایی / در گوشه ها نهان / دریای بیکران « هاد »
ج ـ سرد ِ دود اندود ه ی خاموش
در بسیط خطه ی آرام ، می خواند خروس از دور ./ می شکافد جرم دیوار سحر گاهان . / وز بر ِ آن سرد ِ دود اندوده ی خاموش ، / هرچه ، با رنگ تجلی ، رنگ در پیکر می افزاید . / می گریزد شب ،/ صبح می آید .
تعبیر زنده یاد اخوان ثالث : « سرد » ، به جای « سردی » نشسته است ( 53 )
د ـ من برآن خنده که او دارد ، می گریم . / و بر آن گریه که او راست به لب ،می خندم / و طراز شب را، سرد و خموش / بر خراب ِ تن شب می بندم ... « آنکه می گرید »
بر خراب ِ تن ِ شب می بندم = بر تن خراب شب می بندم
تعبیر اخوان : « خراب ِ شب » = خرابی شب
ر ـ پایان این شب / چیزی به غیر روشن ِ روز سفید نیست « اندوهناک شب»
روشن ِ روز سفید = روز ِ سفید روشن :
فـ به چشمانْ خسته
...هول غالب ، همه چیزی مغلوب . / می رود دوکی ، این هیکل اوست . / می رمد سایه ای ، این است گُراز . / خواب آلوده ، به چشمانْ خسته ، هر دمی با حود می گوید باز : / چه شب موذی و گرمی و دراز ... « کار شب پا »
ق ـ من به تن دردم نيست / یک تب سرکش تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا « خونریزی »
من به تن دردم نیست = (درد من به تن نيست, تنم درد نمیکند)
س ـ به جان ْ شوریده = شوریده جان
او ز رفتْ آمدن ِ موج ِ به جان شوریده ،/ آمد اندیشه به کارش باریک . / گفت با خود : " چه شبی ! / با همه خنده ی مهتابش بر منْ تاریک ... « مانلی »
پیشینه در آدب فارسی :
هر که را کنج اختیار آمد ، تو دست از وی بدار / کانچنان شوریده دل پایش به گنجی در فروست « سعدی »
چه خوش گفت شیدای شوریده سر / جوابی که باید نوشتن به زر « سعدی »
ش ـ زن ، به دل ْخسته ، صدا بگرفته / می رود هر نگهش ، می آید / گوییا داده به خود نیز فریب / چشم او می پاید ... « مادری و پسری »
زن ، به دل خسته ... = زن ، با دل خسته = زن ، دلخسته ، خسته دل
ض ـ به تنْ درست و برومند
... اما به تن درست و برومند / « کک کی » که مانده گم / دیری ست نعره می کشد از بیشه ی خموش ... « کک کی »
************************************
از جمله عواملی که موجب شد تا شعر نيما ، بيشتر«مصرف خصوصي» یابد و (جز تعدادي از آنها ) با اقبال عمومي رو به رو نشود ( گذشته از نگاه نا متعارف نيما به هستي و ذهنيت پيچيده ی شاعرانه او ) همين «آشنايي زدايي» از زبان و انحراف از زبان معيار است .
این که نیما ، در بدعت اش ( در زبان ) به چه تجربه ها یی نظر داشت و از چه منابعی سود برد ، شاید نتوان از حدس و گمان فراتر رفت . اما ، با توجه به آن چه که تا کنون ، از سوی محققان و تحلیلگران شعر نیمایی گفته شد ، می توان به چند احتمال قوی و ضعیف اشاره داشت :
1ـ اشعار هجایی اوستا و مشخصأ « گات ها » ( 55)
2ـ اشعار نسبتأ متحول و دیگرگونه ی مربوط به دوره ی مشروطه .
3 ـ اوزان حاکم بر ترانه های عامیانه ( 56)
4ـ نمونه های انگشت شماری از اشعار غیر متعارف برخی از شعرای کلاسیک ایران ، که ، کم و بیش از هنجارهای شعر کهن فارسی فاصله دارند . ( 57 )
5 ـ ادبیات فرانسه : سمبولیسم و تحولات بنیادی که در این رهگذر در اشعار فرانسه اعم از فرم و محتوا ایجاد شده بود .
1 ـ نیما ، در جایی می گوید « در هنر ،هرکاری از ریشه ی قبلی آب می خورد » . همین طور ، در نامه ی معروفش به « شین پرتو » ، « ردّ » شعرش را ، به « گات ها » می رساند :
« ... من روابط مادی و عینی را در نظر گرفته ام و از " گات ها " که فرمان اصلی است و اصلیت وزنی را در شعر ما دارد ، شروع کرده ام » .
2 ـ « لئون سرکیسیان » نخستین کسی است که در مقاله ی « معاصرین » ، مندرج در نشریه ی فرانسوی زبان « تهران دوژورنال ، بهمن 1319 »، کوشید ، جای پای شعرای فرانسوی را در اشعار نیما بیابد .
در ترجمه ی بخشی کوتاهی از نوشته مذکور می خوانیم :
« آیا می توان گفت که نیما یوشیج مرید مالارمه است ؟ آیا این مقایسه از ان رو است که نیما قالب بندی های اشعار فرانسه را در اشعار ایران تطبیق کرده است ... باری ، جزئیات فنی اشعار را کنار بگذاریم و فقط فکر و اندیشه را که رهبر آن هاست در نظر بیاوریم . نیما یوشیج مانند مالارمه منطق را کنار گذارده ، در عالم فکر بسر می برد . در این جا شاعر به پل والری شباهت دارد . نیما مانند والری به آداب و رسوم پشت پا زده و تنها قریحه ی صاف خود را می آراید ... » ( 58 )
3 ـ جلال آل احمد هم ـ در مقاله ی « مشکل نیما یوشیج » ـ به تأثیر پذیری نیما از ادبیات فرانسه و « سمبولیست » ها اشاره می کند . و با استناد به این جمله ی نیما که « آشنایی با زبان خارجی را تازه ای پیش پای من گذاشت » ، می گوید :
« به این طریق قبل ازهر چیز دیگر اگر تحولی را که او به وزن اشعار خود داده است اثری از ادبیات فرانسه بدانیم ، راه ناصوابی نرفته ایم » .
آل احمد ، در این که ، نیما از کدام یک از شعرای فرانسه تأثیر پذیرفته است ، می گوید :
« شاید بتوان گفت چون در بیان سمبولیک مفاهیم شعری ، پیش از دیگر شعرا بیش از همه کوشیده است نخستین آثار شعری فرانسه که خوانده آثار مالارمه باشد . اما آن چه مسلم است این که او پس از آشنایی با « شعر آزاد » Vers libre و « شعر سفید » Vers blanc از اروپاییان که مقصود از اولی شعر بی قافیه است و از دومی شعر بی وزن و قافیه ( و بهتر است در فارسی از این هر دو اصطلاح به تعبیر « غیر عروضی اکتفا کنیم ) در راه سرودن اشعار و بی وزن و قافیه افتاد » . ( 59 )
4 ـ زنده یاد مهدی اخوان ثالث ، با اشاره به عبارت منقول از نیما ، در مورد « گات ها » ( که در بالا آمده است ) می گوید :
« این مطلب را من نمی توانم به جایی که جایْ باشد برسانم . جز آن که به طور کلی و دربست قبول کنیم و اتکاء به گفته ی کلی و مبهم او [نیما ] را همچنان ، کلأ کافی بشماریم و بگوییم مسلمأ نیما ، لااقل با ترجمه ی اوستا و شعر قبل از اسلام ایران آشنایی داشته است » .
آن گاه ، نوشته اش را این گونه ادامه می دهد :
« پس یکی از مؤثرات و سرچشمه هایی که ممکن است احتمالأ در این اختیار و انتخاب در مد نظر اهل تحقیق باشد ، توجه نیما و اشاره اش به شعر قبل از اسلام ایران تواند بود . هیچ بعید نیست که شکل و شیوه ی اشعار هجایی نیاکان ما ، خاصه اوستا و بالاخص گات ها ، چه در امر وزن و قافیه ، چه در طبیعت بیان شعری ، نظر او را جلب کرده باشد ... » ( 60)
***
تأثير پذيري نيما از غرب:
همان گونه که انقلاب مشروطيت ـ در نگاه و نظر پيشگامانش ـ به انقلاب فرانسه و روشنفکران و متفکران عصر روشنگري اروپا نظر داشت، شعرنو فارسي ـ اعم از تجربة موفق نيما، که بر يک نظام معرفتي و نظري بنا شده بود و يا آن چه که به صورت پراکنده و گذرا در «محمد مقدم»، «تندرکيا»، «ش ـ پرتو» و«هوشتگ ايراني» ميبينيم ـ از تحولات شعري در اروپا متأثر بود. نيما، به جد معتقد بود که نه تنها «انقلاب ادبي»، حتي هنر شاعري، در گرو اشراف به تحولات ادبي در سطح جهان است. در همين معني، (در سال 1308ه.ش) در نامهاي به ذبيحالله صفا مينويسد:
«از انقلاب ادبي نوشته بودي. کسي که امروز در اين فن و صنعت [هنر] زحمت ميکشد ـ بارها به رفقايم گفتهام ـ لازم است بينالمللي باشد. يعني مطابق ترقي و تکامل کنوني. جز با آن چه انوري و متنبّي با آن آشنا بودهاند، با چيزهاي ديگر نيز آشنايي داشته باشد. تاريخ صحيح ادبيات ملل، طرز انتقاد، مخصوصاً صنعت [هنر] و فلسفة آن يا علمالجمال [را بشناسد]... و به طريق امروزي عمل کند تا اين که بتوانند به او بگويند شاعر امروز. پس از آن، تجدد ادبي يک پرتو ديگري است. پرتوي است فوقالافهام و فوق تمام اينها. سليقهاي است که به طريقه اين شاعر ملحق ميشود. نه فقط در لفظ و معني، بلکه در شکل و صنعت». ( 62 )
نيما، در زندگي نامه ی خودْ نوشتهاش ميگويد:
«آشنايي با زبان فرانسه را تازه راه در پيش چشم من گذاشت». و در جاي ديگر از تأثير ادبيات اروپا بر ادبيات و هنر در ايران ميگويد:
«در ادبيات و آثار ديگر هنري ما، نفوذ ذوق و سليقة خارجي از نيمة دوم سدة نوزدهم شروع شد... در آغاز سدة حاضر تحول بيشتري به واسطة آشنايي زيادتر با آثار اروپايي در ذوق و احساس ما به وجود آمد». ( 63)
در نوشتههاي نيما، به ویژه، مقالات تئوريک «حرفهاي همسايه»، نه تنها به شعرايي مثل «اميل ورهارن» سمبوليست بلژيکي، «پوشکين»، شاعر روس، «مالارمه»، پدرسمبوليسم فرانسه، «ادگارآلنپو» نويسنده امريکايي که مالارمه به نوعي متأثر از او بود و... اشاره ميشود، بلکه از تحولات شعري در غرب، به خصوص اروپا، به مناسبت صحبت به ميان ميآيد.
در يکي از يادداشتهاي «حرفهاي همسايه» ميخوانيم:
«ميخواستيد بدانيد قرن 19 چه مزيتي داشت. از خلق سمبوليسم گذشته، قرن 19 پر بود از سرشاري طبع. هرچند که در دورة ما سمبوليسم هم کاملتر ميشود، آن سرشاري و شور حرف ديگري است... هوگو از آنهايي است که کاملاً سرشار است و در روسيه پوشکين...» ( 64 )
نيما، اگرچه درآغاز و به خصوص در شعر تغزلي «افسانه» شاعري است رمانتيک و در بيان تب و تابهاي عاشقانه، شکست در عشق، خلوت با طبيعت... به مکتب رمانتيسم فرانسه نظر دارد. اما، تأثيرپذيري نيما از ادبيات فرانسه و نقشي که اين تأثيرپذيري در انقلاب ادبي نيما بازي ميکند، عمدتاً به مکتب سمبوليسم مربوط ميشود.
پرداختن به سمبوليسم فرانسه و تأثير آن بر نيما، مجال مستقلي را ميطلبد. از اين رو، براي اجتناب از طولانيتر شدن نوشته، تنها اشارهاي گذرا به آن خواهم داشت.
به گمان من ، نيما، با شناخت نهضت شعرنو فرانسه ـ که با سمبولسيم آغاز شد ـ و ضرورتهايي که تحول در شعر فرانسه را اجتنابناپذير ميکرد، از پس ساليان دراز کلنجار رفتن با شعرکهن فارسي و اشراف به محدوديتها، موانع، امکانات و ظرفيتهاي آن، جنبههايي از پيشنهادات سمبوليستها را براي ايجاد تحول در شعر فارسي به کار ميگيرد.
پيشترگفته باشم که در مکتب سمبوليسم فرانسه، دو نگاه و گرايش متفاوت وجود داشت:
يک گرايش( که در شاعراني مثل ورلن و لافورگ و بعضاً رمبو ديده ميشد) معتقد به شکستن قالبهاي شعري مرسوم فرانسه بود. اين شاعران، که حاکميت «نظم مسلط الکساندر» ـ مصراع 12 هجايي ـ در شعر فرانسه را مانعي در راه خلاقيت شاعرانه ميديدند، مصراعهاي شعري را، به ضرورت کوتاه و بلند ميکردند.
گرايش ديگر ( که شاعراني مثل مالارمه و رنه گيل آن را نمايندگي ميکردند ) زباني متفاوت از زبان معيار و مردم را براي بيان دريافتهاي شاعرانه ضرور ميديد و ( به مَثَل ) به هم ريختن نحو زبان را به عنوان يکي از راههاي دستيابي به اين هدف پيشنهاد ميکرد . ( 65 )
ديديم که نيما، همين تمهيدات را ـ متناسب با ويژگيها و ظرفيتهاي زبان فارسي ـ به کار ميبندد و به سمبوليسم فرانسه رنگ و نشاني از زمان و مکان زندگي خود ميدهد.
پرداختن به « سمبوليسم نيمايي » ( 66 ) ، بدون داشتن شناختي هرچند اجمالي، از جهانبيني اجتماعي ـ سياسي نيما و به خصوص نگاه مبتني بر نفي و انکار او نسبت به دگرگونيهاي روزگارش، کار عبثي است. اما، از سوي ديگر بازکردن زاويهاي جديد در مورد نيما موجب خلط مبحث و طولانيتر شدن اين نوشته خواهد شد. از اين رو، بررسي داوري نيما نسبت به دورانش را به نوشتهاي ديگر محول ميکنم و با اشارهاي گذرا به برخي سمبول [ نماد ، ما به ازاء ] هاي مختص نيما اين مقال را به پايان ميبرم.
در شعر نيما، واژگاني مثل شب، صبح، دريا، کوه، جنگل و پرندگان و... به صورت سمبول [ نماد ، ما به ازاء ] هاي طبيعي به اوضاع سياسي ـ اجتماعي حاکم بر دوران او نظر دارند.
برخي از سمبول هاي نيما، مثل «کک کي» يا «ققنوس»، در همان حال که ميتوانند عموميت يافته و در حديث ديگران معني يابند، ما به ازاء هایی از خود نيما هستند.
يکي از معروفترين سمبلهايي که نيما ـ بيش از هر واژهاي ـ در شعرهايش به کار ميگيرد، سمبل «شب» است که، معطوف به فضاي سياسي ـ اجتماعي روزگار او است. اين «سمبل»، در شعرهاي نيما چنان حضور برجسته و معناداري پيدا ميکنند که نيما بسياري از عناوين شعرش را با اين واژه پيوند ميدهد:
«اي شب»، «اندوهناک شب»، «شب پرة ساحل نزديک»، «در نخستين شب»، «هست شب»، «پاسها از شب گذست»، «شب همه شب»...
«سمبل » هاي فراوان ديگري نيز در ميان شعرهاي نيما ديده ميشود، که عموماً برگرفته از زندگي و طبيعت پيرامون شاعراند:
«خروس» ، که مژده برآمدن صبح ميدهد و در «تن مردگان دواند خون».
«ناقوس»، که "اميد ميافزايد" و"تغيير اين کهنه دستگاه" را مژده ميدهد.
نيما به رغم تأثيرپذيري از ادبيات غرب، با درک بنياد تفکر غرب و شناخت همه ی ضرورتهايي که دگرگوني در شعر و ادب فارسي را اجتناب ناپذير ميساختند، اين تأثيرپذيري را اين جايي ميکند تا به الزامات و نيازهاي زمان پاسخ گويد؛ بي آن که مرعوب تمدن و فرهنگ غرب شده و نسخهبرداري از شعر اروپا را جايگزين خلاقيت شاعرانه سازد.
در واقع، به گمان من ـ درميان انديشهورزان ما ـ نيما تنها خردورزی است که (در تقابل سنت و مدرنيت) فقط به بيان واماندگيهاي فرهنگي و اجتماعي ما و عوارض ناشي از سنت بسنده نکرده است، بلکه راه برون رفت از پوستة چغر سنت هزار سالة شعر را هم پيش روي ما قرار داد.
**************************************************
پانویس ها :
46ـ دکتر شفیعی کد کنی ، به حضور و نقش حذفی « هر » در بخشی از اشعار سعدی اشاره می کند و شباهت آن را با یکی از شعر های نیما نشان می دهد :
چون مرا عشق تو از هرچه جهان باز استد / چه غم از سرزنش هر که جهانم باشد « سعدی »
جاده خالی ست ، فسرده ست امرود / هر چه ، می پژمرد از رنج دراز « نیما »
و در جای دیگر ، به نقش حذفی « و » در برخی از اشعار سعدی می پردازد ، که ـ به لحاظ ایجاز در کلام ـ بی شباهت به نمونه های ذکرشده ، در این بخش از مقاله نیست . می گوید :
« یکی از راه های بسیار پیچیده و غیر قابل تحلیل و تعلیل در زبان شعر ، که موجب تشخص کلمات و رستاخیز واژه ها می شود ، نوعی از فشرده کردن و ایجاز است که از قوانین خاصی تبعیت نمی کند . فرض کنید وقتی حافظ می گوید : ... دیدم و آن چشم دل سیه که تو داری / جانب هیچ آشنا نگاه ندارد
... واو به معنی چندین فعل محذوف عمل می کند . دیدم و دانستم و فهمیدم و احساس کردم و بر من مسلم شد و... که ... و این واو ، حداقل به جای یک فعل و موصول ، زمینه ی د ِلالی دارد . دیدم و دانستم که ... چنین و چنان است ... « موسیقی شعر ، شفیعی کدکنی ، رستاخیز کلمات ،ص 23 »
47 ـ در گویش مازندرانی ، معادلی برای فعل « برداشتن » وجود ندارد . در واقع ، معادل فعل گرفتن ( بَی تِن ) هم به جای « برداشتن » به کار می رود و هم به جای فعل « گرفتن »
48 و 49 ـ « بدایع و بدعت ها و عطا و لقای نیما یوشیج ، انتشارات بزرگمهر، زمستان 1369، صص 494ـ 495 »
50 = گرچه فعل « بشستن » ، به معنی « شستن » در ادبیات فارسی پیشینه دارد ؛ اما ، به گمان من ، در این مورد ، نیما بیشتر متأثر از گویش مازندرانی است . این تأثیر پذیری ، از گویش مازندرانی را ، در تقدم صفت بر موصوف نیز ، به فراوانی در شعرهای نیما می توان دید .
در گویش ( یا ، به قول کسروی ، نیمه زبان ) مازندرانی ، برخی از افعال ( از جمله فعل شستن ) با پیشوند « ب » همراه اند . به عنوان نمونه :
شستن = بَشُستِن
خوردن = بَخورد ِن
زدن = بَزو ا ِن (« بَزو» ، مثل « لَبو » تلفظ می شود )
رفتن = برفتن = بور د ِن ( « بور » مثل « نور » تلفظ می شود )
خوابیدن = خفتن = بخفتن = بَخواتِن ( « بَخاتِن » تلفظ می شود )
مردن = بِمُردن = ( بَمِردِ ن ) « با فتحه ی « ب » و کسره ی « م » و « د » تلفظ می شود
51 ـ « خنده زدن » ، هم به معنای « خندیدن » و هم « تمسخر و استهزا کردن » ، در ادب فارسی سابقه دارد . در گویش مازندرانی ، « خنده کردن » ، به جای « خندیدن » و « خنده زدن » به معنای « تمسخر و استهزا کردن » به کار می رود .
خندیدن = خنده کردن= « خنده هاکارد ِن »
خنده زدن = مسخره کردن = « خنده بَزوا ِن » ( « بزو » مثل « لبو » تلفظ می شود
52 و53 ـ « بدایع و بدعت ها .... صص 504 تا 507 » . در « مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج، تدوین سیروس طاهباز» ، عنوان شعر به صورت « اندوهناک شب = اندوهناْک شب » آمده است. اما ، در دو جای دیگر ، یک بار« اندوهناک» بدون کسره و در جای دیگر، به درستی ، مکسور نوشته شده است. در متن ننوشته توضیح اش آمده است.
۱- «تنها به جاست بر سر ِ سنگی ، / به جای او ، / اندوهناک ِ شب »
صفت » اندوهناک» با کسره همراه کرده است.
۲- اما در جای دیگر، آگاهانه و به درستی، « اندوهناک » را، بدون کسره نوشته شده است:
«موجی رسیده فکر ِ جهان را به هم زده ،/ برهرچه داشت هستی ، رنگ ِعدم زده / اندوهناکْ شب» .در این جا، به وضوح دیده می شود که صحبت از شب است، نه :پری دریایی» .
54ـ برگرفته از واژه نامه ی طبری ، مندرج درکتاب « مجموعه ی کامل اشعار نیما یوشیج ، 605 ـ 609»
55 ـ « بدایع و بدعت ها و ... صص 186 ـ 188 »
56 ـ « بدایع و بدعت ها و... ص 201 تا 205»
57 ـ ر .ک « موسیقی شعر ، شفیعی کدکنی ، چاپ پنجم ، ص 551 تجربه ی عروض آزاد در قرن د.وازدهم ».
58 ـ همان مرجع : نک . « فصل دوم : « نکته ای در استمرار اوزان غیر عروضی » و فصل چهارم : « منظومه ای حماسی در وزن هجایی » .
اخوان ثالث ، در کتاب « عطا و لقای نیما یوشیج » نیز ، مفصلأ به « خلاف آمد عادت » ، در شعر کهن فارسی می پردازد . نک . « بدایع و بدعت ها و ... ، ص 185 »
59 ـ « یادمان نیمایوشیج ، ص 76 »
60 ـ همان منبع ، صص 85 ـ 86
61
62 ـ « نيما يوشيج، نامهها، ص 427 »
63 ـ « ارزش احساسات و پنج مقاله در شعر و نمايش، انتشارات توس، ص 79 »
64 ـ « نيما يوشيج، در باره شعر و شاعري، ص 41 »
65 ـ نک. «بنياد شعرنو در فرانسه، دکترحسن هنرمندي» و «مکتبهاي ادبي، رضا سيدحسيني». اين مختصر، که در مورد دوگرايش مذکور آورده شد، تنها به بخشهايي از ويژگیهای اين دو گرايش توجه دارد که در انقلاب ادبي نيما هم ديده ميشود.
66 ـ تعریف « سمبل » و مصادیق آن ، محل بحث و گفتگو است . از این رو ، برای ممانعت از بد فهمی و خلط مبحث ، واژه ی « نماد » ، یا « ما به ازاء » را درمورد « شب ، خروس ، مرغ آمین ، ققنوس و ... »، که عمومأ در شعر نیما ، « سمبل های نیمایی » خوانده می شوند ، به کار می گیرم .
احمد افرادی در سال 1331شمسی درشهرساری زاده شده است .