در آمدی بر نوآوری های نیما   

 «دنيا خانه ی من است»

درآمدی بر نوآوریهای نيما

بخش  سوم

احمد افرادی

نيما ،گرچه  از ادبيات غرب تأثیر پذیرفته است، اما ، با درک بنياد تفکر نوین ِ غرب و شناخت همه ی ضرورت‌هايي که دگرگوني در شعر و ادب فارسي را اجتناب‌ ناپذير مي‌ساختند، اين تأثيرپذيري را اينجايي مي‌کند و  به  الزامات و نيازهاي زمان پاسخ می گويد؛ ( بي آنکه مرعوب تمدن و فرهنگ غرب شود و گرته برداری  را جايگزين خلاقيت شاعرانه سازد .)

به گمان من (در ميان انديشه ورزان ما ) نيما ، تنها کسي است که ( در تقابل سنت و مدرنيت)  به بيان واماندگيهاي فرهنگي و اجتماعي ما و عوارض ناشي از سُنَت بسنده نکرد، بلکه راه برون رفت از پوستة چغر سنت هزار ساله ی شعر را هم ( بعضاً ، با  رویکرد به همان سنت  و به پرسش کشیدن ِ آن ) پيش روي ما قرار داد.

*َ***************************************************

فکر نيما در جستجوي راهي بود، براي ایجاد تحول در زبان و يافتن قالبي مناسب ،براي بيان دريافتها و تجربههاي نو. دستيابي به اين زبان، در گرو سالها تأمل در زبان و شناخت ضرورتهاي زمان بود.

نوآوريهاي نيما در زبان، بحث مبسوطي را (در حد يک مقالة مستقل و حتي کتاب)  ميطلبد. اين مختصر، که در زير ميآيد، نمونهاي است از تحولي که نيما در زبان و شعر فارسی  ايجاد کرده است. اين را هم، پيشترگفته باشم که دخل و تصرف های نيما در زبان , در  موارد بسیاری ، با موفقيت همراه نبوده است .

1 ـ تصرف در نحو زبان، جهت فاصله‌گيري از هنجارهاي زبان معيار (آشنايي‌زدايي در زبان):

...با تَنَش گرمْ، بیابان ِدراز / مرده را مانَد در گورش ،تنگ /  به دل ِ سوخته ی من مانَد / به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب ! / هست شب . آری ، شب .                          « هست شب »

الف ـ با تنش گرمْ ، بيابان ِ دراز=  بيابان ِ دراز، با تن ِ گرمش

ب ـ مرده را مانَد در گورَش ْ، تنگ =  (مرده را در گور ِتنگش، ماند = شبيه مردهاي است، درگوري که برايش تنگ است)

پ  ـ به تنم، خسته، که ميسوزد از هيبت تب

[به تن خستة من (می مانَد)  که از  تب ميسوزد

******************************************************

ت  ـ  « وازنا » پیدا نیست / من دلم سخت گرفته ست از این / میهمانخانه ی مهمان کُش ِ روزش تاریک / که به جان هم ،نشناخته انداخته است :  / چند تن خواب آلود / چند تن ناهموار /  چند تن ناهموار / چند تن ناهشیار ...                                      « برف »

ج ـ صبح وقتی که هوا روشن شد / هر کسی خواهد دانست و به جا خواهد آورد مرا / که در این پهنه ور آب ، /  به چه ره رفتم و از بَهر چه ام  بود عذاب                 « مانلی »

از بَهر چه ام  بود عذاب  =عذاب من  از بهر چه

د  ـ   مانده ازشب های دورادور / بر مسیر خامُش جنگل/  سنگچینی از اجاقی خُرد ، /  اندرو خاکستر سردی . / همچنان کاندر غبار آلوده ی اندیشه های من، ملال انگیز،  / طرح تصویری در آن ، هرچیز / داستانی حاصلش دردی                                                     «اجاق سرد »

اندیشه های من ،ملال انگیز = اندیشه های ملال انگیز من 

 ر ـ در پر از کشمکش این زندگی حادثه بار ، /  (گرچه گویند نه !) هر کس تنهاست / آن که می دارد تیمار مرا کار من است ...                                                     « مانلی »

در پُر از کشمکش، این زندگی حادثه بار = در این زندگی ِ حادثه بار ِ پر از کشمکش

س ـ  اندوهناک ِ شب / با موی دلربایش بر جای او /  مِیلش نه ، تا که ره سپرد / هیچش نه یک هوس که بخندد/ تنها نشسته در کشش این شب دراز                              « اندوهناکْ شب »

هیچش نه یک هوس که بخندد  =  هیچ هوسی ، برای خندیدن در او نیست

ص  ـ  ... در خیال ِ روزهای  روشنم کز دست رفتندم ، / من به روی آفتابم / می برم  در ساحل دریا نظاره . / و همه دنیا خراب و خرد از باد ست  ...

کز دست رفتندم = که از دست من رفتند

 ط ـ  دمْ، نمی خفتش، چشمان حریص ، / بود ما را سخن از قول و قرار ، / لیک از خنده ی بی رونق صبح ،  / مانده بالینی و در آن بیمار .                                  « شب دوش »

دمْ، نمی خُفتَش چشمان ِحریص  = چشمان حریصش ، دمی ( یک دم) نمی خفت

ف ـ افروخته‌ام چراغ ،از اين رو / تا صبحدمان, در اين شب گرم / میخواهم برکشم به جا تر / ديواری در سرای کوران

افروخته‌ام چراغ ،از اين رو / تا صبحدمان, در اين شب گرم = در اين شب گرم ، از اين رو ( تا صبحدمان) چراغ افروختهام ...

ک  ـ   تا زمان ،کاوای طناز ْ خروس ِ خانه ی همسایه ام ، مسکین ، / می شکافد خانه های رخنه های ره نهفت  ِ قیل و قالی را . ..                                          « پادشاه فتح »

خانه ی  همسایه ام ،مسکین = خانه ی همسایه ی مسکین ِ من

ل ـ لب به دندان گزد  دمی زفسوس / که شکستش به چشمْ خوابْ ، خروس    « قلعه سقریم »

شکستش به چشم خواب ،خروس  = خروس ، خواب به چشمش شکست= خروس، خواب از چشمش ربود

نـ در شبی اینگونه طوفانزا / که جهان را شد ز هم بگسسته گویی یکسره رگها «خانه ی سرویلی»

که جهان را شد زهم بگسسته گویی یکسره رگها =گویی،رگ های جهان،یکسره از هم گسسته شد 

 ی ـ کردم به هوای میهمانی / آباد، سرای و خانه ی تنگ / هر بام و بری شکسته بر جا / چون پای فتاده رفته از هوش/... / جز نقش تو هر چه شان، ز دِل دور / جز نام تو هر چه شان،فراموش                                        « گنج است خراب را »

جز نقش تو هر چه شان، ز دِل دور = جز نقش تو ، همه ی آن ها را  از دل دور (کردم)

جز نام تو هر چه شان ، فراموش   = جز نام تو ، همه ی آن ها را ، به فراموشی سپردم

 ***********************************************************

2 ـ برجسته‌سازي در کلام :

من چهره‌ام گرفته

من قايقم نشسته به خشکي

با قايقم نشسته به خشکي

فرياد ميزنم                         « قایق »

عبارت«من چهره‌ام گرفته»، بدون ضمير «من» هم، چه به لحاظ ابلاغ پيام وچه از نظر قواعد دستوري مشکلي ندارد. اما حضورضمير ِ«من»، نه تنها در کار برجستهسازي کلامي است، بلکه بر نقش «فرديت»  در شعر نيز تأکيد دارد.

در سطرسوم و چهارم (با قايقم نشسته به خشکي / فرياد مي‌زنم ) که قايق نمودي انساني مييابد ، در درد شاعر شريک ميشود و با او فرياد امداد سر ميدهد، اين «فرديت»  برجستهتر ميشود.

همین معنی را در شعر «  مهتاب » هم می توان دید :

نگران با من استاده ، سحر / صبح می خواهد از من / کز مبارک دم او آورم ای قوم به جان باخته را بلکه خبر ...

آن جا که می گوید : « نگران ْ با من استاده سحر » ، می بینیم که « سحر » نمودی انسانی می یابد و (ایستاده، در کنار شاعر) درنگرانی او سهیم می شود .

برجستگي و حضورضمير «من»، در برخي از ديگراشعار نيما نشان ميدهد که استفاده از اين شکل بياني آگاهانه است:

من دِلَمْ سخت گرفته است از اين

ميهمانخانه ی مهمانکش روزش تاريک

3 ـ ايجاز در کلام  ( حذف و تخفیف )  ( 46 )

الف  ـ هرکس

در پر از کشمکش این زندگی حادثه بار، /  (گرچه گویند نه ) هر کس تنهاست / آن که می دارد تیمار مرا کار من است ...                                            « مانلی »

هر کس تنهاست  =  هر کسی را که تصورش را بکنی ، تنها است  = همه تنها هستند

پیشینه در ادب فارسی :

همی گفت هرکس که لهراسب شاه / به مردی ز ترکان تُهی کرد،گاه                  « فردوسی »

ب ـ  هر کسی =  تک تک آدم ها

صبح وقتی که هوا روشن شد / هر کسی خواهد دانست و به جا خواهد آورد مرا / که در این پهنه ور آب ، /  به چه ره رفتم و از بهر چه ام  بود عذاب              « مانلی »

پیشینه در ادب فارسی :

بگفتند هر گونه ای هر کسی /  همانا پسندش نیامد بسی                              « فردوسی »

ج ـ «هنگام» به جاي «هنگامي»، «آن هنگام»:

هنگامْ، که گريه ميدهد ساز/ این دود سرشت ابر بر پشت ... / هنگامْ که نیلْ چشم دریا / از خشم به روی می زند مشت ...                       « هنگام که گریه می دهد ساز »

د  ـ «هرچه»، به جاي  « همه چیز »  ، یا  « هر آن چه، در عالم  هست » :

 ۱-  لیکن چه گریستن چه طوفان ؟ / خاموش شبي است، هرچه تنهاست. / مردی در راه می زند نِی / و آواش فسرده بر می آید/ تنهای دگر منم که چشمم/ طوفان سرشک می گشاید « هنگام که گریه می دهد ساز »

هرچه، تنهاست =  هر آن چه در عالم هست ، تنهاست

2ــ جاده خالی ست ، فسرده ست اَمرود / هرچه ، می پژمرد از رنج دراز / ...       « در فرو بند »

«هرچه  » ، به جای « همه چیز » به کار رفته است.

3ـ ... کرده در راه گلو ،بغضْ گره / هر چه ، می گردد با او از جا / هر چه ... هر چیز که هست از بَرِ او ... / جا ْکه می سوزد دلمرده چراغ / کار هر چیز بریده است دوام ..                     « کار شب پا »

4 ـ هر چه خوابیده ، همه چیز آرام  /  می چمد از « پلم » ی خوک به « لَم » / بر نمی خیزد یک تن به جز او / که به کار است و نه کار است تمام .                                                    « کار شب پا »

هر چه ،خوابیده  =  هرچه که هست ، در خواب است =  همه ی  دنیا در خواب است .

رـ  «دَم»، به جاي «آن دم»

1 ـ   دَمْ، که لبخندهاي بهاران / بود با سبزه ی جویباران ...             « افسانه »

2 ـ  دم که می سازد بی گوشت تن فقر ردیف / و به لبخند ظفرمندش مرگ / مانده در کار حریف؛

                                                                     « سوی شهر خاموش »

سـ   همچنین در گشاد و شمع افروخت /   آن نگارین ِچربدست استاد / گوشمالی به چنگ داد و نشست / پس چراغی نهاد بَر دَم باد /   هرچه از ما ، به یک عتاب ببرد       «  داستابی نه تازه »

هرچه از ما به یک عتاب ببرد = هر چه از ما بود ( هرچه داشتیم ) به  یک ناز و کرشمه ببرد  = دار و ندار ما را به یک ناز و کرشمه ببرد

ش ـ  « جا » ، به جای ِ « آن جا »

... کرده در راه گلو ، بُغضْ گره / هر چه می گردد، با او از جا / هر چه ... هر چیز که هست از بر او ... / جا ،که می سوزد دلمرده چراغ / کار هر چیزبریده است دوام ..                     « کار شب پا »

ش   ـ تا زمانتا آن زمان

 از زمانی  کز ره ِ دیوارها ،فرتوت / ...  /  تا زمانْ ،کاوای طناز ْ خروس ِ خانه ی همسایه ام مسکین ، / می شکافد خانه های رخنه های ره نهفت  ِ قیل و قالی را .    « پادشاه فتح »

*********************************

4 ـ واژه و ترکیب سازی :

نيما در «حرف‌هاي همسايه» ميگويد: «خيال نکنيد قواعد مسلم زبان ، در زبان رسمي پايتخت است. زور استعمال، اين قواعد را به وجود آورده است. مثلاً به جاي «سُرخورد» ، « سُرگرفت» و به جاي «چيزي را از جا برداشت» ، «چيزي را از جا گرفت» ( 47 ) را با کمال اطمينان استعمال کنيد، يک توانگري بيشتر براي شما پيدا ميشود، که خودتان تسلط پيدا کرده، کلمات را براي دفعة اول براي مفهوم خود استعمال ميکنيد».

*******************************

در بسياري از اشعار نيما، با واژگان و ترکيباتی رو به رو هستيم که يا در زبان فارسي، پيشينه نداشته و يا، به نوعي مهجور بودهاند :

الف ـ روشنْ آرای

کرد افشای رازهای مگو / سردی آور شب زمستانی / کرد افشای رازهای مگو / روشنْ آرای صبح نورانی

                                                                       « خروس می خواند »

ب  ـ نازکْ آرای :

الف ـ   نازک آرای تن ساق ِ گلی / که به جانش کشتم  / و به جان  دادمش آب / ای دریغا  ببرم

می شکند .                          «  مهتاب »

پیشینه ی « آرا»  (  اسم  فاعل ـ  مخفف آراینده ، از مصدر «  آراستن » ) در ادب فارسی  :

چمن آرا ، عالم آرا ، ملک آرا ، مجلس آرا ، رزم آرا  ، سخن آراء ، صف آرا ، بزم آرا  و...

پیشینه در ادب فارسی :

من اگر خارم  اگر گل چمن آرایی هست /  که از آن دست که می پروردم، می رویم    « حافظ »

زنده یاد مهدی اخوان ثالث ، در کتاب « عطا و لقای نیما یوشیج » ،  نقل می کند که نیما ، دو  ترکیب  « روشن آرای » و «نازک آرای » را ،  با « ی » مکسور می خواند . یعنی ، « ی» را به کلمه ی بعدی اضافه می کرد .

اما ، خودْ ، بر این نظر است  ( که این دو ترکیب را )  به هر دو شکل ( با  « ی » ساکن و « ی » مکسور)  می شود خواند .با وجود این، ترجیح می دهد که هر دو ترکیب را ، در وجه فاعلی ببیند :

« نازک آرای » =  «به  نازکی آراینده » ، یا « به نازکی و نازکانه آرایش کننده » .

« روشن آرای » به روشنی آراینده . ( 48 )

ج ـ نازک آرای :

نازک آرایِ تن ِ ساق ِ گلی / که به جانش کشتم  / و به جان  دادمش آب / ای دریغا  ببرم می شکند . « مهتاب »

تعبیر رایج  از « نازک آرای » ، « نازک آراینده » و در وجه فاعلی  است  ( 49 ).  اما ، شاید بتوان  « نازک آرای تن  » را ، « به نازکی و نازکانه آراسته شده »  تعبیر کرد . و چرایش :

شاید منظور نیما ، از « نازک آرای تن ِ ساق ِ گل » ،   همان « شعر نوی نیمایی باشد » ، که آن را  « با جانش کِشت و  سیراب »  کرد :  « که به جانَشْ کِشتَم و به جان دادمَش آب » .

بنا بر این ،  فاعل ، نیما است  و « نازک آرای تن ِ ساق گل » ، مفعول .

یعنی ، به باور ِ من ( در این حا) « نازک آرای» ، در وجه مفعولی است. 

این را هم گفته باشم که ، زنده یاد  اخوان ثالث ، در کتاب « عطا و لقای نیما یوشیج » ، سطر شعری مذکور  را  به صوت :  « نازک آرای تن  و  ساق گلی ... » می نویسد . یعنی حرف ربط « و » را ،  بین « نازک آرای » و « ساق گل » قرار می دهد .

که در این صورت، « نازک آرای تن» ،  یعنی  ، تن ِ به نازکی و با ظرافت آراسته شده

ج  ـ  دانش آرای :

گِرد بر گِرد من، نکو  رایان / تیز هوشان و دانش آرایان                                     « قلعه ی سقریم »

ح  ـ  نواگر :

گرم  شد از دم نواگر او / سردی آور شب زمستانی / کرده افشای رازهای مگو  ...

                             « قوقولی قو خروس می خواند »

پیشینه ، درادب فارسی :

در ادب فارسی ، « نواگر » ، به معنی مطرب  وخواننده است .

به باغ اندر ندیده  ایچ جانْور /  مگر بر شاخ ، مرغان نواگر                 « فخر الدین اسعد  »

**********************************************

خ  ـ  «  خراب ِ عذابِ» و « عذاب ِ خراب »

من که ماندم در آن عذاب خراب / بشکوهیدم از خراب ِ عذاب                «  قلعه ی سقریم »

شکوهیدن = ترسیدن ، بیم بردن ، واهمه کردن

پیشینه در ادب فارسی :

نباید شکوهید از ایشان به جنگ / نشاید کشیدن ز پیکار چنگ                          « فردوسی »

چو خاقان خبر یافت زان بخردی / شکوهید از آن فره ایزدی                            «  نظامی  »

د ـ بِشُسته = شُسته  

بِشُسته تَن = تن ِ شسته (شده ) ،( احتمالأ ، متأثر از گويش مازندرانی) (  50 )

1ـ ابر چو لبادهای است / بر زبر کوه ها / بيشه بِشُسته تنی است / کرده به لباده جا / همچو رُخ دلبران / هوش بَر و دلربا...                                  « صبح »

2ـ  روی این بام ِ  تن بِشُسته ز قیر  = روی این بام قیر  اندود   [بام تن بشسته ز قیر = شب]

صبحگاهان که بسته می مانَد / ماهی آبنوس در زنجیر، / دم طاووس پر می افشاند ، / روی این بام تن بشسته ز قیر ...                                               خنده ی سرد »

 پیشینه ، در ادب فارسی :

روی به قیر شستن  =  کنایه از تیره  و سیاه شدن

شبی چون شَبَه  ، روی شسته به قیر /  نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر            « فردوسی »

 شَبَه [ شبق = سنگی سیاه و برق ]                                                          

ر ـ  بیفسردن = افسردن = فسردن  ( سرد شدن ، یخ بستن ، اندوهگین شدن ، پژمردن   )

از بر ِاین بی هنر گردنده ی بی نور /  هست نیما اسم یک پروانه ی مهجور / مانده از فصل بهاران دور / در خزان زرد غم جا می گزیند / بر فراز گلبنان دل بیفسرده نشیند ...                         « نیما »

س ـ جهانخواره

خلق میگويد: اما آن جهانخواره / (آدمی را دشمن ديرين) جهان را خورْد يکسر

ش  ـ بهار کردن (شکوفه کردن, گل کردن,  متأثر از گويش مازندرانی)

گر گشادش زبان و کرد بهار / چو خزانش بيفکنيد زکار                            « قلعه ی سقریم »

 ش ـ گريه ساز دادن (گريه سر دادن ...)

«هنگام که گريه می‌دهد ساز / اين دود سرشت ابر برپُشت»               « هنگام که گریه می دهد ساز»

ز ـ  گریه سازکردن  ( به گریه آغازیدن )

 ای گل ! به خنده لب مگشا کافتی است باد / وای شمع !  گریه ساز کن آمد شب وظَلَم      « الرثا ء »

 ژ  ـ  عشوه ساز دادن = کرشمه و دلفریبی

زان دیر سفر که رفته از من / غمزه زن و عشوه ساز داده / دارم به بهانه های مأنوس / تصویری از او به بر نهاده                                  « هنگام که گریه می دهد ساز »

غمزه زن = کرشمه نما و شوخ چشم

 پیشینه در ادب فارسی :

پیش که غمزه زن شود ، چشم ستاره ی سحر / بر صدف فلک رسان ،خنده ی جام گوهری    « خاقانی »

عشوه ساز دادن =   کرشمه و دلفریبی و ناز و عمزه کردن

پیشینه در ادب فارسی :

هفت و نُه این صنم عشوه ساز / عقل فریب آمد و بُرنا  نواز                          « امیر خسرو »

 ص ـ  شناسيدن (شناختن )

همچو مستی که شور بيش کند / نشناسيده راه  پيش کند

 ض ـ شنیدستم = شنیده ام

من سخن های بد و نیک همه خامان این ره را شنیدستم  /  آن کسان را کز رسن بالا شده بر سوی بامی ، / پس ، چنان دانند کز آن بر فلک بالا برفتستند ، دیدستم .../               « خانه ی سریویلی »

پیشینه در ادب فارسی :

شنیدستم = شنیده استم  = شنیده ام

پیشینه در ادب فارسی :

شنیدستم از نامور مهتران  / همه داستان های  ناماوران  ...              « فردوسی »

ط ـ در چشم کشاندن (به ديده آوردن, به نظر آوردن)

«برق ِ سياهْ تابَشْ , تصويری از خراب / در چشم می‌کشاند»                        « ری را »

 ط ـ رنگ بستن (رنگ گرفتن)

رنگ می‌بندد / شکل می گيرد / گرم میخندد...

پیشینه در ادب فارسی :

« رنگ بستن » ، مثل « حنا بستن » ، به معنی « بستن رنگ به موی سر و صورت ، یا رنگ کردن

( گذاشتن ) موی سر وصورت » به کار رفته است .

ظ  ـ  تراويدن مهتاب

می‌تراود مهتاب / میدرخشد شبتاب / نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک / غم این خفته ی چند / خواب در چشم ترم می شکند .                    « مهتاب »

ع ـ    آمدنشدن

خشک آمد = خشک شد

  خشک آمد کشتگاه من / در جوار کشت همسایه  ...                  « داروگ »

خراب آمد = خراب شد

2 ـ و خراب آید در آوار غریو لعنت بیدارْ محرومان / هر خیال کج که خلق خسته را با ان نخواهای ست ...                                                                            « مرغ آمین »

غ ـ  عطسه ی صبح

می شتابد به راه ، مرد سوار / گرچه اش در سیاهی اسب رمید /  عطسه ی صبح در دماغش بَست / نقشه ی دلگشای صبح سفید                                                          « خروس می خواند  »

در این جا ، نیما ، به ضرورت وزن ، فعل مرکب « نقشه بستن » را ، به جای « نقش بستن » به کار می گیرد .

شاهد :

من نقش همی بندم و تو جامه همی باف / این است مرا با تو همه شغل و همه کار    « ناصر خسرو »

ف ـ خواب در چشم شکستن  = خواب از چشم ربودن = بی خواب کردن

غم این خفته ی چند / خواب در چشم ترم می شکند                        « می تراود مهتاب »

ق :

1 ـ خواب به چشم کسی  شکستن = کسی را از خواب پراندن

لب به دندان گزد دمی زفسوس / که شکستش به چشمْ خوابْ ، خروس          « قلعه سقریم »

2 ـ خواب به چشم شکستن  ( شکسته شدن )  = بیدارماندن = خواب به چشم نیامدن

شب همه شب ،شکسته خواب به چشم / گوش بر زنگ کاروانستم / با صداهای نیمه زنده ز دور همعنان گشته ، همصداگشتم                  « شب همه شب »

ک ـ « خیال صحرایی » ، «  نهاد دریایی ، « سرشت دنیایی » :

شعر ، آیتی از خیال صحرایی ماست / عشق ، آفتی از نهاد دریایی ماست / گفتم به اجل : در این میان حکم تو چیست ؟ / گفت آن چه که با سرشت دنیایی ماست                « رباعیات نیما »

گ ـ  خیال ناشاد   :

گفتا چه به غم در شدم از یاد سحر / گفتم که چه می دمد به ما باد سحر / گفتا که به جام بین ، بدیدم خورشید / می خندد بر خیال ناشاد سحر                                      « رباعیات نیما »

ل ـ خنده زدن :  (51)

ای بسا خنده ها که زدی تو / بر  خوشی و بدی گل من                    «  افسانه »

چون ماه ،خنده می زند از دور روی موج /  در خرده های خنده ی او یافته ست اوج    « اندوهناکْ شب»

نمونه در ادب فارسی :

« خنده زدن » ، به معنای خندیدن :

پیشینه در ادب فارسی :

هر زمان چون پیاله چند زنی / خنده در روی لعبت ساده                 «سعدی »

« خنده زدن » ، به معنای « مسخره کردن » :

پیشینه در ادب فارسی :

هر که سخن نشنود از عیبْ پوش / خود شود اندر حق خود عیبْ کوش / گر چه زند خنده بر او مرد و زن /  او هم از آن خنده شود خنده زن »                                 «امیر خسرو دهلوی »

م ـ  از یاد کسی کاستن  = کسی را از یاد  و خاطر بردن = کسی را فراموش کردن

شباهنگام . در آندم که بر جا دره ها چون خفته ماران خفتگانند / در آن نوبت که بنند دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام /  گَرَََ َم یاد آوری یا نه / من از یادت نمی کاهم / ترا من چشم در راهم  « ترا من چشم در راهم »

ن ـ  از یاد کسی گم شدن  = از خاطر رفتن ، فراموش شدن

 گم شد از من ، گمشدم از یاد او / ماند برجا قصه ی بیداد او                « قصه ی رنگ پریده »

وـ  بامداد شعر

در صفای بامداد شعر آنان ، / که جهان را راست می شد کارها از آن ...         « خانه سریویلی »

هجهانْ افسا ( افسون کننده ی جهان ، کسی که جهانیان را افسون و جادو می کند )

در تمام طول شب ، / کاین سیاه سالخورد انبوه دندان هاش می ریزد؛ / واز درون تیرگی های مزور / سایه های قبرهای مردگان و خانه های زندگان در هم می امیزد ؛ / وآن جهان افسا ، نهفته در فسون خود ، / از پی خواب درون تو / می دهد تحویل ازگوش تو خواب تو به چشم تو ...          « پاد شاه فتح »

 ی- هست شب همچو ورم کرده تنی / گرم ، در استاده هوا        « هست شب»

ترکیب بدیع « گرم در استاده هوا»، همواره برایم پر رمز و راز می نمود. گمانم بر این بودکه این ترکیب هم ( به تمامی) ساخته و پرداخته نیما و از نوآوری های او است .تا آنکه ، بر حسب اتفاق، در کتاب « سبک شناسی، بهار» ، با عبارت « هواگرم ایستاد»( به معنی « هوا گرم گردید») رو به رو شدم.یافتن این که، چنین ترکیبی در ادب فارسی سابقه دارد، برایم سخت هیجان انگیز بود.دیدم که نیما، چه تسلط حیرت آوری بر میراث ادب فارسی داشت و چگونه ( استادانه) از ظرفیت های این زبان، در آفرینش های ادبی بهره می بُرد.

همین عبارت را در « تاریخ بیهقی، دانش پژوه، بر اساس نسخه ی غنی- فیاض، ص ۷۰۶» یافتم :

« و روز دوشنبه هشتم رجب، امیر به گرگان رسید و هوا سخت گرم ایستاده بود. ».

نیما نه تنها به این رضایت ندادکه ترکیب مهجور « هوا سخت گرم ایستاده بود» را، از ادب کهن فارسی بردارد و آن را، بی هیچ دخل و تصرفی، در شعر امروز، از «غریبگی» بیرون آورد و «آشنا» یش کند، بلکه( با تصرفی شاعرانه) ترکیب بدیع « گرم در استاده هوا» را آفرید.

البته ، این احتمال هم دور از ذهن نیست که مراد از « گرم در استاده هوا» ، هوای دم کرده و راکد باشد.

*******************************************************

5 ـ تقدم صفت بر موصوف 

گرچه در زبان فارسی، معمولاً ، صفت بعد از موصوف می آید ( مثل مرد ِ بزرگ، دیوار ِ سفید ) اما در مواردی، این قاعده می شکند. مثل « بزرگْ مرد» 

الف ـ درازْ بيابان (بيابان ِ دراز)

صبحی ست خنده بسته به لب ؟ـ یا شبی ست کاو / رو در گریز از در صبحی ست /  در راه این دراز ْ بیابان ؟                                                                 « ناقوس »

ب ـ دلاشوب ْچراغ ( چراغ ِدل آشوب )

پا گرفته ست زمانی ست مدید /  ناخوش احوالی در پیکر من / دوستانم ، رفقای محرم / به هوایی که حکیمی بر سر ،   مگذارید /  اين دل آشوب ْچراغ / روشنايی بدهد در برمن !        « خونریزی »

د ـ   اندوهناکْ شب = شب ِ اندوهناک  

عنوان شعر ، (  « اندوهناکْ شب » = شب ِ اندوهناک )   است . اما در سطری از شعر  ، « اندوهناک ، با « ک » مکسور ، یعنی به صورت « اندوهناک ِ شب » هیئتی انسانی ، یا پری وار می یابد

آن سایه ی دویده به ساحل / گم گشته است و رفته به راهی . / تنها به جاست  بر سر ِ سنگی ، / به جای او ، / اندوهناک ِ شب 

در سطور بعدی می خوانیم :

موجی رسیده فکر ِ جهان را به هم زده ،/ برهرچه داشت هستی ، رنگ ِعدم زده / اندوهناکْ  شب.

زنده یاد اخوان ثالث، عطف به سطر شعری « تنها به جاست  بر سر ِ سنگی ، / به جای او ، / اندوهناک ِ شب  « می نویسد:

« اندوهناکْ صفت است و مضاف به شب. صفت مضاف به اسم که یعنی ،« اندوهناکی شب» ، غمی را که در شب نهفته است ، نیما در این قطعه متجسم می دیده. » 52

که به نظر من درست نیست. همانگونه که پیشتر گفتم، در اینجا، باید « اندوهناک ِ شب» خوانده شود، نه « اندوهناکْ شب». در کتاب « مجموعه ی اشعار نیما» هم ، «اندوهناک» ، مکسور نوشته شده است.

در واقع ، [ « اندوهناک ِ شب» ] ، نام یا وصف ، « پَری دریایی »  است ، که بر سر ِ سنگی نشسته است : «تنها به جاست  بر سر ِ سنگی »

در ادامه ی شعر ( در وضف این «پری دریایی» ) می خوانیم :

« با موی دلربایش، بر جای او/ مِیلَش نه ، تا که ره سپرد/ هیچش، نه یک هوس که بخندد/تنها نشسته در کشش این شب ِ دراز ...»

زنده یاد صادق هدیت، در کتاب « وغ وغ ساحاب» ،« قضیه » ای دارد به نام ِ « فرحناکْ روز»،  که در پیوند با شعر « اندهناکْ شب ِ» نیما است و آن را به طنز گرفته است.البته، نیما هم پاسخ جانانه ای به او داده است.

ط ـ  بیدار ْ محرومان

... و خراب آید در آوار غریو لعنت ِ بیدار محرومان                  « مرغ آمین »

غریو لعنت  بیدارْ محرومان = و غریو لعنت ِ محرومان ِ بیدار

زنده یاد اخوان ثالث  بر این باور است که منظور از « بیدار محرومان » ، در واقع « بیداری محرومان » است . یعنی صفت « بیدار » جانشین  اسم مصدر ِ « بیداری » شده است . با این تعبیر ، به نظر می رسد که « بیدارْ محرومان »‌ را، « بیدار  ِ محرومان» می خواند. ( 52)

ع ـ آرام ْ سرای =  سرای آرام

واندر آرام سرای شهر نو تعمیر خود پویا / از نگاه زیر چشم خود / با تو این حرفی دگر هر لحظه گوید ...

                                                                    « پادشاه فتح»

تعبیر زنده یاد اخوان ثالث« آرام ْ سرای » را « آرام  ِ سرای» خوانده و از این رو، تعبیرش این است که منظور نیما، از  « آرام سرای » ،  « آرامی سرای » است. در این معنی می نویسد:

«چنانکه واضح است، در این قطعه« آرام سرای شهر نو تعمیر خود» ، به معنی آرامش، آرامی سرای ... است؛ یعنی صفت را جانشین اسم ( مصدر، اسم مصدر) کرده است و در حالت اضافه، به موضوف گردانید.»52

تعبیر زنده یاد اخوان ثالث، به نظر من وجهی ندارد.

**********************************************************

6 ـ کاربرد صفت ، به جای اسم

الف ـ   برق سياه تابش , تصويري از خراب / در چشم ميکشاند                  « ری را »

(«خراب» به جاي «خرابي» آمده است)

شعر « ری را » ، از بحث انگیز ترین و تأویل گریز ترین شعرهای نیما است .

نک : « هوشنگ گلشیری ، دنیای سخن ، شماره 8 ، بهمن 65 ، ص 34»

 ب ـ  زردها بی خود قرمز نشده اند / قرمزی رنگ نینداخته است / بی خودی بر دیوار .      « برف »

ج ـ  در بسیط خطه ی آرام ، می خواند خروس از دور ./ می شکافد جرم دیوار سحر گاهان . / وز بر ِ آن سرد ِ دود اندوده ی خاموش ، / هرچه ، با رنگ تجلی ، رنگ در پیکر می افزاید . / می گریزد شب ،/ صبح می آید .

وز بر ِ آن سرد ِ دود اندوده ی خاموش  = و   از بر آن ( صبح ) دودی خاموش

به تعبیر دیگر ، « سرد ِ دود اندود» ، به جای « صبح سرد دود اندود» آمده است.

ج ـ اینجایم ، در خراب ِ تو ، من / ای خسته کنون گرفته ام جا / آبادی این سرای بگذار / گنج است خراب را در آغوش                                    « گنج است خراب را »

اینجایم در خراب تو ، من = من این جا در ( خانه ی ) خراب تو  هستم

گنج است خراب را در آغوش               خراب = خرابه

**************************************************************************************

 ـ استفاده از واژگان محلي (مازندراني)

الف ـ «پک و پک سوزد آن جا «کله سي»

(کله سي = نوعي اجاق)

ب ـ   ديري ست نعره ميکشد از بيشهي خموش / «کک کي» که گشته گم

(کک کي, نام گاو نر)

 وازنا = نام کوهی است در یوش ، رو در روی خانه ی نیما . گویند هر گاه ابر آن را بپوشاند ، در قشلاق بارندگی است .

ج  ـ ماه می تابد ، رود است آرام ، /  بر سر شاخه ی اوجا، تيرنگ / دم بیاویخته ، در خواب فرو رفته ، ولی در « آئیش » / کار « شب پا » نه هنوز است تمام .

(اوجا = نوعي نارون ، تيرنگ = قرقاول جنگلي ، آییش = مزرعه ی برنج ، شب پا =  نگهبان ( شب گرد )  مزرعه ی برنج .

د ـ   بیخود دویده است /  بیحود تنیده است / « لَم » در حواشی « آییش » / باد از برابر جاده /  کانجا چراغ روشن تاصبح / می سوزد از پی چه نشانه .        « در پیش کومه ام »

لَم = نام گیاهی در هم پیچیده و تیغدار، از گونه ی تمشک وحشی .

***********************

8 ـ استفاده از صوت

الف ـ تيک تيک, چه به شيشه شب پره میکوبد / آشوبزده است باد و میآشوبد / دستی ز گريبان سياه دريا / بيرون شده تا هر بد و نيکی روبد.

ب ـ قوقولی قو! خروس میخواند / از درون نهفت ِ خلوت ده / از نشيب رهی که چون رگ خشک / در تن مردگان دواند خون...                                                             « قوقولی قو خروس می خواند »

ج ـ «پک و پک سوزد آن جا «کله سی» / بوی از پیه می آید ه دماغ ....  « کار شب پا »       ( 54)

****************************************************

برخی اختصاصات زبانی:

اـ نیلْ چشمْ دریا ( دریای نیل  چشم  ـ دریا ، در هیئت انسانی با چشمان نیلی تصویر شده است )

هنگام که نیلْ چشم ْدریا / از خشم به روی می زند مشت       « هنگام که گریه می دهد ساز»

ب ـ نهفتْ صدا «  صدای نهفته »

طوفانزده ست هیبت دریا / وانگیخته نهفت ْ صدایی / در گوشه ها نهان / دریای بیکران    « هاد »

ج ـ  سرد ِ دود اندود ه ی خاموش

در بسیط خطه ی آرام ، می خواند خروس از دور ./ می شکافد جرم دیوار سحر گاهان . / وز بر ِ آن سرد ِ دود اندوده ی خاموش ، / هرچه ، با رنگ تجلی ، رنگ در پیکر می افزاید . / می گریزد شب ،/ صبح می آید .

تعبیر زنده یاد اخوان ثالث : «  سرد » ، به جای « سردی » نشسته است   ( 53 )

د   ـ من برآن خنده که او دارد ، می گریم . / و بر آن گریه که او راست به لب ،می خندم / و طراز شب را،  سرد و خموش / بر خراب ِ تن شب می بندم ...                                          « آنکه می گرید »

بر خراب ِ تن ِ شب می بندم   =   بر تن خراب شب می بندم

 تعبیر اخوان :  « خراب ِ شب » =  خرابی شب

ر   ـ   پایان این شب / چیزی به غیر روشن ِ روز سفید نیست                   « اندوهناک  شب»

روشن ِ روز سفید  =  روز ِ سفید روشن :

فـ  به چشمانْ خسته

...هول غالب ، همه چیزی مغلوب . / می رود دوکی ، این هیکل اوست . / می رمد سایه ای ، این است گُراز . / خواب آلوده ، به چشمانْ خسته ، هر دمی با حود می گوید باز  : / چه شب موذی و گرمی و دراز ...                                                                       « کار شب پا »

ق ـ   من به تن دردم نيست  / یک تب سرکش تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا      « خونریزی »

 من به تن دردم نیست =  (درد من به تن نيست, تنم درد نمیکند)

س  ـ  به جان ْ شوریده = شوریده جان

او ز رفتْ آمدن ِ موج ِ به جان شوریده ،/  آمد اندیشه به کارش باریک . / گفت با خود : " چه شبی ! / با همه خنده ی مهتابش بر منْ تاریک ...                              « مانلی »

پیشینه در آدب فارسی :

هر که را کنج اختیار آمد ، تو دست از وی بدار /  کانچنان شوریده دل پایش به گنجی در فروست  « سعدی »

چه خوش گفت شیدای شوریده سر / جوابی که باید نوشتن به زر                     « سعدی »

ش  ـ زن ، به دل ْخسته ، صدا بگرفته / می رود هر نگهش ، می آید / گوییا داده به خود نیز فریب / چشم او می پاید ...                                                                    « مادری و پسری »

زن ، به دل خسته ... =  زن ، با دل خسته = زن ،  دلخسته ، خسته دل

ض ـ  به تنْ درست و برومند

... اما به تن درست و برومند / « کک کی » که مانده گم / دیری ست نعره می کشد از بیشه ی خموش ...                                                      « کک کی »

************************************

از جمله عواملی که موجب شد تا شعر نيما ،  بيشتر«مصرف خصوصي» یابد  و (جز تعدادي از آنها ) با اقبال عمومي رو به رو نشود ( گذشته از نگاه نا متعارف نيما به هستي و ذهنيت پيچيده ی شاعرانه او )  همين «آشنايي زدايي» از زبان و انحراف از زبان معيار است .

این که نیما ، در بدعت اش ( در زبان )  به چه تجربه ها یی نظر داشت و از چه منابعی سود برد ،  شاید نتوان از حدس و گمان فراتر رفت  . اما ، با توجه به آن چه که تا کنون ، از سوی محققان و تحلیلگران شعر نیمایی گفته شد ، می توان به چند احتمال قوی و ضعیف اشاره داشت :

اشعار هجایی اوستا و مشخصأ « گات ها »  ( 55)

2ـ اشعار نسبتأ متحول و دیگرگونه ی مربوط به دوره ی مشروطه .

3 ـ اوزان حاکم بر ترانه های عامیانه   ( 56)

4ـ  نمونه های انگشت شماری از اشعار غیر متعارف برخی از شعرای کلاسیک ایران ، که ، کم و بیش از هنجارهای شعر کهن فارسی فاصله دارند . ( 57 )

5 ـ  ادبیات فرانسه : سمبولیسم و تحولات بنیادی که در این رهگذر در اشعار فرانسه اعم از فرم و محتوا ایجاد شده بود .

1 ـ  نیما ، در جایی  می گوید « در هنر ،هرکاری از ریشه ی قبلی آب می خورد » . همین طور ،  در نامه  ی معروفش به « شین پرتو » ، « ردّ  » شعرش را ، به « گات ها » می رساند :

«  ... من روابط مادی و عینی را در نظر گرفته ام و از " گات ها " که  فرمان اصلی است و اصلیت وزنی را در شعر ما دارد ، شروع کرده ام » .

 

2 ـ « لئون سرکیسیان » نخستین کسی است که در مقاله ی « معاصرین » ، مندرج در نشریه ی فرانسوی زبان « تهران دوژورنال ، بهمن 1319 »، کوشید ، جای پای شعرای فرانسوی را در اشعار نیما بیابد .

در ترجمه ی بخشی کوتاهی از  نوشته مذکور می خوانیم :

« آیا می توان گفت که نیما یوشیج مرید مالارمه است ؟ آیا این مقایسه از ان رو است که نیما قالب بندی های اشعار فرانسه را در اشعار ایران تطبیق کرده است ... باری ، جزئیات فنی اشعار را کنار بگذاریم و فقط فکر و اندیشه را که رهبر آن هاست در نظر بیاوریم . نیما یوشیج مانند مالارمه منطق را کنار گذارده ، در عالم فکر بسر می برد . در این جا شاعر به پل والری شباهت دارد . نیما مانند والری به آداب و رسوم پشت پا زده و تنها قریحه ی صاف خود را می آراید ... »  ( 58 )

3 ـ جلال آل احمد هم  ـ  در مقاله ی « مشکل نیما یوشیج » ـ  به تأثیر پذیری نیما از ادبیات فرانسه و « سمبولیست » ها اشاره می کند . و با استناد به این جمله ی نیما که « آشنایی با زبان خارجی را تازه ای پیش پای من گذاشت » ، می گوید :

« به این طریق قبل ازهر چیز دیگر اگر تحولی را که او به وزن اشعار خود داده است اثری از ادبیات فرانسه بدانیم ، راه ناصوابی نرفته ایم » .

آل احمد ، در این که ، نیما از کدام یک از شعرای فرانسه تأثیر پذیرفته است ، می گوید :

« شاید بتوان گفت چون در بیان سمبولیک مفاهیم شعری ، پیش از دیگر شعرا  بیش از همه کوشیده است نخستین آثار شعری فرانسه که خوانده آثار مالارمه باشد . اما آن چه مسلم است این که او پس از آشنایی با « شعر آزاد »   Vers libre  و « شعر سفید »    Vers blanc  از اروپاییان که مقصود از اولی شعر بی قافیه است و از دومی شعر بی وزن و قافیه  ( و بهتر است در فارسی از این هر دو اصطلاح به تعبیر « غیر عروضی اکتفا کنیم ) در راه سرودن اشعار و بی  وزن و قافیه افتاد » .  ( 59 )

4 ـ زنده یاد مهدی اخوان ثالث ، با اشاره به عبارت منقول از نیما ، در مورد « گات ها » ( که در بالا آمده است ) می گوید :

« این مطلب را من نمی توانم به جایی که جایْ باشد برسانم . جز آن که به طور کلی و دربست قبول کنیم و اتکاء به گفته ی کلی و مبهم او [نیما ] را همچنان ، کلأ کافی بشماریم و بگوییم مسلمأ نیما ، لااقل با ترجمه ی اوستا و شعر قبل از اسلام ایران آشنایی داشته است » .

آن گاه ، نوشته اش را این گونه ادامه می دهد :

« پس یکی از مؤثرات و سرچشمه هایی که ممکن است احتمالأ در این اختیار و انتخاب در مد نظر اهل تحقیق باشد ، توجه نیما و اشاره اش به شعر قبل از اسلام ایران تواند بود . هیچ بعید نیست که شکل و شیوه ی اشعار هجایی نیاکان ما ، خاصه اوستا و بالاخص گات ها ، چه در امر وزن و قافیه ، چه در طبیعت بیان شعری ، نظر او را جلب کرده باشد ... »  ( 60)

***

تأثير پذيري نيما از غرب:

همان گونه که انقلاب مشروطيت ـ در نگاه و نظر پيشگامانش ـ به انقلاب فرانسه و روشنفکران و متفکران عصر روشنگري اروپا نظر داشت، شعرنو فارسي ـ اعم از تجربة موفق نيما، که بر يک نظام معرفتي و نظري بنا شده بود و يا آن چه که به صورت پراکنده و گذرا در «محمد مقدم»، «تندرکيا»، «ش ـ پرتو» و«هوشتگ ايراني» ميبينيم ـ از تحولات شعري در اروپا متأثر بود. نيما، به جد معتقد بود که نه تنها «انقلاب ادبي»، حتي هنر شاعري، در گرو اشراف به تحولات ادبي در سطح جهان است. در همين معني، (در سال 1308ه.ش) در نامهاي به ذبيح‌الله صفا مينويسد:

«از انقلاب ادبي نوشته بودي. کسي که امروز در اين فن و صنعت [هنر] زحمت ميکشد ـ بارها به رفقايم گفتهام ـ لازم است بين‌المللي باشد. يعني مطابق ترقي و تکامل کنوني. جز با آن چه انوري و متنبّي با آن آشنا بودهاند، با چيزهاي ديگر نيز آشنايي داشته باشد. تاريخ صحيح ادبيات ملل، طرز انتقاد، مخصوصاً صنعت [هنر] و فلسفة آن يا علم‌الجمال [را بشناسد]... و به طريق امروزي عمل کند تا اين که بتوانند به او بگويند شاعر امروز. پس از آن، تجدد ادبي يک پرتو ديگري است. پرتوي است فوق‌الافهام و فوق تمام اينها.  سليقهاي است که به طريقه اين شاعر ملحق ميشود. نه فقط در لفظ و معني، بلکه در شکل و صنعت». ( 62 )

نيما، در زندگي نامه ی خودْ نوشتهاش ميگويد:

«آشنايي با زبان فرانسه را تازه راه در پيش چشم من گذاشت». و در جاي ديگر از تأثير ادبيات اروپا بر ادبيات و هنر در ايران ميگويد:

«در ادبيات و آثار ديگر هنري ما، نفوذ ذوق و سليقة خارجي از نيمة دوم سدة نوزدهم شروع شد... در آغاز سدة حاضر تحول بيشتري به واسطة آشنايي زيادتر با آثار اروپايي در ذوق و احساس ما به وجود آمد».  ( 63)

در نوشتههاي نيما، به ویژه، مقالات تئوريک «حرف‌هاي همسايه»، نه تنها به شعرايي مثل «اميل ورهارن» سمبوليست بلژيکي، «پوشکين»، شاعر روس، «مالارمه»، پدرسمبوليسم فرانسه، «ادگارآلن‌پو» نويسنده امريکايي که مالارمه به نوعي متأثر از او بود و... اشاره ميشود، بلکه از تحولات شعري در غرب، به خصوص اروپا، به مناسبت صحبت به ميان ميآيد.

در يکي از يادداشتهاي «حرفهاي همسايه» ميخوانيم:

«ميخواستيد بدانيد قرن 19 چه مزيتي داشت. از خلق سمبوليسم گذشته، قرن 19 پر بود از سرشاري طبع. هرچند که در دورة ما سمبوليسم هم کاملتر ميشود، آن سرشاري و شور حرف ديگري است... هوگو از آنهايي است که کاملاً سرشار است و در روسيه پوشکين...» ( 64 )

نيما، اگرچه درآغاز و به خصوص در شعر تغزلي «افسانه» شاعري است رمانتيک و در بيان تب و تابهاي عاشقانه، شکست در عشق، خلوت با طبيعت... به مکتب رمانتيسم فرانسه نظر دارد. اما، تأثيرپذيري نيما از ادبيات فرانسه و نقشي که اين تأثيرپذيري در انقلاب ادبي نيما بازي ميکند، عمدتاً به مکتب سمبوليسم  مربوط ميشود.

پرداختن به سمبوليسم فرانسه و تأثير آن بر نيما، مجال مستقلي را مي‌طلبد. از اين رو، براي اجتناب از طولاني‌تر شدن نوشته، تنها اشاره‌اي گذرا به آن خواهم داشت.

به گمان من ، نيما، با شناخت نهضت شعرنو فرانسه ـ که با سمبولسيم آغاز شد ـ و ضرورتهايي که تحول در شعر فرانسه را اجتنابناپذير ميکرد، از پس ساليان دراز کلنجار رفتن با شعرکهن فارسي و اشراف به محدوديتها، موانع، امکانات و ظرفيتهاي آن، جنبههايي از پيشنهادات سمبوليستها را براي ايجاد تحول در شعر فارسي به کار ميگيرد.

پيشترگفته باشم که در مکتب سمبوليسم فرانسه، دو نگاه و گرايش متفاوت وجود داشت:

يک گرايش( که در شاعراني مثل ورلن و لافورگ و بعضاً رمبو ديده ميشد) معتقد به شکستن قالب‌هاي شعري مرسوم فرانسه بود. اين شاعران، که حاکميت «نظم مسلط الکساندر» ـ مصراع 12 هجايي ـ در شعر فرانسه را مانعي در راه خلاقيت شاعرانه ميديدند، مصراعهاي شعري را، به ضرورت کوتاه و بلند ميکردند.

گرايش ديگر ( که  شاعراني مثل مالارمه و رنه گيل آن را نمايندگي ميکردند ) زباني متفاوت از زبان معيار و مردم را براي بيان دريافتهاي شاعرانه ضرور ميديد و ( به مَثَل ) به هم ريختن نحو زبان را به عنوان يکي از راههاي دستيابي به اين هدف پيشنهاد ميکرد . ( 65 )

ديديم که نيما، همين تمهيدات را ـ متناسب با ويژگيها و ظرفيتهاي زبان فارسي ـ به کار ميبندد و به سمبوليسم فرانسه رنگ و نشاني از زمان و مکان زندگي خود ميدهد.

پرداختن به « سمبوليسم نيمايي » ( 66 ) ، بدون داشتن شناختي هرچند اجمالي، از جهانبيني اجتماعي ـ سياسي نيما و به خصوص نگاه مبتني بر نفي و انکار او نسبت به دگرگونيهاي روزگارش، کار عبثي است. اما، از سوي ديگر بازکردن زاويهاي جديد در مورد نيما موجب خلط مبحث و طولانيتر شدن اين نوشته خواهد شد. از اين رو، بررسي داوري نيما نسبت به دورانش را به نوشتهاي ديگر محول ميکنم و با اشارهاي گذرا به برخي سمبول [ نماد ، ما به ازاء ] هاي مختص نيما اين مقال را به پايان ميبرم.

در شعر نيما، واژگاني مثل شب، صبح، دريا، کوه، جنگل و پرندگان و... به صورت سمبول‌ [ نماد ، ما به ازاء ] هاي  طبيعي به اوضاع  سياسي ـ اجتماعي حاکم بر دوران او نظر دارند.

برخي از سمبول هاي نيما، مثل «کک کي» يا «ققنوس»، در همان حال که ميتوانند عموميت يافته و در حديث ديگران معني يابند، ما به ازاء هایی  از خود نيما هستند.

يکي از معروفترين سمبلهايي که نيما ـ بيش از هر واژهاي ـ در شعرهايش به کار ميگيرد، سمبل «شب» است که، معطوف به فضاي سياسي ـ اجتماعي روزگار او است. اين «سمبل»، در شعرهاي نيما چنان حضور برجسته و معناداري  پيدا ميکنند که نيما بسياري از عناوين شعرش را با اين واژه پيوند ميدهد:

«اي شب»، «اندوهناک شب»، «شب پرة ساحل نزديک»، «در نخستين شب»، «هست شب»، «پاس‌ها از شب گذست»، «شب همه شب»...

«سمبل » هاي فراوان ديگري نيز در ميان شعرهاي نيما ديده ميشود، که عموماً  برگرفته از زندگي و طبيعت پيرامون شاعراند:

«خروس» ، که  مژده برآمدن صبح ميدهد و در «تن مردگان دواند خون».

«ناقوس»، که "اميد مي‌افزايد" و"تغيير اين کهنه دستگاه" را مژده ميدهد.

نيما به رغم تأثيرپذيري از ادبيات غرب، با درک بنياد تفکر غرب و شناخت همه ی ضرورتهايي که دگرگوني در شعر و ادب فارسي را اجتناب ناپذير ميساختند، اين تأثيرپذيري را اين جايي ميکند تا به الزامات و نيازهاي زمان پاسخ گويد؛  بي آن که مرعوب تمدن و فرهنگ غرب شده و نسخهبرداري از شعر اروپا را جايگزين خلاقيت شاعرانه سازد.

در واقع، به گمان من ـ درميان انديشهورزان ما ـ نيما تنها خردورزی است که (در تقابل سنت و مدرنيت) فقط به بيان واماندگيهاي فرهنگي و اجتماعي ما و عوارض ناشي از سنت بسنده نکرده است، بلکه راه برون رفت از پوستة چغر سنت هزار سالة شعر را هم پيش روي ما قرار داد.

**************************************************

پانویس ها :

46ـ  دکتر شفیعی کد کنی ، به حضور و نقش  حذفی  « هر » در بخشی از اشعار سعدی اشاره می کند و شباهت آن را با یکی از شعر های نیما نشان می دهد :

 چون مرا عشق تو از هرچه جهان باز استد / چه غم از سرزنش هر که جهانم باشد     « سعدی »

جاده خالی ست ،  فسرده ست امرود / هر چه ، می پژمرد از رنج دراز                 « نیما »

و در جای دیگر ، به نقش حذفی  « و » در برخی از اشعار سعدی می پردازد  ، که ـ  به لحاظ ایجاز در کلام ـ  بی شباهت به نمونه های ذکرشده ، در این بخش از مقاله نیست . می گوید :

« یکی از راه های بسیار پیچیده و غیر قابل تحلیل و تعلیل در زبان شعر ، که موجب تشخص کلمات و رستاخیز واژه ها می شود ، نوعی از فشرده کردن و ایجاز است که از قوانین خاصی تبعیت نمی کند . فرض کنید وقتی حافظ می گوید :  ...  دیدم و آن چشم دل سیه که تو داری / جانب هیچ آشنا نگاه ندارد

... واو به معنی چندین فعل محذوف عمل می کند . دیدم و دانستم و فهمیدم و احساس کردم و بر من مسلم شد و... که ... و این واو ، حداقل به جای یک فعل و موصول ، زمینه ی د ِلالی دارد . دیدم و دانستم که ... چنین و چنان است ...   « موسیقی شعر ، شفیعی کدکنی ، رستاخیز کلمات ،ص 23 »

47     ـ در گویش مازندرانی ، معادلی برای فعل « برداشتن » وجود ندارد . در واقع ، معادل فعل گرفتن ( بَی تِن ) هم به جای « برداشتن » به کار می رود و هم به جای فعل « گرفتن »

48 و 49  ـ  « بدایع و بدعت ها و عطا و لقای نیما یوشیج ، انتشارات بزرگمهر، زمستان 1369، صص 494ـ 495 »

50 = گرچه فعل « بشستن » ، به معنی « شستن » در ادبیات فارسی پیشینه دارد ؛ اما ، به گمان من ، در این مورد ،  نیما   بیشتر متأثر از گویش مازندرانی است . این تأثیر پذیری ، از گویش مازندرانی را ، در تقدم صفت بر موصوف نیز ، به فراوانی در شعرهای نیما می توان دید .

در گویش ( یا ، به قول کسروی ، نیمه زبان  ) مازندرانی ، برخی از افعال ( از جمله فعل شستن ) با پیشوند « ب » همراه اند . به عنوان نمونه :

 

شستن =  بَشُستِن

خوردن = بَخورد ِن

زدن  =   بَزو ا ِن                      (« بَزو» ، مثل « لَبو » تلفظ می شود )

رفتن = برفتن = بور د ِن                   ( « بور » مثل « نور » تلفظ می شود )

خوابیدن =  خفتن =  بخفتن = بَخواتِن      ( «  بَخاتِن »  تلفظ می شود )

مردن  = بِمُردن =   (    بَمِردِ ن  )         « با فتحه ی « ب » و کسره ی « م » و « د »  تلفظ می شود

51 ـ   « خنده زدن » ، هم به معنای « خندیدن » و هم « تمسخر و استهزا کردن » ، در ادب فارسی سابقه دارد . در گویش مازندرانی ، « خنده کردن » ، به جای « خندیدن » و « خنده زدن » به معنای «  تمسخر و استهزا کردن »  به کار می رود .

خندیدن =  خنده کردن= « خنده هاکارد ِن »

خنده زدن  = مسخره کردن = « خنده بَزوا ِن »  (   « بزو » مثل « لبو » تلفظ می شود

52 و53  ـ « بدایع و بدعت ها  .... صص 504  تا 507 » . در « مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج، تدوین سیروس طاهباز» ، عنوان شعر به صورت « اندوهناک شب = اندوهناْک شب » آمده است. اما ، در دو جای دیگر ، یک بار« اندوهناک» بدون کسره و در جای دیگر،  به درستی ، مکسور نوشته شده است. در متن ننوشته توضیح اش آمده است.

۱-  «تنها به جاست  بر سر ِ سنگی ، / به جای او ، / اندوهناک ِ شب »

صفت » اندوهناک» با کسره همراه کرده است.

۲- اما در جای دیگر، آگاهانه و به درستی، « اندوهناک » را، بدون کسره نوشته شده است:

«موجی رسیده فکر ِ جهان را به هم زده ،/ برهرچه داشت هستی ، رنگ ِعدم زده / اندوهناکْ  شب» .در این جا، به وضوح دیده می شود که صحبت از شب است، نه :پری دریایی» .

54ـ   برگرفته از  واژه نامه ی طبری ، مندرج درکتاب « مجموعه ی کامل اشعار نیما یوشیج ، 605 ـ 609»

55 ـ  « بدایع و بدعت  ها و ... صص 186 ـ 188 »

56 ـ « بدایع و بدعت ها  و... ص 201 تا 205»

57 ـ ر .ک  « موسیقی شعر ، شفیعی کدکنی ، چاپ پنجم ، ص 551 تجربه ی عروض آزاد در قرن د.وازدهم ».

58 ـ همان مرجع :  نک . « فصل دوم  : «  نکته ای در استمرار اوزان غیر عروضی »  و فصل چهارم : « منظومه ای حماسی در وزن هجایی » .

اخوان ثالث ،  در کتاب « عطا و لقای نیما یوشیج » نیز ، مفصلأ به  « خلاف آمد عادت » ، در شعر کهن فارسی می پردازد . نک .  « بدایع و بدعت ها و ... ، ص 185 »

59 ـ  « یادمان نیمایوشیج  ، ص 76 »

60 ـ همان منبع ، صص 85 ـ 86

61

62 ـ  «  نيما يوشيج،  نامهها، ص 427 »

63 ـ  « ارزش احساسات و پنج مقاله در شعر و نمايش، انتشارات توس،  ص  79 »

64 ـ  «  نيما يوشيج، در باره شعر و شاعري، ص 41 »

65 ـ نک. «بنياد شعرنو در فرانسه، دکترحسن هنرمندي» و «مکتبهاي ادبي، رضا سيدحسيني». اين مختصر، که در مورد دوگرايش مذکور آورده شد، تنها به بخشهايي از ويژگیهای اين دو گرايش توجه دارد که در انقلاب ادبي نيما هم  ديده ميشود.

66 ـ تعریف « سمبل » و مصادیق آن ،  محل بحث و گفتگو است . از این رو ، برای ممانعت از بد فهمی و خلط مبحث ،   واژه ی  « نماد » ، یا « ما به ازاء »  را درمورد « شب ، خروس ، مرغ آمین ، ققنوس  و ... »، که عمومأ در شعر نیما ، « سمبل های نیمایی »  خوانده می شوند ، به کار می گیرم .

 

 

 

درآمدی بر نوآوری‌های نيما / بخش  2

درآمدی بر نوآوریهای نيما

بخش 2

احمدافرادی

 

  • نيما، با شناخت نهضت شعرنو فرانسه ( که با سمبولسيم آغاز شد ) و ضرورتهايي که تحول در شعر فرانسه را اجتنابناپذير ميکرد، از پس ِ ساليان دراز کلنجار رفتن با شعرکهن فارسي و اشراف به محدوديتها، موانع، امکانات و ظرفيتهاي آن ، جنبههايي از پيشنهادات سمبوليستها را براي ايجاد تحول در شعر فارسي به کار ميگيرد.
  •  

****************************************************************

در ميان همة کساني که مقدمات دگرگوني در شعر فارسي را فراهم آوردهاند،  ميرزاده عشقي جايگاه ويژه‌اي دارد. از اين رو، پرداختن به او ( در زمينه نگاه‌نو به هستي و يافتن زباني فراخور اين نگاه‌)  نوشتة جدا و دراز دامنی را ميطلبد. در واقع، بسنده کردن به چند سطر در معرفي شاعر،جز نمايش ِ چهرهاي مبهم و  ناتمام از او ، حاصلی نخواهد داشت.

نيما ، در نامهی بلندی که (در تاریخ 8 اردیبهشت 1308 ) ، به دکتر ذبیح الله صفا می نویسد ، از پس ِ نگاهی آسیب شناسانه به «شعر مشروطه» ، بر موقعيت ويژه ی عشقي(  درميان ديگرْ پيشگامان تجدد ادبي) تأکيد می کند :

«... هم از آستینمان دست عنصري را با ظميران و خميران[!] بيرون ميکشيم و هم همراه ميشويم با سعدي، با قافلهاي که به شام ميرود. آنگاه در زير بيرق امروزي ، با کمال افتخار ايستادهايم و از خاطر نميگذرانيم که لباس ما، لباس دربار غزنوي و اتابکان نيست. اين است يک قِسمْ کاريکاتور ِمخصوص ادبيات ِکنوني ايران .از اختلاط قديم و جديد، به آن شکل ِ عقاب را می توان داد که ميخواهد پرواز کند ، اما دست و پاي را فيل دارد و نمی تواند... همين تجدد بود که در اوایل مشروطه آن را شعر وطني ميگفتند، کمي بعد به صورت شعرهاي عمومي یا بازاری در آمد که تقليدي بود از صابر بک، شاعر معروف ترک و نزديک به کودتاي حوت 99   خود را مطايبه ساخت (عارفنامه) ، و در حقيقت همه اشتباه کرده بودند. به آنها نشان دادم چطور...عشقي فقط شاعر اين دوره بود. اگر باقي مي‌ماند و معايبش را بر طرف مي‌کرد». 26  

خلاصه کنم : نوآوري‌هاي پيش از نيما، در حال و هوای ِ دگرگوني‌ ِ بنيادي در شعر فارسي نبود. التقاطی بود از کهنه و نو ، که بیشتر به کهنه نظر داشت .

 در چنين واوضاع و احوالی است که نيما وارد کارزار تجدد ادبي ميشود  و ـ در خلوت خود گُزيدهاش ( از پس ساليان ِ دراز تجربه ، و تفحص در ادب ِ کهن ، فارسی ) نقطه ی پایانی بر حاکمیت هزارساله ی شعر ِتقلید و  تکرار می گذارد :

«در آثار من مي‌بينيد سال‌هاي متمادي من دست به هر شکلي انداخته‌ام ... در شب تاريک، دست به زمين ماليده‌ام و راهي را می‌جسته‌ام...».27

گرچه ، تحولی که نیما ( با شکستن اوزان عروضی ) در صورت شعر به وجود آورد، به جای خودْ کاری بود کارستان . اما ، اهميت کار نيما، پیشتر و بیشتر ، در نگاه‌ نو و دگرگونه‌اش به عالم و آدم  است.

به عبارت دیگر ، از آن جا که این نگاه نو به هستی ، به ظرف‌هاي بيانيِ متفاوت ( از آن چه که پيشتر متداول بود) نياز داشت، رفتار متفاوتِ نیما با زبان ( از جمله ، دگرگونی در اوزان عروضی ) را سبب شد .

این رفتار متفاوت با زبان را ( به عنوان نمونه ) در شعر « ترا من چشم در راهم » ، به وضوح می توان دید :

ترا من چشم در راهم ،شباهنگام

که می گیرند در شاخ « تلاجن » سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت را ست ، اندوهی فراهم ؛

ترا من چشم در راهم.

شباهنگام . در   آنْ  دَم   که بر جا  دره ها چون مرده ماران حفتگانند؛

در آن نوبت که بندد دستِ نیلوفر ،به پای سرو کوهی دام

گرََََم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم ؛

ترا من چشم در کارم .

نيما، در همان حال که چشم اندازهاي نويي را در شعر فارسي جستجو ميکرد، به مثابه نظريهپرداز شعر، بر سر ِ آن بود ، که تئوري شعر خود را تدوين کند . اين جنبه از فعاليتهاي ادبي نيما را ميتوان، ازهمان سالهاي آغازين کار شاعري، در نامهها و  يادداشتهايش پي گرفت.

--------

نيما در سال 1276 خورشيدي  ( يک سال پس از قتل ناصرالدين شاه و مقارن تاجگذاري مظفرالدين شاه )  در دهکده يوش ( منطقه ی دورافتادهاي از دهات مازندران ) به دنيا آمد. هنگامي که مظفرالدين شاه ـ در سال 1285 ـ فرمان  مشروطيت را امضاء کرد، 9 سال از سن نیما ميگذشت ؛ تا 12 سالگي در يوش به سر برد و نوشتن را نزد آخوند همان ده ياد گرفت. آخوند ده او را «مجبور ميکرد به از بر کردن نامههايي که معمولاًً اهل خانوادة دهاتي به هم مينويسند و خودش آنها را به هم چسبانيده و براي [او] طومار درست ميکرد».28

نیما ، درسال 1288 به تهران آمد. دوره دبستان را در مدرسه حيات جاويد (مدرسة رشديه) گذرانْد. سپس به همت اقوام نزديکاش، با لادبن ـ برادر کوچکترش ـ به مدرسه کاتوليک سن‌لويي، که به "مدرسه عالي سن‌لويي شهرت داشت" فرستاده شد. در اين مدرسه، «مراقبت و تشويق يک معلم خوشرفتار به نام نظام‌وفا [شاعر معروف آن سال ها ]… [او] را به خط ِ شعر گفتن انداخت. اين تاريخ مقارن بود با سالهايي که جنگهاي بينالمللي [اول] ادامه داشت. در آن وقت اخبار جنگ را به زبان فرانسه [مي‌توانست بخواند]. نيما، در سن 20 سالگي (1296 ه.ش) از مدرسه سنلويي فارغ التحصيل شد...» .مدتي نيز به آموختن زبان عربي و تحصيلات طلبگي در مدرسه خان‌مروي تهران،نزد مرحوم آقاشيخ‌هادي يوشي پرداخت.29

نیما ، در سال  1299( ه.ش)  مقارن کودتاي رضاخان ـ سيدضياء، مثنوي بلند «قصه رنگ پريده، خون سرد» را نوشت که در سال بعد (1300ه.ش) با سرمايه خودش به چاپ رسيد. نيما( آنگونه که در زندگينامهاش آمده است) «پيش از آن شعري در دست…» ندارد.

 این  مثنوی بلند ، که بیان تجربه های تلخ نیما ، از زندگی در شهر و شیفتگی او نسبت به طبیعت است ، از تجربه های فردی فراتر می رود و نگاه « روسو» یی  نسبت به  هستی [ انسان با طبیعت خوب و با تمدن بد است ] را ، در ذهن تداعی می کند :

من از این دونان شهرستان نیم

خاطر پردرد کوهستانیم

... شهر باشد منبع بس مفسده

بس بدی ؛ بس فتنه ها ، بس بیهده

 ... زین تمدن خلق در هم اوفتاد،

آفرین بر وحشت اعصار باد

جان فدای مردم جنگل نشین!

آفرین بر ساده لوحان آفرین !

مثنوي، «قصة رنگ پريده...» (به اعتراف ، شاعر)  از«آثار بچگي [او] به شمار مي‌آيد» و اهميتش ، نه در صلابت شعر و احاطه شاعر به شگردهاي بیانی و تصویریِ شعر کهن فارسي،  بلکه در نگاه تازه‌اي است که نيما به عشق و انسان و مسائل اجتماعي دارد.  

نيما، سال بعد (1301ه.ش)، شعر «اي شب» را ميسرايد، که در «شماره10، سال سيزدهم روزنامة نوبهار [ به مدیریت ملک‌الشعرا بهار] چاپ مي‌شود» و نام سرايندهاش را سر زبانها مياندازد.

شعر « ای شب » ، برخلاف « قصه ی رنگ پریده ...»  ( که با  ضعف تألیف  همراه است ) شعری است نسبتأ قوی ، و توان  ِ نیمای جوان را ، در استفاده از شیوه های بیانی شعر کهن ( وزن و قافیه و...) به نمایش می گذارَد :

هان ای شب شوم وحشت انگیز !

تا چند زنی به جانم آتش ؟

یا چشم  مرا زجای برکن ،

یا پرده  ز روی خود فروکش،

                                        یا  باز گذار  تا    بمیرم

                                         کز دیدن روزگاز، سیرم 

نیما ، در دی ماه همين سال ( 1301ه . ش) شعر معروف «افسانه» را  ( که مدخلي است بر انقلاب ادبي او )  ميآفريند و آن را به استادش نطام‌ وفا نقديم ميکند. افسانه ، شعري است غِنايي ،که هم به لحاظ وزن و قافيه و هم از نظر نگاه به طبيعت و تصاوير ، تازگي داشت. بخشي از اين غزل ‌نو ، در چند شماره ی پي در پي ِ نشريه «قرن بيستم» ، به مديريت ميرزاده عشقي چاپ ميشود.

نيما، در مقدمة «خانوادة سرباز»، در اين باره ميگويد:

«نوبت آن رسيد که يک نغمة ناشناس نوتر، از اين چنگ باز شود... چند صفحه از افسانه را با مقدمة کوچکش ،تقريباً در همان زمان تصنيفش، در روزنامهاي که صاحب جوانش [ميرزاده عشقي] را به واسطه ی استعدادی که داشت با خود همعقيده کرده بودم، انتشار دادم. در آن زمان از تغيير ادای احساسات عاشقانه به هيج وجه صحبتي در بين نبود. ذهن‌هايي که با موسيقي محدود شرقي عادت داشتند، با ظرافتکاری‌های غيرطبيعی ِ غزل مأنوس بودند.

يک سر براي استماع آن نغمه از اين دخمه بيرون نيامد. افسانه ، با موسيقي آن‌ها جور نشده بود... براي مصنّفْ ابداً تفاوتي نکرد. زيرا مي‌دانست اساس صنعتي [هنري] به جايي گذارده نشده که در دسترس عموم واقع شده باشد...».

------

پیشتر گفتم ، که در جريان نهضت مشروطهخواهي، رويارويي با استبداد قجر به رويارويي با استبداد زبان هم کشيده شد .

این معنی را در مقدمه ای که نیما ، بر« افسانه» می نویسد ، آشکارا می توان دید :

« ای شاعر جوان ! این ساختمان که " افسانه " من در آن جا گرفته است و یک طرز مکالمه ی طبیعی و آزاد را نشان می دهد ... [و] از این حیث که می تواند به نمایش ها اختصاص داشته باشد ، بهترین ساختمان ها است برای رسا ساختن نمایش ها ...

همان طور که سایر اقسام شعر هر کدام اسمی دارند، من هم می توانم ساختمان " افسانه " ی خود را نمایش اسم [ بگذارم ] ... اگر بعضی ساختمان ها ، مثل مثنوی به واسطه ی وسعت خود در شرح یک سرگذشت یا وصف یک موضوع به تو کمی آزادی و رهایی می دهند...این ساختمان چند ین برابر آن ،واجد این نوع مزیت است ...

چیزی که بیشتر مرا به  این ساختمان تازه معتقد کرده است همانا رعایت معنی و طبیعت خاص هرچیز است و هیچ حسی برای شعر وشاعر بالا تر از این نیست که بتواند طبیعت را تشریح کند و معنی را به طور ساده برساند ...»  30

نیما (در نامه ای به « میرزاده عشقی » ) با اشاره به بخشی از « افسانه » و مقایسه آن با شعرکهن فارسی ( به طور مشخص اشعار عنصری ) ،او را در جریان  رمز و راز انقلاب ادبی اش قرارمی دهد :

در " افسانه " ،  «آن قسمت را بخوان . همان طور که در خيابان صحبت کردم، ببين از زبان "افسانه" ، من چطور بهار را وصف کرده‌ام، عنصري چطور. خواهي دانست کدام جهات را در طبيعت بايد اتخاذ کرد.  31

در واقع ،جوهر انقلاب ادبي نيما، همين تفاوت بين نگاه او و «عنصري»ها، به هستي است.

افسانه مورد توجه بسياري از جوانان آن روز ها (از جمله زنده ياد استاد محمد محيط‌ طباطبايي ) قرار ميگيرد، که تحت تأثير آن، قطعاتي به همان سبک و سياق ميسازند.32 شهريار نيز در «افسانة شب» و «دو مرغ بهشتي»، از نيما متأثر است.

به گفته ی محمدضياء هشترودي، « عشقي اول کسي است که از طرز نوين نيما تقليد کرده است [و] اسلوب افسانه را در "تابلوهاي ايده‌آل" تطبيق نموده است»

هرچند «افسانه»  ـ به لحاظ نوع نگاه به هستی ، و (افزون بر این ) شکل و  محتوا ـ از شعر کهن فارسي فاصله مي‌گيرد، اما تا انقلاب ادبي نيما، که در سال 1316 ه.ش، با شعر «ققنوس» روي مي‌دهد، هنوز، راه درازي در پيش است.

در سال 1303 ه.ش، محمدضياء هشترودي ( که متاسفانه سهم بزرگش در معرفي نيما و جا انداختن شعر و ادب‌نو فارسي، به درستي به جا آورده نشده استبراي اولين بار منتخباتي از آثار نويسندگان و شعراي معاصر را به چاپ مي‌رساند. دراين مجموعه، که آثاري از اديب‌الممالک فراهاني، اعتصام‌الملک، عباس اقبال، پژمان بختياري، جعفرخامنه‌اي، علي دشتي، صبا، حيدرعلي کمالي، سعيد نفيسي، نظام وفا، رشيد ياسمي،پروین اعتصامی، ملک‌الشعرا بهار، نيما و... در آن گرد آمده است، نه تنها بيش از همه ی شعرا از نيما نام برده شد، بلکه سهم نيما از آثار چاپ شده هم ، از ديگران بيشتر است .

این معنی را ، در مقاله ای که  زنده یاد محیط طباطبایی ، پس از مرگ نیما قلمی کرده است

، آشکارا می توان دید :

«  محمد ضیاء هشترودی در [ منتخبات آثار و ]  نوشته های خود نسبت به شعر نیما و پروین [ اعتصامی] ، مزیتی قائل شده و [ نیما] را تا درجه ای بالا برده بود که تحمل آن برای مرحوم بهار و رشید یاسمی ـ که [ نام شان ] در همان کتاب ذکر کرده شده بود ـ قدری ناگوار اتفاق افتاد و مرحوم ملک [ الشعرا بهار] در قطعه ای محمد ضیاء [ هشترودی] و نیما را مورد انتقاد قرارداد و از همان ابتدا در میان این دو دسته از اهل ادب فاصله ای به وجود آمد . » 33

در این سال ها ، گرچه نیما (  در تدارک « انقلاب ادبی » ) همه ی ذهن و زبانش را معطوف به هنر شاعری می کند ؛ اما ( هم زمان ) متأثراز فضای پرتب و تاب سیاسی ، نوعی رمانتیسم انقلابی و عدالت خواهانه (  در حمایت از« ضعفا » )  بر ذهن اش  سایه می افکند ؛ آن گونه که ، به قصد جنگ چریکی با دولت ( ؟)، برخی از جوانان مستعد را با حود همراه می سازد ، و حتی مقدمات آن ( یا به قول خودش ، « زندگی در جنگل ها و جنگ ها» ) را هم فراهم می آورد.

در نامه ای که  نیما (  در تاریخ میزان 1300 شمسی ) برای برادرش « لادبُن » نوشت ، می خوانیم  :

« تا چند روز دیگر از ولایت می روم ... اگر موفق شدم ، همهمه ی تازه ای در این قسمت البرز ، به توسط من در خواهد افتاد و اصالت دلاوران این کوهستان را به نمایش در خواهم آورد ... وقتی در میدان جنگ آخرین نگاه خود را به عالم و تمام محسناتش انداختم ، آرزوی من این خواهد بود که : مدفن من در وسط جنگل تاریکی که ابدأ محل عبور و مرور انسان نباشد ، واقع شود . آفتاب اشعه ی طلایی رنگ خود را از شکاف شاخه ها روی مدفن ساده و بی آلایش یک جوان حق پرست ناکام بیندازد و وزش نسیم همیشه از روی آن عبور کند ...  » . 34

اما ( اندکی بعد ) با درک درست از تحولات سیاسی آن سال ها، نه تنها از دست زدن به چنین ماجراجویی هایی طفره می رود ، بلکه هشیارانه ، حتی از ورود غیر مستقیم  ، در مسائل سیاسی هم می پرهیزد .

در نامه ای از نیما ( که در  تاریخ 15حوت 1300 ، به  یکی  از  همْ پیمانان اش ، به نام « سید ابراهیم » می نویسد) می خوانیم :

 « دلتنگ نباش چرا نیامدم [ و ] اقدام نکردم . پیش آمدها قوی تر از همت ما بود . صلاح ندانستم مردم را بی جهت در زحمت مجادله و یاغی گری بیندازم . اگر خیلی استقامت داری برای موقع دیگر( شاید روزگار عنقریب آن موقع را نزدیک کند ) مهیا باش . هرگز مأیوس نشو . .. تو هنوز جوانی و با حسی که داری،قابلیت خدمتگزاری تو برای عموم ،روز دیگری معلوم خواهد شد . آنوقت،پسر جنگل ها یا سردسته ی یاغی گران به مردم نشان خواهد داد ،دشمن ضعفا چه عاقبتی دارد »  35

--------------

نیما ـ با همه ی جوانی ـ از نادر اندیشه ورزانی بود ،  که از همان آغازِ قدرت گیری رضاشاه ،صدای پای استبداد را شنیده بود . در همین معنی ، در یکی از یادداشت هایش ( با اشاره به « مجلس مؤسسان» ی که ، پس از« خلع قاجار » ، در کار ِ« نصب پهلوی » بود ) می نویسد :

« مجلس مؤسسان ِ به اصطلاح شیطان، می خواهد آتیه ی مملکت ...  را معین کند . جوان ها ، اعلب آن هایی که چند جلد از کتب ادبیات غربی را ترجمه کرده اند و به این جهت مشهور به نویسندگان هستند، در این مجلس شرکت دارند . می خواهند آن [ جوان ] ها را برای این مجلس انتخای کنند . به من هم تکلیف کرده اند ، ولی من تا کنون نه پای به مجلس آن ها گذاشته ام ، نه بازی قرعه و انتخاب وکلا را [ به رسمیت ] شناخته ام . من از این بازی ها چیزی نمی فهمم . یک نفر را روی کار کشیده اند . یک استبداد خطرناک مملکت را تغییر خواهد داد   36

 و در ادامه ی همین  یادداشت ( با اشاره ای مبهم ، به ترورمیرزاده عشقی به دست کارگزاران رضاخان )  تکلیف خود را ( در گزینش  بین « یاغیگری » و « انقلاب ادبی » ) روشن می کند :

« جوان با هنر گمنام ! یا بمیر یا ساکت باش تا ترا معدوم نکنند و تو بتوانی روزی که نطفه های پاک پیدا شدند ، به آن ها اتحاد را تبلیغ کنی » 37

در « نامه ها »  و دیگر در یادداشت های منتشرشده از نیما ، به ندرت نشانه هایی (هرچند کم رنگ )  از رویدادهای سیاسی و اجتماعی عصر رضاشاه دیده می شود ؛آن جایی هم که ( به ضرورتِ طرح مباحثِ تئوریکِ  شعر و توضیح و تفهیم ِ رمز و راز راه تازه اش ، در شعر و شاعری)  اشاراتی بر برخی رویدادهای تاریخی را ضرور می بیند ، کمتر رد پای روشنی باقی می گذارد ، تا سر و کارش با اداره ی تأمینات و مأموران خفیه ی رضاشاه نیافتد  :

« اولین بار که " افسانه " ی خود را به روزنامه ی جوان  معروفی  دادم . او آن را  به دست گرفته بود و فکر می کرد ، ولی می فهمید .به من گفت خوب راهی انتخاب کرده ای .بعدها ، ایده آل خود را ساخت و برای من خوانْد .این ، به طرز آثار من نزدیک بود . به نظر می آمد خیلی زود موفق به ترویج شعر جدید خواهم شد . تا این که حوادث ما را از هم دور کرد .رفیق من خاموش شد و در دخمه های سرد و تاریکی منزل گرفت . با وجود این که بارها او را از افکارش نصیحت می کردم . باعث شد من سال ها تنها بمانم تا یک نفر مثل او را پیدا کنم ... »  38

درواقع ، مراد نیما ، از « جوان معروف » ، که « خاموش شد و در دخمه های سرد و تاریک منزل گرفت » ، کسی جز « میرزاده عشقی »  نیست .

نيما، در اسفند سال  1305( ه.ش ) کتاب «خانوادة سرباز » را، که در بر دارندة اشعاري چند، از جمله «خانوادة سرباز»، «اميد مادر» و... است، با سرمايه شخصي به چاپ ميرسانَد. او در مقدمه اين کتاب ـ  ضمن توضيح تئوريک راه نوي که در پيش گرفته بود ـ  مينويسد:

«...هرکس کار تازه مي‌کند سرنوشت تازه‌اي هم دارد. من به کاري که ملت به آن محتاج است اقدام مي‌کنم ...».

در اين ميان، سنتگرايان از هر سو ( با قدم و قلم) به مخالفت با نيما و آزار او ميپردازند. نيما، درنوشتههاي بسيار، از جمله در نامهاي به میرزاده عشقي ، به فضای فرهنگی مسمومی  اشاره می کند که ارباب فرهنگ و فضیلت !! و میراث داران شعر کهن فارسی آن سال ها ،علیه او ترتیب داده بودند  :

«يک شعر از افسانه را ميخوانند. بالبديهه به همان وزن ،يک شعر بدون معني از خودشان ميسازند به آن ميافزايند، دوباره سه باره ، از سر گرفته ،ميخوانند و ميخندند. مخصوصاً رشيد [ياسمي]. من اقلاً توانستهام وسيله تفريح و خنده ی آنها [را] فراهم کنم. اين هم يک نوع هنر است. بالعکس همين وسيله چند سال بعد آنها را هدايت خواهد کرد. شعرهاي من دوکاره‌اند. حکم چپق‌هاي بلند را دارند: هم چپق هستند و هم در وقت راه رفتن ، عصا. من هيچ متألم نميشوم بجاي فکر طولاني در ايرادات آنها با کمال اطمينان به عقيدة خود شعر ميگويم. 39

مخالفت با «شعر نو» تا آن جا پيش ميرود که بعدها، چيزي نمانده بود که ـ برای نوپردازان ، به بهانه ی «خراب کردن شعر!»، مجازات قانوني تعيين کنند!

زنده یاد نادرپور، در گفتگويي با صدرالدين الهي ، نقل ميکند که «در سالهاي بعد نيز، شيوع روزافزون اين شيوة تقليدي [شعر سپيد]، دکترفخرالدين شادمان را چنان به خشم آورد که حتي براي زير هم نوشتن مصراعهاي موزون در زبان فارسي، پيشنهاد تعيين مجازات قانوني کرد».40

اما، ا زسوي ديگر شعر نيما ( گرچه آرام و کند)  درمیان جوانان رخنه می کند .

نيما در يکي ـ دو نامه، به «کلنل» نامي (که کسی جز کلنل وزيري، موسيقي دان معروف نمی تواند باشد) اشاره ميکند که نه تنها دو قطعه از شعرهاي او را در کنسرت اش به کار گرفت، بلکه قصد داشت با نيما ( در زمينة موسيقي)  کار مشترک داشته باشد:

«من به اندازة خود... در شمال و جنوب معتقدين خوب دارم... کلنل مي‌خواست با من طرح تازه‌اي بريزد. اخلاق مخصوصي که سابقاً مرا به انزوا ترغيب مي‌کرد از اين اتحاد باز داشت، با وجود اين دو قطعه از شعرهاي معروف مرا، که در تاريخ شعرهاي عصر حاضر چاپ شده بود، کنسرت داد. »   41

نيما، تا سال  1316( که نخستین "شعر آزاد نيمايي"  را منتشر می کند )  همچنان در کار سبک سنگين کردن اوزان عروضي است، تا آن که اين بند را، ابتدا در «ققنوس» و چندي بعد در «غراب»  و شعرهاي ديگري از اين دست می گسلد.  

در شعر ققتوس ( با آن که ويژگيهاي وزني و موسيقايي شعر کهن حفظ ميشود ) تساوي طولي مصراعها و نظم قافيهاي شعر کهن موضوعيت و ضرورت خود را از دست ميدهند:

 

ققنوس، مرغ خوشخوان، آوازة جهان         مفعولُ فاعلاتُ مفاعيلُ فاعلن         

آواره مانده از وزش بادهاي سرد،                

بر شاخ خيزران،                      مفعولُ فاعلات (فاعلن)

بنشسته است فرد.

بر گرد او به هر سر شاخي پرندگان.           

...                                                                            «ققنوس»  

 

در اين شعر، همان طور که ميبينيم، مصراعهاي 1 و 2 و 5، به لحاظ وزن، طولشان با هم برابر  و مصراعهاي 3و 4 از آنها کوتاهترند. واژگان «جهان»، «خيزران» و «پرندگان» قافيهها را می سازند. به اين ترتيب، نيما، به دنبال ساليان دراز جستجو و کار مداوم، شعر فارسي را از محدوديتهاي صوري  بيرون ميآورد و شاعر را از قيد اصل تساوي مصراعها و نظم مبتني بر تکرار قافيهها رها ميکند. و اين، البته همة ماجرا نيست.

نيما، که گذشته از هنر شاعري، نظريهپرداز شعري چيرهدستي هم بود ، در «حرف‌هاي همسايه» و برخی مقالات بلند ديگر( با طرح مباحث تئوریکِ شعر ) به توضيح نظري ساختمان و نظام حاکم بر شعرش نیز ميپردازد.

در این جا می کوشم ، گزیده ای از پیشنهادات نیما را ، در پیوند با « انقلاب ادبی » اش پیش رو قرار دهم  :

 **  «شعر، در درجه ی اعلاي خود مشاهدهاي است که افراد معين و انگشتشمار دارند براي افراد معين و انگشتشمار ديگر…»  

** «در تمام اشعار قديم ما، يک حالت تصنعي هست که به واسطة انقياد و پيوستگي خود با موسيقي، اين حالت را يافته است، اين است که هر وقت شعري را از قالببندي نظم خود جدا ميکنيم ، ميبينيم تأثير ديگر دارد. من اين کار را کردهام که شعر فارسي را از حبس و قيد وحشتناک بيرون آوردهام  و آن را در مجراي طبيعي انداخته‌ام و حالت طبيعي و توصيفي به آن دادهام

** «من عقيده‌ام بر اين است که مخصوصاً شعر را از حيث طبيعت بيان آن به طبيعت نثر نزديک کرده به آن اثر دلپذير نثر را بدهم». 

** «شعر بايد از حيث فرم، يک نثر وزن دار باشد. اگر وزن بهم بخورد، زيادي و چيز غيرطبيعي در آن نباشد... اين کار متضمن اين است که ديد ما متوجه به خارج باشد و يک شعر وصفي، جانشين شعر قديم بشود»

** «در طبيعت هيچ چيز بي‌ريتم نيست. حتي به هم‌خوردگي هم ريتمي دارد و مي‌رود که ريتم ديگر بگيرد... در شعر، اين را به وزن تعبير ميکنيم. يکي از هنرهاي سرايندة شعر نمودن وزن است. شعر بي وزن و قافيه به مثابه انساني است که پوشش و آرايش ندارد...».

** «وزن نتيجة يک مصراع و يک بيت نيست ، بلکه چند مصراع و چند بيت بايد مشترکاً وزن را بوجود بياورند... در صورتيکه براي قدما يک مصراع يا يک بيت داراي وزني هستند، يعني بر حسب قواعد عروضي يا موزيکي يا هجايي. اما من وزن را بر طبق معني و مطلب ،به همين اساس به شعر ميدهم...».

** «… وزن، که طنين و آهنگ مطلب است ـ در بين مطالب يک موضوع ـ فقط به توسط "آرموني" به دست ميآيد. اين است که بايد مصراع‌ها و ابيات دسته جمعي و به طور مشترک، وزن را توليد کنند .

** «استقلال مصراع‌ها ، به توسط پايان بندي آنها است که عمليات ارکان را ضمانت ميکنند و اگر اين نباشد شعر از حيث وزن يک بحرالطويل است.» 

** «قافيه… بعد از وزن در شعر پيدا شده. قافيه قديم مثل وزن قديم است. قافيه بايد زنگ آخر مطلب باشد… مطلب که جدا شد، قافيه جداست».

** «شعر وزن و قافيه نيست. بلکه وزن و قافيه هم از ابزار کار شاعر است».

** «شعر قديم ما سوبژکتيو است، يعني با باطن و حالات باطني ما سر و کار دارد و در آن مناظر ظاهري نمونه فعل و انفعالي است که در باطن گوينده صورت گرفته [است و] نميخواهد چندان متوجه آن چيزهايي باشد که در خارج وجود دارد».

**«... معني شرط است... زبان عوام آنقدر غني نيست و اگر شاعر فقط در آنها تفحص کند، سبک را به درجه نازل پايين برده، بالطبع معاني را از جنس نازل گرفته است... زبان عوام در حد فهم و احساسات خود عوام است... اما زماني هم هست که خود شاعر بايد سر رشتة کلمات را به دست بگيرد، آن را کش بدهد، تحليل و ترکيب تازه داشته باشد... زبان براي شاعر هميشه ناقص است و کوتاهي دارد و فقير است. غناي زبان، رسايي و کمال آن به دست شاعر است و بايد آن را بسازد...».

**«من شعر زياد گفتهام، اما همه يکدست نيستند. باور کنيد هنوز يک اقدام لازم در پيش هست که فکر ترديدآميز آن را به عقب انداخته…»   

 آن چه که در بالا آمده است، فشرده‌اي از نظرية ادبي نيما، در مورد نظام حاکم بر شعري است، که بايد جانشين نظم شعر کهن فارسي می شد . اما، نيما، حتي در شعرهايي که بعد از تدوين تئوري شعري اش سرود، به همه ی يشنهادات خود پايبند نيست. به عبارت ديگر، شعرهايش به تمامي، بر «نظام شعري اش» انطباق ندارند. علت آن است که نيما، بی وقفه  در کار تجربه و جستجوي توأم با تحقيق بود. او خود در حرف‌هاي همسايه به اين معني اشاره دارد:

** «در آثار من ميبينيد سالهاي متمادي من دست به هر شکلي انداختهام مثل اين که تمرين ميکردهام و در شب تاريک، دست به زمين ماليده راهي را میجستهام ...» .

**  «...امروز، کار نتيجة تحقيق است نه نفس کشيدن و بازو تکان دادن و زور زدن. هرچيز با نظم و قاعده پيوستگي دارد. اگر اين نباشد کاري که ميکنيد و هر قدر انقلاب در آن نشان ميدهيد، تکامل نيست، تنزل است.  همين دو اصل مسلم است که انقلاب و اغتشاش را از هم تفکيک ميکند»

با توجه به آخرين شعرهاي نيما، مثل «داروگ»، «ري را»، «همه شب»، «در کنار رودخانه»، «هست شب» ، «برف»، «ترا من در چشم در راهم» و... که در سالهاي 31 به بعد سروده شدهاند و حتي در معيار جهاني هم از ماندگارترين شعرهاي معاصر هستند، به نطر ميرسد که نيما، به آن چه سالها در جستجويش بود رسيد. اما، به رغم اين، با توجه به شعر «شب همه شب»  (آخرين شعرنیما، در مجموعه ی شعر منتشرشده اش) که تجربهاي است در شعر دو وزني، ميبينيم که شاعر همچنان در کار جستجو است. ديگر اين که، در ميان شعرهايي که نيما در اين سالها سروده است، از شعرهاي بلند و روايي مثل «مانلي» و «خانة سريويلي» نشاني نيست و هرچه، از نظر زماني جلوتر ميرويم، شعرها کوتاهتر شده، به جوهر شعري و ـ آنگونه که نيما ميخواست ـ «به طبيعت کلام » نزديکتر ميشوند. 

برخی منتقدين و صاحبنظران شعرنو، بر اين باور اند که ، شعرهاي خوب نيما چندان زياد نيست و از اين بابت شماری از رهروان نيما ( از جمله اخوان ثالث) آشکارا بر او پيشي گرفتهاند .بدیهی است که نیما ، درجست‌و‌جوی راه تازه و یافتن شیوه‌های نو ِ بیان شاعرانه( در طول عمرنسبتاً کوتاهش ) نمی‌توانست در همه ی تجربه‌های زبانی اش موفق باشد. چرا که مدام در کار تجربه و سبک– سنگین کردن یافته هایش بود.(چه در قالب شعر و چه در زبان و بیان شاعرانه )

با وجود این، نيما ( که خود بر نارساييهاي موجود در تعداد قابل توجهی از  شعرهايش معترف است ) پيشتر، جوابي هوشمندانه به ايراداتي از اين دست ميدهد:

«...من خودم به عيبي که در فورم اشعار من ممکن است وجود داشته باشد اعتراف دارم. از دورة انتشار مجلة "موسيقي" گذشته، خيلي ورزش در اين کار کردهام. من هر روز مشغولم براي اصلاح خود. اما يک جواب به مدعي ميدهم . انقلاب را به نظم و متانت نگاه نمي‌کنند، هرچند اساس آن نظم و متانت است. من ويران کننده و سازنده‌ا‌م. من نديده‌ام که بنايي را آرايش کنند، پس از آن پي بريزند».42

   اما،( همانگونه که پیشتر گفتم) نوآوري نيما، تنها در شکستن قالبهاي شعر سنتي و تغيير طولی  مصراعها خلاصه نميشود. شعر نيما محصول نگاه بي‌واسطة او به هستي است. پيشتر از نيما خوانديم :

«شعر قديم ما سوبژکتيو است، يعني با باطن و حالات باطني ما سر و کار دارد و در آن مناظر ظاهري نمونه فعل و انفعالي است که در باطن گوينده صورت گرفته [است و] نميخواهد چندان متوجه آن چيزهايي باشد که در خارج وجود دارد. »  

در بیشتر ِ شعرهاي نيما، تجربه‌هاي عيني او را از طبيعت( به صورت تجربه‌هاي ذهني و دروني شده ) آشکارا مي‌توان ديد. نيما، برخلاف اکثریت قریب به اتفاق  سرایندگان شعر کهن فارسي، دنيا را در مسير واژگان و ترکيبات کليدي شعر کهن، مثل «کفرزلف »، «خط وخال »، «ساقي سيمين ساق » و... نمي‌ديد.

نيما، خود در اين باره اشارهاي گويا دارد:

«سعي کنيد همانطور که مي‌بينيد بنويسيد و سعي کنيد شعر شما نشاني واضح‌تر از شما بدهد. وقتي شما مثل قدما مي‌بينيد و برخلاف آن چه در خارج قرار دارد مي‌آفرينيد... آفرينش شما بکلي زندگي و طبيعت را فراموش کرده است...»

از اين رو، «شب» نيما، گرته برداری از «شبي گيسو فرو هشته به دامنِ» منوچهري دامغاني نيست. شبي است که خود شاعر در تب و تاب لحظههاي شاعرانهاش تجربه کرده است.

 شب نيما ، «سياه سالخوردي» است، که «دندان‌هاي ريخته‌اش»، تعبيري است از « ریزش ستارگان » در  گذر شب و برآمدن «صبح »:

در تمام طول شب

 کاين سياه سالخورد انبوه دندان‌هاش مي‌ريزد

                                                          «پادشاه فتح»

شب نیما ، در شعر زیر ، در هیئت بام قیر اندود = « بام تن بشسته ز قیر »  تصویر می شود :

صبحگاهان که بسته می ماند / ماهی آبنوس  در زنجیر / دم طاووس  پر می افشاند / روی این بام ِ تن بشسته ز قیر ...

 نيما، آنگاه که آسمان باراني و درياي طوفاني را تصوير ميکند، از صوَر خيالي بهره ميبرد که در ادب فارسي  پيشينهاي ندارند. آسمان گرفتهاش «دود سرشت ابر بر پشت» است و درياي طوفانياش، در هیئت انسانی تصویر می شود که از خشم، مشت بر روي ميکوبد:

هنگام، که گريه مي‌دهد ساز                     

اين دود سرشت ِ ابر بر پشت...

هنگام، که نيل چشم دريا                          

از خشم به روي مي‌زند مشت...                                         

 اشعار نيما، حاصل تجربه‌هاي شخصي و عيني نيما از محيط زندگي او است، که  با نازک انديشي، بيان شاعرانه مي‌يابند:

 

مانده از شب‌هاي دورادور

بر مسير خامش جنگل

سنگچيني از اجاقي سرد

اندرو خاکستر سردي

...

در شعر کهن فارسی، براي همه ی واژگان و مضامين، رخصت و فرصت ورود به « ساحت مقدس شعر» فراهم نبود. اما، در شعر نيما، نه تنها واژگان ِ به ظاهر غيرشاعرانهاي مثل «پلکيدن» جلوه ميکنند، بلکه «سنگ‌پشت پیر» نيز مضمون شعر شده و عاطفه شاعرانة او  را بر ميانگيزد:

در کنار رودخانه مي‌پلکد سنگ‌پشت پير

روز، روز آفتابي

صحنه  ی آييش گرم است.

...                                             «در کنار رودخانه»

و در شعر دیگری ، گاو نر = « کک کی » ، مضمون شعر نیما می شود تا تنهایی و گم گشتگی او را تصویر کند :

دیری ست نعره می کشد از بیشه ی خموش

« کک کی » که مانده گم .

از چشم ها نهفته پری وار

زندان بر او شده ست علفزار

بر او ، که او قرارندارد

هیچ آشنا گذارندارد ...

                                                                                             ادامه دارد

********************************************************************* 

 پانوشت :

26ـ نامه ها ، نامه به ذبیح الله صفا ،  صص 329 ـ 330 . نامه های نیما به ذبیح الله صفا ، عمدتأ

در توضیح تئوریک راه و رسم نویی است که ، در شعر و شاعری پیش گرفته است .

27ـ مجموعه آثار نيما يوشيج، در باره شعر و شاعري، تدوين سيروس طاهباز،  ص 63

28ـ برگزيده آثار نيما يوشيج، نثر بانضمام يادداشتهاي روزانه، تدوين سيروس طاهباز، زندگينامه ی خود نوشته ی نيما يوشيج، ص 10

29ـ نيما يوشيج،  نامهها، 501

30ـ مجموعه ی کامل اشعار نیما یوشیج ، صص 37ـ 38

31ـ نيما يوشيج، نامهها، ص 97ـ 96، نامه به عشقي

32ـ يادمان نيما، محمد رضالاهوتي، چاپ اول، ص 214

  به عنوان شاهد ،  یک بند از قطعه ای را  که زنده یاد محمد محیط طباطبایی ، به تقلید از نیما سروده بود ، از همان منبع و

صفحه  نقل می کنم :

          ای دریغا که عمر گذشته               از خود آثار نیکی نهشته

          خون دل با حوادث سرشته              بر سر لوح خاطر نوشته

                            یادگاری که نسیان ندارد

                            ذکر آن غصه ی تازه آرد .               

33ـ  یادمان نیما ، صص 214ـ 215

34ـ نامه های نیما ،  صص 24ـ 25

35ـ نامه های نیما ، ص 32

36 ـ یادمان نیما ، ص 36

37 ـ همان جا

38 ـ نامه ها ، ص 263 نامه به مفتاح

39ـ نيما يوشيج، نامهها، ص 97ـ 96، نامه به عشقي

40ـ روزگارنو، "طفل صد سالهاي به نام شعرنو"  دفتر ششم، سال دوازدهم، ش 138، ص 44

41ـ نامههاي نيما، ص 229

42ـ نيما يوشيج، در بارة شعر و شاعري،  صص 81ـ 82

    

 

 

 

درآمدی بر نوآوری‌های نيما  بخش 1

 

درآمدی بر نوآوری‌های نيما

 بخش اول
 
 همان گونه که انقلاب مشروطه ( در نگاه و نظر پيشگامانش ) به انقلاب فرانسه و روشنفکران و متفکران عصر روشنگري اروپا نظر داشت، شعرنو فارسي  ( اعم از تجربه ی موفق نيما، که بر يک نظام معرفتي و نظري بنا شده بود و يا آن چه که به صورت پراکنده و گذرا در «محمد مقدم»، «تندرکيا»، «ش ـ پرتو» و«هوشتگ ايراني» مي‌بينيم ) از تحولات شعري ِ اروپا متأثر بود. نيما، عمیقاً بر این باور بود که نه تنها «انقلاب ادبي»، حتي هنر شاعري، در گرو اِشراف به تحولات ادبي در سطح جهان است.
  

احمد افرادی
 
 جنبش اصلاحاتي که از سوي عباس ميرزا شروع شد و در قائم‌مقام فراهاني، اميرکبير، سپهسالار، ملکم خان، مستشارالدوله و ديگران ادامه يافت، با آنکه نتوانست بنيادهاي نظم کهن را به تمامي براندازد، اما،در طول چند دهه، و نهايتاً در بستر انقلاب مشروطه و پی آمدهای آن ، نظم جديدي را، درعرصه‌هاي حيات انسان ايراني سبب شد.
از ميان همة عوامل مؤثر در جنبش نوانديشي ایران ، ادبيات، با طرح مسائل  اجتماعي، انتقاد از استبداد و افشاء خرافات، نه تنها نقشي استثنايي در تحول و نو کردن جامعه به عهده داشت، بلکه خود نيز ، از اين رهگذر در معرض دگرگوني قرار گرفت.
جنبش مشروطه خواهی،که (صرفنظر از اهداف ضداستبدادي و قانون‌خواهانه )، در آرمان‌هاي بعضاً دور از دسترس ِ روشنفکران و پيشگامانش معني می یافت، نگاهش به افق‌هاي روشن و گسترده، در آن سوي مرزها بود و متأثر از ادبيات اروپا، نه تنها نقد جامعه بلکه نقد و بازنگري ادبيات گذشته را نيز در دستور کارش قرار داد.


« میرزا فتحعلی آخوندزاد ، آغاز گر نقد ادبی جدید [ در ایران ] است » . او اولين کسي بود که ـ  حدود 130 سال قبل ـ در ايران از ژانر ادبي جديدي به نام «نقد ادبي» نام برد :
« « ... این قاعده در یوروپا متداول است و فواید عظیمه در آن مندرج . مثلأ وقتی شخصی کتابی تصنیف می کند ، شخص دیگری در مطالب تصنیفش ایرادات می نویسد به شرطی که حرف دل آزار و خلاف ادب نسبت به مصنف در میان نباشد . و هرچه گفته آید، به طریق ظرافت گفته شود . این عمل را قریتقا ، به اصطلاح فرانسه کریتیک می نامند ... نتیجه ی این عمل این است که رفته رفته نظم و نثر و انشاء و تصنیف ، در زبان هر طایفه ی  یوروپا  سلاست به هم می رساند و از جمیع قصورات به قدر امکان مبرا می گردد [و] مصنفان و شاعران از تکلیفات و لوازم خود استحضار می یابند . اگر این قاعده به واسطه ی  روزنامه ی طهران در ایران[ روزنامه ی ایران ] نیز متداول شود هر آینه موجب ترقی طبقه ی آینده ی اهل ایران ... خواهد شد » . 2


ميرزا آقاخان کرماني، شاعر و نويسنده و متفکر عصر ناصري، با لحني تند و عصبي ، از خرافات عوام، تملق مديحه‌سرايان و اوضاع نابسامان عصر خود انتقاد مي‌کند. از جمله «در باره ارزش و تأثير شعر و شاعري، به مناسبت، از حکما و ادباي فرنگستان سخن مي‌گويد و افسوس مي‌خورد که مردم ايران معني واقعي شعر را نمي‌دانند و هر شاعر گداي گرسنة ی متملق اغراق‌گويي را که الفاظ قلنبه را بهتر به کار بَرَد و عبارات را مغلق‌تر بيان نمايد، او را شاعرتر و فصيح‌تر دانند و ملک‌الشعرايش لقب دهند...»3


پيشگامان عصر روشنگري ايران ( که متأثر از ادبيات اروپا، با انواع ادبي جديدي آشنا شده بودند) با درک نوين از ادبيات و کارکردهاي اجتماعي آن، دگرگوني و نوآوري در ادبيات فارسي را در دستور کار خود قرار دادند.
اين ضرورت را در اولين قدم‌هاي نوجويانه، قائم‌مقام فراهاني دریافت و منشاء دگرگوني‌هايي در نثر فارسي شد، که در رضاقلي‌خان هدايت (صاحب مجمع‌الفصحاء)، ميرزاتقي سپهر(مؤلف ناسخ‌التواريخ) اديب‌الممالک فراهاني و محمدحسين فروغي ذکاء‌الملک و برخي ديگر ادامه يافت. با آنکه میرزا ابوالقاسم « قائم‌مقام ، به مقدار زيادي از عبارات متکلف و متصنع و مضامين پيچيده و تشبيهات بارد و نا به‌ جا کاست و تا اندازه‌اي انشاء خود را ـ مخصوصاً در مراسلات خصوصي ـ به سادگي گفتار طبيعي نزديک ساخت»،4 شيوه ی نگارش او و ديگراني که نام برده شد، از سرچشمه همان نثر پيچيده ی پر تکلفِ سجع‌پردازانه ی و صاف‌الحضره، نويسنده تاريخ وصاف آب مي‌خورد .
 از عهد ناصري به اين سو است که با رواج کار ترجمه، «مترجمان، خواه نا خواه از سادگي متون اصلي تبعيت کردند و با اين ترجمه‌ها... کوشش‌هايي که براي پيراستن زبان از الفاظ غليظ و ترکيبات ناهموار آغاز شده بود ، به ثمر رسيد و نويسندگي منشيانه و پر قيد و تکلف قديم، با آن سجع‌ها و مراعات النظيرها و استشهاد به احاديث و اقوال بزرگان عرب و عجم، در برابر سيل تجدد عقب نشست و جاي خود را به نويسندگي ساده و روان و موجز و مفهوم داد».5


شعر فارسي که در دوره ی صفوي به وضع رقت‌باري درآمده بود، راه برون رفت از بحران را در «بازگشت» به سبک عراقي و خراساني و رویکرد به مفاخر شعرفارسي، يعني سعدي، حافظ ، فردوسي،سنایی، منوچهري و... مي‌ديد. اما از آنجايي که«بازگشت ادبي»، بناي کارش بر تقليد از پيشينيان بود ، و نه جستجوي آفاقي نو و رها ساختن احساس و انديشه (در مواجهه با زندگي و هستي ) پيشاپيش محکوم به شکست بود. به قول اخوان ثالث، «نهضت بازگشت به سان کودتايي بود براي ساقط کردن سلطنت انحصاري دودمان سبک هندي... [که نه تنها] هيچ چهره درخشان‌تر از پيش پيدا نکرد ، سهل است که حتي مشتي آدم‌هاي دروغين به وجود آورد: سعدي دروغين، منوچهري دروغين و ديگر و ديگران»6
انقلاب مشروطه ايران، حرکتي بود ضد استبدادي و تجددخواهانه. يعني، نه تنها بر آن بود که حکومت قانوني و نظام پارلماني را جايگزين حکومت فردي کند، بلکه سر ِ آن داشت که هستي انسان ايراني را دگرگون کرده و نگاهش را نسبت به زندگي، نو سازد. اما، اين نگاه نو نسبت به زندگي و هستي، تداوم زندگي  و تاریخ گذشته ی ما نبود. به عبارت ديگر، تحولي که قرار بود در ايران آن روزگار رخ دهد، هیچ سنخیتی باگذشته ی تاریخی - فرهنگی ما نداشت.
گرچه « با برآمدن پادشاهان بویه ای و استوارشدن خرد گرایی ـ که از ویژگی های سده های چهارم و آغاز سده ی پنجم [ هجری] بود ـ  مقدمات تجدید وحدت سیاسی و فرهنگی ایران زمین ، در دوره ی اسلامی و با تکیه بر اندیشه ی ایرانشهری ( آبداده شده در چالش با فلسفه ی یونانی و دیانت اسلامی )  فراهم شد . اما با چیرگی ترکان[ و چندی بعد، مغول ها ]، وضعیتی تثبیت شد که تقدیر تاریخی ایران را ، به مدت هزار سال ، یعنی تا برآمدن مقدمات جنبش مشروطه خواهی [ مردم ایران]  رقم زد »   ( 7)
در واقع ـ از این زمان ، تا صدر مشروطيت  ـ  ایران زمین ، در چنبره ی ساختار سنتي ريشه‌دار و جان‌سختي گرفتار آمده بود که فرصت و قابليت  دگرگوني بنیادی را ، از او سلب ‌کرد . اينکه ما، امروز زبان رودکي و سعدي و حافظ را به راحتي مي‌فهميم، به همين معنٰي نظر دارد که در جامعه ايراني، در بستر زمان تحول چشمگيري رخ نداده بود،  والا، اين دگرگوني  در بستر زبان، چهره می نمود.8  
در اوضاع و احوالی این گونه ، ايستايي جامعه  ايراني  در حوزه معرفت نيز ، نه عجیب بود و نه غیر محتمل.
بی سبب نيست که،  ما ( اين اواخر ) در فلسفه، تنها ملاصدرا و «حرکت جوهري»او را داريم.

بگذريم از اين که خود ملاصدرا نيز، به نوعي ادامة شيوه ی تفکر پيشينيانش بود، نه باني سنتی نو در فلسفه و نگاهي، از منظري ديگر به هستي .
در واقع ، « واپسین فیلسوف ایرانی ، صدرالدین شیرازی ، در همان زمان که دکارت ، تأسیس فلسفه ی جدید را وجه همت خویش قرارداده بود، آمیزه ای از فلسفه ، کلام و تصوف را در منطومه ای بسته فراهم آورد ... [ و]  همه ی نتایجی را که در درون چنین ترکیبی وجود داشت استنتاج کرد و اندیشه را در مسیر اجتناب ناپذیر تعلیقه و حاشیه راند» .  9
این گونه بود، که «حکمت متعاليه ملاصدرا»، «به عنوان بيان نهايي فلسفه و حکمت اسلامي... نقطه ی پاياني برانديشيدن فلسفي در ايران نهاد»؛ و «رئيس‌الحکما»ها، «سيدالحکما»ها و «خاتم‌الحکما»هاي بعد از او، کارشان «نه انديشيدن و نوانديشي و تازه‌انديشي بود و نه به مسائل سياسي توجه عميق داشتند... اينان در فن خود، استادان کم‌نظير، برجسته و نمونه‌اي بودند که ناقلان و حاملان حکمت پيشين به شمار مي‌آمدند و کورسوي اجاق حکمت‌اسلامي را در دوره قاجار روشن نگه مي‌داشتند».10
به گمان من، به دليل همين حضور ريشه‌دار ساختارهاي سنت ، در همه عرصه‌هاي حيات انسان ايراني و اينجايي نبودن انديشة تحول است که انقلاب مشروطيت ، در حوزه‌هاي حقوقی و آزادي‌هاي سياسي، در نيمه راه متوقف مي‌شود.
به قول دکترآجوداني، «شايد  [ بتوان ] يکي از جهات اصلي... ناکامي و شکست [ملت ايران را ، در ايجاد يک دولت ملي دموکراتيک و قانوني]  در همان ناکامي‌هاي نظري و عملي انقلاب مشروطه » دانست » . 11


در جريان نهضت مشروطه‌خواهي، رويارويي با استبداد قجر به رويارويي با استبداد زبان هم کشيده مي‌شود.
زبان ـ اعم از نثر وشعرـ  که پيشتر , مخاطبانش، شاه و درباريان بودند، به ميان مردم مي‌آيد و وسيله‌اي براي تهييج و روشنگري مي‌شود؛ اما، ادبيات ( به طور مشخص شعر )  براي آن که مخاطبانش را در ميان مردم پيدا کند، مي‌بايست بر خلاف سنت ادبي پيش از مشروطيت:
1 ـ از پيچيدگي و مغلق‌گويي رها شود، تا به قول اشرف‌الدين نسيم‌شمال، بتواند «به دل مردم بنشيتد و قلب‌ها را تسخير کند» 2ـ به واقعيت‌هاي عمومي و زندگي اجتماعي ـ سياسي مردم بپردازد. 3ـ از آفرينش‌هاي هنري و صناعات شعري و استفاده از واژگان اديبانه، در حد امکان چشم بپوشد تا زبان، شفاف شود و انتقال مفهوم به سادگي صورت پذيرد.
 اين گونه است که شعر، شعارهاي مشروطيت را بر دوش مي‌کشد و پرچمي مي‌شود بر بام  نظم تازه‌اي که مي‌خواهد در جامعه حاکم شود.
جريان تحول در شعر فارسي ( که  چند دهه قبل از انقلاب مشروطه آغاز شده بود ) عمدتاً توسط شاعراني که خودْ در شمار پيشگامان نهضت بودند، پي گرفته مي‌شود. براي اين شعرا ، عالم و آدم مي‌بايست در خدمت انقلاب، مسائل انقلاب و برانگيختن مردم باشد. از اين‌رو ( به قولی) شاید بتوان ادبيات مشروطه را ، مقدمه‌اي بر رئاليسم اجتماعي ـ سياسي درتاريخ ادبيات ايران دانست.      
ادبيات مشروطه، در کلام ايرج‌ميرزا، اديب‌المالک فراهاني، عارف فزوینی، دهخدا، عشقي و برخی دیگر شکل مي‌گيرد و از شعر و نثر پيش از مشروطيت متمايز مي‌شود. اما اين تمايز، عمدتاً :
1ـ در موضوعاتي است که شعر به آن مي‌پردازد 2ـ واژگاني که شاعر به کار مي‌گيرد.
زبان شعر مشروطيت، چه به لحاظ ساختار و چه از نظر واژگان، گرايش به زبان کوچه و بازار دارد. واژگان اروپايي( گاه به ضرورت و گاه به بهانه ی نوگرايي) تدريجاً خود را بر شعر تحمل می کند .

گرچه اندیشه ی برآمده از تحولات عصر روشنگری اروپا ، در نگاه شاعر، دگرگوني ايجاد کرد، اما اين دگرگوني ، با آن چه که بعدها در نگاه و نظر نيما نسبت به زندگی و هستي ديده مي‌شود، تفاوت ماهوي دارد.در واقع، نوآوري‌هايي که  در اين دوره ، در صوَر خيال مي‌بينيم (متأثر از فضاي ضداستبدادي و آزادي‌خواهانه )بيشتر رنگ و بوی  سياسي دارد تا بار شاعرانه، به معناي عام آن .
نوآوري در قالب شعر، عمدتاً در استفاده از قالب‌هاي مهجور مثل مسمط و مستزاد و... و «پس و پيش کردن» قافيه‌ها جلوه مي‌کند. چنانکه پیشترگفتم، نگاه انتقادي به جامعه و سنت‌هاي آن، همين‌طور برجسته کردن احساسات ميهني نيز، از ويژگي‌هاي شعر مشروطيت است.
 
نگاهي اجمالي به برخي از شعراي عصر روشنگری ايران:
 
ايرج ميرزا، شاعري است پايبند به «عنعنات » شعر کلاسيک ايران، که نوآوري‌اش به انتخاب مضامين تازه و ديد انتقادي نسبت به سنت، مسائل اجتماعي و سياسي و... محدود مي‌شود. او، با آنکه زباني نزديک به زبان گفتار را ، همراه با ضرب‌المثل‌ها و پاره‌اي از واژگان فرنگي وارد شعر مي‌کند، همچنان به قالب‌ها و قواعد شعر سنتي پايبند است و دگرگوني در صورت شعر را برنمي‌تابد؛  و در همين معنیٰ است که (در شعري طنزآميز) «انقلاب ادبي» را ريشخند می‌کند:
 
درِ تجديد و تجدد وا شد
ادبيات، شلم  شوربا شد
 
تا شد از شعر برون وزن و رَوْي
يـافت کاخ ادبيات نوي
 
مي‌کنم قافيه‌ها را پس و پيش
تا شوم نابغة دورة خويش
 
همه گويند که من استادم
در سخن داد ِ تجدد دادم
 
اين جوانان که تجدد طلبند
راستي دشمن علم و ادبند
               ...
بسکه در ليوِر و هنگام لِتِه 
دوسيه کردم و کارتن تِرِته
 
بسکه نُت دادم و آنکِت کردم
اشتباه بروت و نت کردم.

...                                   ( 12)

نمونه ی دیگر  از کاربرد واژگان  فرنگی ، در شعر ایرج میرزا :

اینهمه نقش که بر صحنه ی گیتی پیداست

سینمایی است که از دیده ی اختر گذرد

------
اديب‌الممالک فراهاني، شاعري است مسلط به ظرافت‌ها و ظرفيت‌هاي شعر فارسي ـ با اشعاري دشوار و متکلف ـ که نوآوري‌اش ،در انتقاد از نابساماني‌هاي اجتماعي، نکوهش مضامين تکراري در اشعار سنتي، عِرق وطن و پند و اندرز در کسب دانش مدرن... خلاصه مي‌شود.
اديب‌الممالک، شعري دارد، که در آن برخي اصطلاحات سياسي و کلمات فرنگي  را، يک‌جا جمع آورده است:
 
ترقي، اعتدالي، انقلابي، ارتجاعيون
دموکراسي و راديکال و عشقي اسکناسي را
 
انيورسيته و فاکولته در ايران نَبُد يارب
کجا تعليم دادند اين گروه ِ ديپلماسي را13
                                                                                
نوآوري دهخدا بيشتر در نثر است، که در مقالاتي طنزآميز مثل «چرند پرند»نمود مي‌کند. نثر دهخدا نثري است ساده، همراه با اصطلاحات و ضرب‌المثل‌هاي عاميانه که به شکلي طنزآميز و با ریشخند ، نابساماني‌هاي اجتماعيِ آن سال‌هاي ايران را به تصوير مي‌کشد.  دهخدا ( آن گونه که خود مي‌گويد ) رويکردش به شعر از سر تفنن است و «خود نمي‌دا[ند] که اين گفته‌ها شعر است يا نظم». اما، به رغم اين، در شرحي برمسمط ِ معروف و زيباي «ياد آر زشمع مرده ياد آر»، به جد يا به طنز مي‌نويسد: «... به نظر خودم [اين شعر] تقريباً در رديف اولْ شعرهاي اروپا است. اگرچه دختري را که ننه‌اش تعريف کند، براي دايي اش خوب است».14
بيان فوق، مي‌تواند ناظر بر اين واقعيت باشد، که دهخدا تحولات شعري اروپا را پي مي‌گرفت .


يحيي آرين‌پور، در کتاب «از صبا تا نيما» ـ در مورد شعر «ياد آر زشمع مرده ياد آر» ـ  بر اين باور است که «بعيد نيست، دهخدا، که زبان ترکي را به خوبي مي‌دانسته و روزنامة ملانصرالدين را مي‌خوانده و در اين زبان به سبک صابر[بيک] شعر مي‌ساخته، شعر... رجايي‌زاده اکرم[بيک]را در روزنامة ملانصرالدين ديده و وزن و ترکيب و مضمون آن را در ذهن داشته و بعد از آن الهامي گرفته... و قطعه خود را به تقليد يا به استقبال آن ساخته باشد... شعر دهخدا در فرم و سبک و وزن و ساختمان و حتي شماره مصراع‌ها نظيره و تقليدي است از [رجايي‌زاده اکرم  بيک]شاعر ترک».15
 قول آرين‌پور( در مورد تأثير پذيري دهخدا، از شاعر ترک ) را، محض يادآوري اين نکته  آورده‌ام که، برخي تأثير پذيري‌هاي ما از غرب، به طور غيرمستقيم از راه ِ روسيه، ترکيه و مصر بود و از این منظر، شهرهاي رشت و تبريز ـ به مثابه کانون‌هاي نشر تجدد ـ نقش مهمي در همه‌گير شدن انديشه‌هاي نو و تحولات آن سال‌ها داشتند.


سهم عارف قزوینی ، در نوآوري، عمدتاً  در رواج تصنيف‌سازي است. شعر عارف، غالباً در قالب غزل سروده شده و از اين نظر فاقد نوآوري است. اما زبان  اشعارش ساده و معطوف به اصطلاحات عاميانه و سياسي است. دلمشغولي عارف، آزادي بود و عشق وطن. آن گونه که «بعد ازعشق وطن هم اگر سرگرمي به جايي يا دلباختگي به هوايي داشته ،  بهانه [اش] اين بوده است:
 
مرا ز عشق وطن دل به اين خوش است که  اگر
زعشق هر که شوم کشته، زاده ی وطن است»16
                                                                                                          
استفاده خاص از نوع ادبي تصنيف، يکي از نوآوري‌هايي است که در روند نهصت مشروطيت، در تحريک احساسات ميهني نقشی تعیین کننده داشته است. تصنيف (که حامل پيام انقلاب بود) بر سر زبان‌ها مي‌افتاد و همه‌گير مي‌شد. عارف قزويني(که خود خواننده و آهنگسازي چيره دست بود) و همین طور، ملک‌الشعرا بهار،  از نمونه‌هاي موفق تصنيف‌سازان آن دوره هستند.
بديهي است که، براي القاء صريح پيام، تصنيف، باید به زبان مردم نزديک مي‌شد ، تا شمار بيشتري از آن‌ها را زير پوشش مي‌گرفت. اما، عمومي شدن زبان شعر (براي انتقال روشن و صریح پيام سياسي )  دو مشکل اساسي به بار آورد :
 اولاً ـ  مانع خلاقيت شاعر، در حوزة زبان شد؛ ثانياً ـ شعر را اسير روزمرگي ساخت و آن را در حد پيامي منظوم (شعار) تقليل داد.
 ادوارد براون ، در کتاب «  تاریخ ادبیات و مطبوعات ایران ، در دوره ی مشروطیت » ، می نویسد :
« و ما می بینیم که ادبا و شعرای عصر ، پی بدین نکته برده اند . یعنی اِبکار [ جمع بِکر] معانی را از آن دایره ی محدود بیرون آورده و خوان الوان نظم را پیش خاص وعام گسترده ، طبقه ی عامه را از آن برخوردارکرده اند . و اغلب موضوعات این ادبیات را از وقایع یومیه و راجع به مسائل معاشی و اجتماعی گرفته اند که هر یک از افراد می تواند بدون صعوبت درک نماید و اگر همین اشعار را ، که از ابتدای انقلاب ِ[ مشروطه ی ] ایران تا امروز انشاء شده ، جمع آوری کنند ، تقریبأ تاریخ منظوم انقلاب را تشکیل خواهد داد .» 17
  در اين ميان، شعرايي مثل اديب‌الممالک فراهاني و ملک‌الشعرا بهار، همچنان به ويژگي‌هاي شعر کهن فارسي  و زبان آوری وفادار ماندند؛ و به رغم این که ، در اشعارشان به موضوعات جاري سياسي ـ اجتماعي مي‌پرداختند،کلام‌شان  حد بالايي از فخامت را به نمایش می گذاشت .
از عجايب است که بهار، به رغم این که در قصيده ی «يا مرگ يا تجدد»، در ضرورت تجدد سخت پاي مي‌فشارد، اعتقاد عملي‌اش به «تجدد ادبي»  ، از  طرح مسائل نو ،  در قالب‌هاي کهنه فراتر نمی رود .
 
 يا مرگ يا تجدد و اصلاح
راهي جز اين دو ، پيش وطن نيست
 ايران کهن شده است  سراپا
درمانش جز به تازه شدن نيست  ( 18 )
در واقع ، می توان گفت که « تازه شدن » و « تجدد » ،  از نگاه  بهار ، در « اصلاح » معنا می یافت، نه انقلاب ادبی.


 در دي ماه، 1294شمسي (تقريباً،  9سال پس از امضاء فرمان مشروطيت ، توسط مظفرالدين شاه) انجمن ادبي کوچکي، به نام «جرگه ی ادبي يا جرگه ی دانشوري»، به همت ملک‌الشعرا بهار در تهران تشکيل مي‌شود. هدف اين انجمن «ترويج معاني جديددر لباس شعر و نثر قديم و شناساندن موازين فصاحت و حدود انقلاب ادبي و لزوم احترام آثار فصحاي متقدم و ضرورت اقتباس محاسن نثر اروپايي بود».

اين انجمن، حدود دو سال بعد، تحت نام «دانشکده»و با هدف «"تجديد نظر در طرز و رويه ی ادبيات ايران"، با احترام به اسلوب لغوي و تعبيرات اساتيد متقدم و مراعات سبک جديد و احتياج عمومي حال حاضر...» به کارش ادامه داد .19
طرفداران «انجمن دانشکده»، به قصد ايجاد تحول در ادبيات فارسي ،  نشريه‌اي به همين نام ـ «دانشکده» ـ به سردبيري ملک ‌الشعرا بهار انتشار مي‌دهند ، که جمعي از نويسندگان جوان آن روزها ، از جمله عباس اقبال‌آشتياني، رشيد ياسمي، سعيد نفيسي، يحيي ريحان و... با آن همکاري مي‌کنند. ملک الشعراء بهار، در سر مقالة شمارة اول اين نشريه مي‌نويسد :

«... ما نمي‌خواهيم پيش از آن که سير تکامل به ما امري دهد، خود مرتکب امري شويم... اين است که... يک تجدد آرام آرام و نرم نرمي را اصل مرام خود ساخته و هنوز جسارت نمي‌کنيم که اين تجدد را تيشه عمارت تاريخي پدران شاعر و نياکان اديب خود قرار دهيم. اين است که ما فعلاً آن‌ها را مرمت نموده و در پهلوي آن عمارت، به ريختن بنيان‌هاي نوتری که با سير تکامل، ديوارها و جرزهايش بالا روند مشغول خواهيم شد»   20


از سوي ديگر، هواداران پرشور و متعصب «تجدد ادبي و اجتماعي»ايران ـ که به کمتر از يک انقلاب تمام‌عيار در ادب فارسي رضايت نمي‌دادند ـ نشرياتی به نام «آزادي ستان» و«تجدد»، به سردبيري تقي رفعت در تبريز انتشار دادند. اينان، به رغم «بگو و مگو» هایی  که در مشاجرات قلمي (بر سر ضرورت دگرگوني بنيادي در ادبيات فارسي)با مجله دانشکده و ملک‌الشعرا بهار به راه انداخته بودند، نتوانستند از شعر سنتي چندان فاصله بگيرند ، و تجربه های شعري شان( چه از نظر فرم و چه به لحاظ مضمون) تفاوت زيادي با نمونه‌هاي شعر مشروطيت نداشت. در واقع ، نو آوری های آن ها ، عمدتأ در تغيير مکان قافيه‌ها خلاصه می شد .
 
اي بيستمين عصر جفا پيشة منحوس
اي عابدة وحشت و تمثال فجايع
 
برتاب زما آن رخ آلوده به کابوس
ساعات سياهت همه لبريز فضايع
                                              جعفر خامنه ای(20 )
برخيز، بامداد جواني زنو دميد
آفاق خُهر را لب خورشيد بوسه داد...
 
برخيز! صبح خنده نثارت خجسته باد!
برخيز روز ورزش و کوشش فرا رسيد    
                                                       تقي رفعت(21)
 
در اين ميان، خانم شمس کسمايي، با بلند و کوتاه کردن مصراع‌ها، به تجربة جديدي دست مي‌زند، که مشابه آن در دو شعر «شکسته» ی به جا مانده از ابوالقاسم لاهوري (سنگر خونين و وحدت تشکيلات) نيز ديده مي‌شود. اين تجربه ی خانم کسمايي و ابوالقاسم لاهوتي را، شايد بتوان شکل خام و ابتدايي آن تحولي دانست که بعدها به دست نيماي بزرگ، در هيئتي نظام‌مند و سنجيده صورت گرفت. 

مقايسه ی تجربه ی خانم شمس کسمايي و ابوالقاسم لاهوتي، با تجربه ‌اي موفق از نيما ، مي‌تواند شاهدي بر اين مدعا باشد:
 
پرورش طبيعت
 
زبسياري آتش مهر و ناز و نوازش
از اين شدت گرمي و روشنايي و تابش
گلستان فکرم
خراب و پريشان شد افسوس
چو گلهاي افسرده افکار بکرم
صفا و طراوت زکف داده گشتند مأيوس...
                                                     شمس کسمايي ( 22)
 
سنگر خونين(برگردان منظوم ِ شعري از ويکتورهوگو)
 
رزم آوران سنگر خونين شدند اسير
با کودکي دلير
به سن دوازده.
ـ آن جا بُدي تو هم؟
ـ بله!
با اين دلاوران.

                                          ابوالقاسم لاهوتي   ( 23)
 
خانه‌ام ابري است
 
خانه‌ام ابري است
يکسره روي زمين ابري ست با آن.
 
از فراز گردنه خُرد و خراب و مست
باد مي‌پيچد.
يکسره دنيا خراب از اوست
و حواس من!
آي ني‌زن که ترا آواي ني برده‌ست دور از ره ،کجايي!
...
                                                                          نيما يوشيج    24 
 
متأسفانه، اين تجربه‌هاي اوليه و مناظره‌هاي ادبي (به دلايلي که پرداختن به آن فرصت ديگري را مي‌طلبد ) ادامه نيافت و نيما  ـ به رغم سنگ‌اندازي‌هاي متوليان شعر سنتي ـ مي‌بايست همة زندگي‌اش را بر سر برون رفت از بحران شعر فارسي بگذارد.
اما، همين قدر بگويم که، تقي رفعت (معاون اول شيخ‌محمد خياباني) پس از شکست حزب دموکرات آذربايجان ( در سال1299ش. ) خود کشي مي‌کند و متعاقب آن مناظره‌هاي ادبي، بين طرفداران «انجمن دانشکده» و «تجدد ادبي» به پايان مي‌رسد. خانم شمس کسمايي، به علت مرگ فرزندش، گوشه مي‌گيرد و فعاليت‌هاي ادبي‌اش ادامه نمي‌يابد. ابولقاسم لاهوتي ـ که با ترجمه ی موزون يکي  از اشعار ويکتور هوگو، نخستين شعر شکسته را مي‌سرايد ـ به دليل فعاليت‌هاي سياسي، درگيري‌هاي نظامي و  وقف  احساس و انديشه‌اش در خدمت کار حزبی ، تلف مي‌شود. در اين ميان،نيما بايد ،تک ‌تنه بار انقلاب ادبي ایران را به دوش بکشد. 
 
  ادامه دارد
 
 *****************************************************************
 
پانويس‌ها
1 ـ  انديشه‌هاي ميرزافتحعلي آخوندزاده،  فريدون آدميت، انتشارات خوارزمی، چاپ اول ، صص243ـ 244
2 ـ از صبا تا نيما، ج 1، ص 283
3 ـ نقد ادبي، عبدالحسين زرين کوب، امير کبير، 1354 جلد دوم ص 843
4ـ  از صبا تا نيما، يحيي آرين‌پور، جلد اول، چاپ ششم، ص 65
5ـ همان منبع،227ـ 228
6ـ بدايع و بدعت‌ها و عطا و لقاي نيما يوشيج، مهدي اخوان‌ثالث، انتشارات بزرگمهر، چاپ دوم، ص 53
7ـ  « زوال اندیشه ی سیاسی در ایران ، سید جواد طباطبایی ، چاپ سوم، انتشارات کویر، صص 282ـ 281»
8ـ. ناگفته نماند که اين داوري درمورد زبان ادبي و کتابت است، نه زبان گفتگو، که از آن اطلاعي در دست نيست ؛ یا من ، از آن اطلاعی ندارم .
9ـ زوال اندیشه ی سیاسی  ، ص 286
 10ـ مشروطه ايراني و پيش زمينه‌های نظرية ولايت فقيه، ماشاء‌الله آجوداني، ص 202
11ـيا مرگ يا تجدد، ماشاء‌الله آجوداني، لندن، 1381، ص 9
12 ـ ايرج ميرزا و خاندان و نياکان او، دکترجعفر محجوب 122ـ 124 (ليوِر = زمستان، لِتِه = تابستان، تِرِته = توضيح داده شده . آنکت = بازرسي، بروت = دفتر). بر گرفته از زير نويس ص 124 همين کتاب
13ـ ديوان اديب‌الممالک فراهاني، وحيد دستگردي ، ص 16
14ـ ديوان دهخدا، به کوشش محمددبير سياقي، ص 30 
15 ـ از صبا تا نيما،ج 2، ص 95
براي مقايسه، ابياتي از شعر اکرم بيک و دهخدا را، در زير مي‌آورم:
وقنا که گلوب بهار يکسر
اشياده عيار اولور تغير
                              ...
ياديت بني بر دقيقه يادايت !
                                            (اکرم بيک)
 
اي مرغ سحر چو اين شب تار
بگذاشت زسر سياه کاري
               ...
ياد آر زشمع مرده ياد آر
                                           ( دهخدا )
16ـ ديوان عارف قزويني، تدوين محمد علی سپانلو ـ اخوت، تهران، 1381، ص 384
17ـ مطبوعات ايران در دورة مشروطه،  ادوارد براون،ترجمه  محمد عباسی ، جلد اول  ص 62
18ـ ديوان اشعار ملک‌الشعرا بهار، چاپ چهارم ، انتشارات امیرکبیر، جلد اول ص284
19ـ از صبا تا نيما، جلد سوم، ص 437
20ـ مجله دانشکده1336ه .ق، شماره اول . به نقل از «از صبا تا نيما، جلد دوم ص 446» 
21ـ همان منبع، ص 454 .اين شعر اولين بار در سال 1334 ه. ق (تقريباً 1295 ه.ش) در يکي از نشريات تهران چاپ شد.
22ـ همان منبع، ص 455 اين شعر در فاصلة سال‌هاي 1335 تا 1338 (تقريباً سال‌هاي 1296ـ 1299) سروده شد.
23ـ شمس کسمايي، آزادي ستان، شماره 4 بيست و يکم شهريور 1296، به نقل از «از صبا تا نيما» جلد 2، ص 458ـ  
24 ـ « تاريخ تحليلي شعرنو، شمس لنگرودي، ص70» .